روزگار ما در نشانی ديگر
بيش از دوسال است که معتکف اين خانه ايم و نمک پرورده ی صاحبخانه که به دست و دلبازی او مديونم و در اين دوسال ..................الغرض اگر چه پای رفتنم نيست اما به سياق سال های عمر بی حاصل که به هر چه دلباختم عاقبت .........................بعد از اين در اين نشانی مرا دريابيد http://bijan-safsari.com/
يادمان ۱۸ تير
پنچ سال پیش از این باز هم به امید ی دیرینه ، بالی گشودیم تا که شاید بوسه برسینه ی آسمان آزادی زنیم که همه ی حسرت این کهنه دیار از آغاز تا به امروز بوده است......................
و امروز جز یادی از آن شوق بیهوده نيست و بال پریدن هم نیست که بی بال و پر پریدن آرزوی لامحالی بیش نیست .
پنج سال از واقعه ی تلخ و بيادماندنی ۱۸ تير سال ۷۸ ميگذرد و در همان ايام سروده ای بنام آزادی داشتم که امروز در سالگرد آن ايام تلخ به تکرار زمزمه بايد
آزادی
ديشب هم باز با ياد تو بوديم
تمام شب را از تو گفتيم
از تو سروديم
از تو خوانديم
و ايکاش بودی و می ديدی
که بر سنگفرش های خيابان هم
با اشک چشم هايمان
نام تو را می نوشتيم
ای هميشه غايب
تو بر بلندای کدام آسمان در پروازی؟
که در آسمان تاريخ اين کهنه ديار
حتی نشانی هم از پرواز تو نيست؟
هیچ نام اين سر زمينی که
پر از حسرت دیدار توهست، شنيده اي ؟
اينجا سرزمين آرزوهای دست نایافتنی است
که همه بی خواب ، بی خاطره و بي راه و بي قرار
چشم به کوچه و خياباني دارند
که از هوای همهمه لبريز باشد
و در آن از روزگار گهواره بگويند
اما امروز
به قدمت تاريخ مان رسيده است
که بی تکلم بی راه
برای ماهی های تنگ يلورين
در پی آبی هستيم که خود تشنه تر از ماهی هاست
آزادی
به گمان خسته ما
تو همان معمای بی جوابی را می مانی
که برای باور نام تو بايد
در ازدحام سنگ و گلوله و گريه ، جان داد
ويا ..........
چه می دانم
شاید هم تو همان قصه اي باشی
که در طول اعصار این سرزمین
همراه با لا لایی مادران
خواب به چشمان تاریخمان کردی
آزادی
ما تو را
در آن هنگام که هنوز در سفره هایمان نانی بود و پیاله ای آب
با سینه های زخم خورده از دشنه و گلوله ، جستجو می کردیم
و امروز هم تو را می جوئیم
بی آنکه دیگر سفره اي باشد و لقمه ای نان
آزادی ،
تو بر بلنداي کدام آسمان در پروازي؟
محاکمه ی صدام ، رو سپيدی تاريخ است

اين روز ها آنچه جهانيان را به حقانيت تاريخ گواهي ميدهد و به پي گيري اخبار روز جهان راغب تر مي سازد ، محاكمه ي ديكتاتوريست كه بقولي هيتلر زمانه بوده است . خبر محاكمه ي 25 دقيقه اي ديكتاتور صدام حسين اگر دراين روزها در صدر خبر هاي روز هم نباشد بي شك از اهم اخبار روز جهان است ، چرا كه تاريخ بار ديگر با نشاندن ستمگري بر پشت ميز محاكمه ، حقانيت خود را به رخ ميكشد ، حقانيتي كه هرگز در باور هيچ ستمگري نبوده است اگر چه خود شاهد آن بودند.
هر گز در تاريخ خوانده ويا شنيده نشد كه ستمگري ،حتي در لحظه ي ذلت و دربند بودن ، خود را ظالم بداند ؛ چه بسا بقول آن پير فرازنه ، كه آدمي ممكن است با چهره ي مرشد كامل به صورت شاه اسماعيل با مريداني از جان گذشته كه حتي به فرمان مرشد ، آدميزادگان را زنده زنده مي بلعيدند ، بر سرير حكومت بنشينند ، اما روزي كه از اين بساط كنار گذاشته شوند ديگر مرشد كامل نباشند ، يا شاه عباس است كه وقتي ميميرد ، هفت تابوت از هفت دروازه ي شهربه نام او خارج ميكنند و هر كدام را در شهري به خاك مي سپارند تا دشمنان ندانند در كجا دفن است كه مبادا آن را از گور بيرون كشند و بسوزانند.......... و يا حداكثر شاه سلطان حسين صفوي خواهند شد كه چند افغاني برهنه در كاخ هاي صفوي ، اورا و 33 بچه سادات صفوي را يك جا سر ببرند و آب از آب تكان نخورد ،چرا كه يك سر هزار سر نگهدارد اما هزار سر نمي توانند يك سر نگهدارند....... سرنوشت سردار قادسيه هم از اين قاعده مستثني نبود كه او هم زماني به چشم اطرافيان و مريدانش سردار كامل مي نمود اما امروز .........
اگرچه براي مردم عرب اين چنين محاكماتي تازگي دارد و براي اولين بار است كه شاهد محاكمه ي يكي از سران كشور هاي عرب زبان مي باشند و او را مجبور به پاسخگويي در باره سوء استفاده از قدرت و سرکوب بيرحمانه مردم خود مي بينند . اما از اين دست محاكمات ستمگران ، در كتاب تاريخ جهان بسيار است ، ظالماني كه تا آخرين لحظه ، ذره اي از ظلمي كه بر مردم خود روا داشته اند، هرگز نادم و پشيمان نبوده اند، آنچنانكه ثبت است در تاريخ كه وقتي آد لف آيشمن ، مرد شماره دو آلمان نازيسم را به جرم كشتار بي رحمانه ي نزديك به شش ميليون يهودي ، محاكمه ميكردند، او از دادگاه خواست تا اجازه و ترتيبي دهند تا او در واپسين روزهاي زندگيش يهودي شود و شد اما هنگام اجراي حكم اعدام با لبخندي شيطاني گفت ، خوشحالم كه با اين كار ، باز هم يك يهودي ديگر كشته مي شود .چرايي و دليل ظهور چنين ستمگراني در اداوار تاريخ ، پرسشي است كه بي شك بايد آن را درتعاريفي كه يك ملت از حكومت مي پسندد، جستجو كرد ، خاصه مللي كه ميل زيستن در قالب قبيله اي را بر جامعه زيستن ، ترجيح ميدهند ،چرا كه به گواهي تاريخ همواره ستمگران ازبطن قبيله بر خاسته اند نه جامعه كه بقول افلاطون فرق است بين قبيله و جامعه ، زيرا جامعه را بايد ساخت و آگاهانه هم بايد ساخت اما قبيله همواره نيازمند قيمي است تا به تنهايي همه ي امور را در دست بگيرد و هر چه خود مي پسندد بر ديگران تحميل كند و از همين رو است كه در طول تاريخ همواره شعار شرم آور ستمگران جز اين نبوده است كه همه چيز براي ما و هيچ چيز براي مردم .
تلقين و درس اهل نظر يك اشارتست
گفتم كنايتي و مكرر نمي كنم
تسکين......

تو بزن
تو بگير
تو به بند
تو بتاب
تو در اين خانه ی ويران بتاز
تو در اين وادی لم يزرع عشق
برجی از کينه و نفرت بساز
اما..........
عاقبت آنچه مرا تسکين است
طلب آزادی اين مردم مسکين است
تو بزن
تو بگير
تو به بند....
اين سکوت بر ما مباد
گاه برای بیان آنچه در گلوست و قرار است که فریادی نشود ، جز ایهام و اشاره راهی نیست که بغض خود اشاره ایست ، اما اگر بغض هم ، دلیل گناه باشد چه باید کرد؟
بعد از انتخابات دور هفتم مجلس ، این پیش بینی از صاحب نظران شنیده می شد که از این پس همه چیز بر مدار سکوت خواهد گذشت ، خاصه در عرصه ی اطلاع رسانی و آگاهی بخشی از عالم سیاست ، اگر چه این پیش بینی به واقعیتی اجتناب ناپذیرمبدل گشت تا بدانجا که دیگر نه حرفی و نه حتی بغض فرو خفته ای مانده است ،اما این پرسش مطرح است که براستی این همه سکوت به یکباره از کجا نازل گردیده که شاید درده سال گذشته بی سابقه می نماید ؟ آیا تنها به دلیل فروکش کردن موج اصلاح طلبی و ناکار آمدی شعار های اصلاح طلبان و ایضا ازتغیر مستاجرین خانه ی ملت ،این چنین سکوتی حاکم گردیده، تا به خواب کشانده همگان را طرفه آنانکه خود دمی غافل از بیداری خفتگان مدهوش نبودند و پیش از این به هر بهانه ای قلم از نیام بر می کشیدند تا که با تلنکر واژگان ، آگاهی را ارزانی دارند ، حال چگونه است که خود به چنین خلسه ای فرو رفته اند که اگر هم همتی بیابند جز به تکرار تن نمیدهند که آن هم پیش ازهمین یاس و نا امیدی که امروزه روز گریبان مردم خوش باوراین کهنه دیار را سخت چسبیده است ، حاصلی ندارد،
فرزانه ای میگفت مدتی قبل به دیدن یکی از ناشران معروف کتاب های سیاسی سال های اخیر رفته ، و پی جوی حال روز بازار کتاب وعنوان های تازه از این عرصه شد ، الغرض آنچه از آن ناشر شنید ، همه مبین این واقعیت است که سکوتی تازه در این عرصه بر همگان ، خاصه آنانیکه که در دهه ی گذشته بی انقطاع از هر آنچه به علم ممکنات ( سیاست )مربوط می شد،و آن را به رشته ی تحریر در آورده و به چشم بر هم زدنی به زیور نشر می آراستند تا مبادا دمی غافل از آگاهی رسانی گردند ، امروز، بیش از دیگر قلم زنان عرصه آگاهی در چنبره ی سکوت فرو رفته اند ، تا بدانجا که گروهی با انصراف دادن از چاپ تحریرات جدید خود در زمینه ی سیاسی ، به دست و پای ناشرین افتاده که مبادا با چاپ آن تحریراتی که به زعم خود مربوط به حال و هوای دوره ی اصلاح طلبی بوده است ، نه امروز ، به عقوبتی گرفتار آیند که پیش از این سکوت ،آن عقوبت را افتخار می پنداشتند .
از علم داران آگاهی بخشی درداخل ، که وصفشان آمد ، بگذریم ، گروهی هم از عالم مجازی ( اینترنت ) هستند ، که بیرون از چارچوب گربه ای شکل این آب و خاک نشسته اند و تا پیش از این سکوت که در خانه روا دانستند، هر روز با افاضات تازه ، خوش باوران را راهبر بودند که آن ها هم امروزنه به اجبار سکوتی که در این کوچه ی ما جاریست ، که از بلا تکليفی و از بي خوراک خبری ماندن درسکوت تنیده اند و هر از گاهی بر سر قبری ضجه میزنند که در آن گور، مرده ای نیست ،گویی این سکوت در همه ی .عالم ، هرکجا که ایرانی و ایرانیانند جاریست اگر چه این سکوت را هرگز خود باور ندارند .
گفته بودم

گفته بودم كه در اين راه
دل دادن بي چون چرا هست
گفته بودم
بعد هر بارش بي وقفه ي احساس
اشك خون ريختن و درد فراغ هست
اي وامانده در اين راه
اين بند عذاب دير زماني است
كه بر گردن ما دلشدگان است
اي گرفتار به آه دل سوخته ي ما
گفته بودم
رمزه، دل زخم ديده ي عشاق
با رنگ و ريا فتح نگردد
گر فتح كني
رنجاندن دل بيمار
بي اجر نباشد.
قابل توجه دوستان و مخاطبين محترم
پيرو اطلاعيه ي قبلي مبني بر هك شدن وبلاك و آي دي ها ي اينجانب ، به اطلاع ميرسانم هكر ياد شده توسط دوستان وبلاك نويس شناسايي شده ،اما به دليل معتقد بودن به شرف انساني و حفظ آبروي همنوع ،از ذكر نام و ادرس او معذورم.
اگر چه هكر مورد نظر به دليل كمبود ضريب هوشي ، به تنهايي قادر به چنين خباثتي نبوده بلكه با همكاري و همدستي برادر خود كه در اين رذالت شهره ي افاق است ،(تا بدانجا كه با هك اكانت هاي ديگران براي خواهر و دوستان خود وسيله ي برقراري ارتباط با اينترنت را به صورت مجاني فراهم مي سازد)، دست به چنين رذالتي زده است ، اما با اين همه ، او خود سر مست از چنين خباثتي است كه گويي به جوهر شرف آدميت دست يافته تا بدانجا كه با ارسال پي ام هاي توهين آميز و ناسزا از طرف من به ادرس افرادي كه نامشان در ليست مسنجر م ثبت شده بود ، خود را فاتح اخلاقيات مي پندارد لذا ضمن پوزش از همه ي دوستان و ياراني كه نامشان در ليست آي دي هاي ربوده شده ي bijan494 و bijan_safsari ثبت شده بود؛ و از سوي هكر مورد اهانت قرار گرفته اند ، تقاضا ميشود براي پيشگيري از تكرار اينگونه پيامها ، آي دي هاي ياد شده را حذف نمايند.
بي گمان هگر ياد شده كه خود از وبلاك نويسان است براي تبري جستن از اين گناه ، در وبلاك خود مطالبي براي رد اين حقيقت خواهد نوشت وحقير را چون چند ماه گذشته به تير اتهامات واهي و دورغ متهم خواهد ساخت ، كما اينكه در چند ماه گذشته وقتي هنوز شناسايي نشده بود،با گذاشتن كامنت هاي مستهجن با نام هاي مختلف لحظه اي از اين رذالت غافل نبوده است ، اما با اين همه در پاسخ به همه ي افترا ها و خباثت هاي بعدي هكر مورد اشاره ؛ تنها به اين پاسخ بسنده ميكنم كه عاقلان دانند خاصه،آن را كه حساب پاك است .............................والخ.
در پايان به اميد آنكه پروردگار همه ي جاهلان را به راه حقيقت رستگار سازد براي هكر مورد اشاره هم كه از سفيهان است، از خداوند سبحان براي اوطلب عقل و درايت توام با مغفرت می كنم ، آمين.
پند حافظ

یه شب از اون شبای بی انتها
که همش منتظری سپیدی صبح بزنه تا که راحت بشی از فکرو خیال
توی باغ دلگشای آرزوم
خودمو سپردم به آرزوهای محال
نمیدونید چه حالی داشتم توی اون لحظه های راز و نیاز
با خودم کل میزدم تا که خیال کنم مثل همه ی آدما
یه روزم بلاخره مرغ عشق پر میزنه توی هوام
میدونستم عاشقی درد داره ، غصه داره ،
بعضی وقتا بقول بی بی جونم گشنگی و فقر داره
اما با همه ی این قصه ها
وقتی حوصلم سر میرفت از تنهائی هام
هوس عاشقی بود که می پیچید به دست و پام
الغرض اون شب تموم شد با هزار سوال بی جواب
صبح که از خواب پاشدم
یه نفر تو کوچه مون
داد میزد که میدونه از آیندمون
هاج و واج مونده بودم که مگه غیر خدا
کسی هم میدونه از فردا های ندیدمون؟
پا شدم با یه دنیا سوال و اضطراب
خواب آلود
خودمو رسوندم توکوچه با التهاب
کنار فالگیر پیریه قفس بودو دو تا قناری اسیر
که میگفتند همه چیز با فال حافظ
از پیازش تا به سیر
خلاصه با هزار بامبول کلک
یه فال حافظ کشیدم با تردید و شک
آنچه از عشق گفت حافظ شیرین سخن
تا به امروز آویزه ی گوش شد پیش من
آن لسان الغیب این چنین پندم داد
آنکه رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
صبر و آرام تواند به من مسکین داد
.....................
من همان روز زفرهاد طمع ببریدم
که عنان دل شیدا به لب شیرین داد .
پيغام ملائک.....

رخصتم دهید تا پیغام ملائک را
به آنکه شبیه باران است برسانم
بعد آن هر کجا که تقدیرم میکنید خواهم رفت
..........
میگویند پنجره ها را باید بست
اسرار هویدا میکنند
آینه را دریابید
که سنگ صبور دل دریایی ست
ماه بی نشان آسمان بخت ما خبر میدهد
آنکه از دریا میگریزد
سنک حسرت در باغچه دل میکارد
و آنکه به امواج صداقت تن سپرده ،
میراث دار روح شبنم است
برتن خسته ی گلبرگ آرزو
.............
حالا تقدیرم هرچه هست
آماده ام
به کجا باید رفت؟
عکس از : نريمان اميری
آسان نيست

تا سپيده ، از انتهاي شب سر زند
باز هم امشب در آسمان قدم خواهم زد،
و نام تو را خواهم خواند
كه چه اسمي دلچسب تر از نام شما ؟
و كدام آرامش بهتر از ياد شما؟
باور كنيد
آسان است براي من
،آوازه پرنده را قيچي،
تا پيراهني از ترانه،
به قامت شما كنم .
آسان است براي من ،
آسمان را تكه تكه ،
در چمداني پنهان ،
تا كه احساس شمارا
خيس از بارش باران كنم
آسان است براي من ،
در كميني بر بلنداي قاف
سيمرغ رادر اسارت ،
پيشكش شما كنم
اما............
آسان نيست براي من
قبول مرگ ،
كه زندگي ،
تازه قبايي است از تو برتنم.
قوانينی كه نشريات الكترونيكی را هم به انفعال می كشاند

در خبر ها آمده بود كه براي گروهي از جوانان اين آب و خاك كه با عالمگير شدن اينترنت ، به اين پديده ي نو گرويدند ، به همت پرشين بلاك كه اولين سرويس دهنده ي فضاي مجاني وبلاك نويسي است وسازمان ملي جوانان ، چشنواره اي در سالن همايش هاي وزارت امورخاجه برگذار مي شود، رفتم تا نسلي مفتون اينترنت و وبلاك نويسي، اين پديده ي نو از دنياي مجازي را در آنجا از نزديك ببينم ، از همان لحظه ي ورود به سالن همايشهاي وزارت امور خارجه بوي جواني به مشام مي خورد ، همه شوريده و پر تحرك گردا گرد غرفه هاي نشريات الكترونيكي جمع بودند كه بيش از ده الي دوازده غرفه نبود و درگوشه ي ديگرسالن چندين اتاق به چشم مي خورد كه درهر يك از آنها ، گروهي جوان دور هم جمع شده بودند و در زمينه هاي مختلف از اين پديده ،به جديت بحث وگفتگو مشغول بودند ، از كنار غرفه هاي نشريات الكترونيكي كه ميگذشتم با نگاه مقايسه گونه بين اين نوع ازرسانه هاي الكترونيكي با ديگر نشريات چاپي ، با خودمي انديشيدم كه با وجود استقبالي كه از اينترنت در بين جوانان اين آب و خاك شاهديم كه بنا به آماري كه حكايت از تمايل روز افزون جوانان به وبلاك نويسي دارد آنچنانكه در هرساعت 25 نفربراي داشتن فضاي مجاني ارائه داده شده از سوي پرشين بلاك ثبت نام مي كنند تا به جرگه ي وبلاك نويسان در آيند و يا با و جود واقعيت ملموسي كه وجود دارد و هر روزبر تعداد نشريات الكترونيكي اضافه ميگردد ،آيا نبايد عمر مطبوعات منفعل امروز اين آب و خاك را پايان يافته تصور كرد ؟ ويا لا اقل وجود اين نشريات الكترونيكي را رقيبي سر سخت براي مطبوعاتي دانست كه بي اغراق امروزه روز هر كدام به يك جناح يا گروه هاي وابسته به قدرت متصل هستند ، ؟ بي گمان دليل رواج نشريات الكترونيكي در اين بلاد فرهنگي جزبه دليل منفعل بودن مطبوعات امروز ما نيست كه قبيله ي بي ياور مطبوعات از سرقوانيني دست و پا گير به خود سانسوري گرفتاربوده و از سوي ديگر با منو پل شدن ركن چهارم توسط صاحبان زر و زور و قدرت ، كه با استفاده ي ابزاري از مطبوعات ، قبيله ي بي ياور قلم را به استثمار مي كشند ، اين انفعال اجتناب ناپذير مي نمايد ، اگر چه تا كنون شاهد تلاش گروهي از قلم بدستان براي رهايي از استثمار سياسيون و قدرت طلبان در اين عرصه بوده ايم اما وجود تشكل هاي مافيايي بوجود آمده در مطبوعات ،همواره اينگونه تلاش ها بي نتيجه بوده است و آنچه شاهد اين ادعا است خبر استعفاي گروهي اعضاي هيات تحريه ي روزنامه ي نو پاي وقايع اتفاقيه است كه درهفته گذشته خبر آن بدون هيچ بازتابي منتشر شد.
نشريات الكترونيكي فارسي زباني كه امروز در دنياي مجازي وب منتشر مي شوند هريك با وجود نو پايي و حتي بي بهره بودن از نويسندگان آشنا به علم روزنامه نگاري آنقدر تاثير گذار بوده اند كه با وجود عدم حمايت هاي متوليان اين عرصه كه تا پيش از اين ، وجود اين نوع از نشريات را شوخي مي پنداشتند ، مخاطبيني را جذب نمايند تا بدانجا كه قبول و باور اين گروه از سوي يك نهاد دولتي چون سازمان ملي جوانان كه بار مالي اولين چشنواره ي وبلاك نويسي و نشريات اينترنتي را بعهده داشته، اجتناب ناپذير بوده كه اين خود نشان از ثبيت جايگاه وبلاك نويسان ونشريات اينترنتي ا ست ، اما با اين همه از سوي ديگر براي اين نسل مفتون و تشنه ي آگاهي هم ، چون مطبوعات َ قوانيني در دست تهيه و تصويب است تا هم چون هم سلف هاي چاپي خود به انفعال كشيده شوند كه هرگز مباد چراغ اين خانه هم خاموش گردد.
برگذاری اولين چشنواره ی وبلاگ نويسی توسط پرشين بلا ک

اخيرا پرشين بلاك باني برگذاري اولين چشنواره ي وبلاگ نويسي شده كه دليل آن را در سايت چشنواره اين چنين توضيح داد ه است كه :
با توجه به رشد روزافزون نفوذ اينترنت در ايران و آمار بسيار بالاي وبلاگهاي فارسي در اينترنت که بخش وسيعي از محتواي فارسي فضاي وب را تشکيل مي دهند، بر آن شديم تا اولين جشنواره وبلاگهاي فارسي و نشريات اينترنتي را با هدف افزايش کيفي و کمي محتواي فارسي و همچنين معرفي اين پديده به اقشار مختلف مردم و دعوت از آنان براي حضور در اين جامعه مجازي، برگزار نماييم
. كه طی سه روز از تاريخ 19 الي 21 خرداد 83 در تهران برگزار مي شود.و در اين رابطه بخش خبري چشنواره با حقير هم مصاحبه اي انجام داده است كه مي توانيد متن مصاحبه را با تيتری كه به نظرم با متن مصاحبه كمی نامانوس می آيد در اينجا بخوانيد.
سهم ما....

پرواز ميدهم خيال را
تا هر كجا پروازم كشد ،
ميروم تا رنگ آسمانم را بيابم
تابش خورشيد را
بر تن آرزو هايم بتابم
چه ميدانم
اين نا كجا آباد
يا خراب آباد
هر كجا هست
ميروم بعد از اين
سر درآن آسوده گذارم
سهم من از زندگي
اين بودن بيهودگي نيست
سهم ما از بودن ما
حسرت بي انتها نيست
سهم ما از مخلوق بودن
ضجه و آه و فغان نيست
بر مزار آرزو ها گريستن
با دوچشم خونبار نيست
كفر ميگويم گر چه بر دارم كشند
سهم ما هرگز جدا از حق خدا نيست.
قابل توجه دوستان و مخاطبين محترم
دوستان و مخاطبن محترمی که با آی دی های ياهو مسنجرم ،با من درتماس بوديد ، به اطلاع ميرسانم که از روز پنجشنبه ۱۴ خرداد ۸۳ پسفورد ايميل اينجانب در ياهو به همراه دو پسفورد آی دی هايم در ياهو مسنجر، توسط فرد يا افرادی هک شده است و من بعد هرگونه تماس با ايميل قبلی و يا آی دی هایbijan494 وbijan_safsari از طرف من نمی باشد .برای تماس به آدرس ايميل جديدم که در قسمت پست الکترونيک اين وبلاگ آمده است مراجعه فرمائيد.
بگذار باقی بمانم
تمام مطالب این صفحه که در طول یکماه گذشته نوشته بودم , دیروز ( پنجشنبه 14 خرداد 83 ) توسط فرد یا افرادی هک شد که خوشبختانه به دلیل داشتن بک آپ مطالب هک شده , توانستم دوباره آنها را با اعلام تاریخ نگارش , جایگزین کنم . و اما بعد ای دوستی که نوشته هایم به مذاقت سازگار نیست پاک کردن این دل نوشته ها علاج درد تو نیست که مرهم زخم تو درخود نگریستن است و بس , بگذار این دل نوشته ها برای من , برای تو , و یرای همه ی ما که سرگشته در این کوچه ی بن بست مانده ایم باقی بماند.
بدون شرح

اين ياد داشت روز چهارشنبه ۶ خرداد ۸۳ نوشته شده بود
عکس بالا در روزنامه ی همشهری امروز با اين تيتر منتشر شد
مجلس هفتم فردا آغاز بکار ميکند.
عکس آنقدر گوياست که لازم به هيچ شرحی نيست .
پرتاب قندان و گاز گرفتن ، خط مشی آينده ی اقتدارگرايان
اين ياد داشت در روز سه شنبه ۵ خرداد۸۳ نوشته شده بود
در خبر ها آمده بود كه در جلسه اخير هيات نظارت بر مطيوعات وزارت ارشاد، نماينده ي جامعه مطبوعاتي كشور (عيسي سحر خيز )، به دليل دفاع از مقاله ي منتشر شده درهفته نامه اي كه در ارتباط با نوع روابط دختران و پسرا ن در جامعه ي امروز اين آب و خاك مطلبي كارشناسانه منتشر كرده بود از سوي نماينده ي قوه ي قضائيه ( محسني اژه اي ) ابتدا توسط دو قندان و سپس با گاز گرفتن مصدوم مي شود ، اين خبر در عين حال كه به طنز آلوده است وبه مصداق ترمز بريدن است ، نشان دهنده ي واقعيت ملموسي است كه بعد از اين از سوي ا قتدار گرايان شاهد خواهيم بود چرا كه آنچه امروز ه روزاقتدار گرايان راعلا رغم همه ي به اصطلاح پيروزي ها ،به واكنش هاي اين چنين عصبي وا ميدارد لمس قبول اين باوراست كه منزلت و جايگاه خود را در نزد آحاد ملت آنچنان متزلزل و از دست رفته مي بينند كه منجر به چنين واكنش هايي ميگردد تا بدانجا كه با پخش فيلمي چون مارمولك به اعتراض بر ميخيزند و حكم توقيف ميدهند ويا در امر اطلاع رساني و آگاهي بخشي مطبوعات بر آشفته مي شوند كه ما به ازاي هر منطقي ، به زور و تهديد متوسل مي شوند
.آنچه اين نوشته را باعث آمد ، نه طنز نهفته در خبرمصدوم شدن نماينده ي جامعه ي مطبوعاتي كشور ، توسط نماينده ي قوه قضائيه است و نه چرايي اين واكنش از سوي عامل توقيف بيش از يكصد نشريه اين آب وخاك است كه اين نوع ترمز بريدن ها از سوي اقتدار گرايان به دور از انتظار و تازگي نداشته آنچنانكه موارد مشابه چنين واكنش هايي را در چند سال اخير بسيار شاهد بوده ايم كه از جمله مي توان به حكم اخير اعدام يك استاد دانشگاه چون هاشم آغا جري اشاره كرد، بلكه درك مشي آينده ي اين گروه از صاحبان قدرت است كه بعد از اين ، همه ي امور اين آب و خاك را بلا منازع در دست خواهند داشت،
شايد امروز با واقعه اي كه ، در جلسه ي اخير هيات نظارت بر مطبوعات وزارت ارشاد روي داده است ، و پخش خبر آن در جهان باعث حيرت و ايضا تمسخر بيگانگان و دشمنان اين آب و خاك گرديده ، بتوان اين پرسش را مطرح كرد كه اساسا چرا بايد در مواردي كه تخصص مي طلبد ، امور نظارتي و تخصصي چون مطبوعات را به غير متخصصان سپرد كه ، هياتي اين چنين غير منسجم تشكيل گردد ؟
آيا وقت آن نيست كه نظارت بر عملكرد مطبوعات به متخصصين اين حرفه واگذار گردد تا آنانيكه عاجز ازدرك رسالت اين امر خطير هستند و به دليل عدم دانش ارتباطات ودرك رسالت رسانه اي ،از انتشارهر مطلب كارشناسانه اي بر آشفته ميشوند ، در شرايط به دور از اخلاق فرهنگي قرار نگيرند تا در واكنشي جاهلانه مجبور به پرتاب قندان و يا گاز گرفتن نشوند؟، آيا اين نشانه اي از خط مشي آينده ي اقتدارگرايان نيست ؟ آيا وقت آن نيست كه بعداز تغير و تحول هاي اخير همچون تغير مديريت تنها رسانه ي شنيداري و تصويري كشور ، درنظارت بر امور مطبوعات كشورهم باز نگري شو د؟ آيا اين چنين واكنشي ، آنهم از سوي نماينده قوه ي قضائيه ،پس از اين موئيد سلب بيش از پيش ، آزادي هاي مشروح جامعه ،نيست؟ اگر چنين است ، كه هست ، گويي باز هم دور تسلسل سرنوشت محتوم مردم اين كهنه ديار در حال تكرار است كه همواره پس از هر تلاشي در جهت رسيدن به آرزو ها ي به ظاهر لامحال خود ،به چنين مصيبتي گرفتار مي آيند
.به بهانه ی سالروز حماسه ای که نافرجام ماند
اين ياد داشت يکشنبه ۳ خرداد ۸۳ نوشته شده بود
فرزانه اي از قبيله ي قلم در كتابي نوشته است يكي از جماعت معروف به 53 نفر كه بعد از شهريور 20 ديگر به گرد فعاليت هاي سياسي نگشت ، نقل ميكرد كه روزي در زندان مخوف رضاخان اين سخن را از مردي پير شنيده است كه مي كفت يادتان باشد كه ملت دعوتنامه اي براي وارد شدن شما به عالم سياست نفرستاده اما از شما توقع دارد كه صادق باشيد و به
فريب دادن مردم و خود فروشي و ننك آلوده نشويد و از همين رو كسي را به اتهام مبارزه نكردن محاكمه نمي كنند اما مردم اين آب و خاك در طول تاريخ خود هرگز كسي را كه آنها را فريب داده است و يا به خود فروشي وننك آلوده شده است ، با همه ي رحمت و بخشايشي كه دارند هرگز نبخشيده اند ، حال حكايت امروز مردم اين كهنه ديار است، كه با عدم تحقق آرمانهاي حماسه ي دوم خرداد ،و دلسردي و ياس و نا اميدي كه در مردم رخنه كرده است اين پرسش مطرح ميگردد كه آيا مي توان عاملان اين دلسردي وياس را بخشيد، و اساسا قابل بخشش هستند به ديگر سخن آيا مي توان با چشم پوشي ازعاملان اين غبن تاريخي گذشت يا خير؟هفت سال پیش از این در چنین روزی جنبشی اصلاحی در این آب و خاک سر گرفته شد که در تاریخ این مرز بوم بنام جنبش دوم خرداد ثبت گردید و امروز هفتمین سالگرد این غبن تاریخی در حالی از راه میرسد که دیگر هیچ بارقه ای از امید در دلها باقی نمانده است طرفه آنکه حتی چهره های شاخص این جنبش , امروز پرونده ی قطور هفت ساله ی این حماسه رابه بایگانی تاریخ سپرده اند آنچنانکه مغز متفکر این جنبش سعید حجاریان از آن به عنوان یک مرده یاد می کند
.هفت سال پیش از این آنکه قافله سالار این جنبش گردید و با نکوهش از قهرمان پروری وشعار قانونگرایی وخرد ورزی در دلها بذر امید اصلاحات کاشت , امروز با آنانیکه سنک انداز اصلاحات بودند , رفیق حمام و گلستان میگردد و با نوشتن نامه ای به فردا , راه فرار می جوید واز میثاقی که با مردم خوش باور این کهنه دیار بسته بود پا پس می کشد و مصلحت اندیشی وسکوت را پیشه می سازد.و این در حالی است که مخالفان اصلاحات هر روز از پس فتح سنگری از اصلاحات ،راه خود هموار ساختند تا بدانجا که , امروز با فتح مجلس این آخرین سنکر جنبش اصلاحات , به پایکوبی و شادمانی برخاسته اند که گويی فتح الفتوح اقتدار گرایان است و از همین رواست که امروز با جابجایی مهر هایی چون قاضی القضات مطبو عات و یا تغیر حاکم صدا و سیما , قصد زدودن خاطره های بد از اذهان مردم خوش باور این آب و خاک را دارند تا مبادا با در صحنه ماندن بلدوزر های اقتدار گرایان، خاطری از یاد سنک اندازی های گذشته ی آنها، مکدر گردد واین همه در حالی است که امروز سید اصلاحات خود را نه از تبار دوم خرداد که از 18 خرداد می داند
.نا گفته پيدا ست كه چرا مردمي به خوش باوري ساكنان اين آب و خاك از جنبشي كه اميد بر آن داشتند به يكباره دلسرد شده و چشم اميد از آن بر گرفتند كه عدم صداقت در علمداران اين جنبش خود يكي از عوامل دلسردي بوده است ، اما با اين همه ساكنان اين گستره ي تاريخي با پوست و استخوان خود ضرورت اسا سي گذار
جامعه را احساس كردند و بر اين باورند كه اين شكست پايان راه نيستبه راه باديه رفتن به از نشستن باطل
كه گر مراد نيابم به قدر وسع بكوشم
هفت سال با بیم و امید گذشت و امروز آنچه حاصل آمد جز یاس و نا امیدی نیست اما , آنچنان که تاریخ این آب و خاک گواهی میدهد این چنین حال و روزی که به ظاهر شکست آرزوی دیگر ا ست , همواره خود دست مایه ی پیروزی بوده است, که بسیار شکست ها , تسهیل راه پیروزی بوده اند, آنچنانکه این شکست را هم باید نوید پیروزی دیگری دانست که این بار نه بر خوش باوری , که تکیه بر تجاربی خواهد داشت که هزینه های بس گزاف داشته است
.اين روز ها....

اين ياد داشت پنجشنبه ۳۱ ارديبهشت ۸۳ نوشته شده بود
يك حال غريب ،
حسي وهم انگيز ،
اين روز ها با من است .
دستي لرزنده به احتياط نوشتن دارم ،
به گمانم فصل ،
فصل سكوت است و تماشا
.اين روز ها
به تعفن جمله ی چه بايد كرد آلوده ام ،
و دل بيقرار
از همه ی دلدادگي آن سالها ،
جراحت دارد
.چشم هايم از حزن هزار قصه ي مكرر ،
گريان است
.و امروز حال من
نقل حكايت آن خط سومي است كه شمس ميگويد
:آن خطاط ،
سه گونه خط نوشتي ،
يكي او خواندي و لا غير
يكي را ، هم او خواندي ، هم غير
يكي ، نه او خواندي ، نه غير او
آن ( خط سوم ) منم
..........آن منم که پيراهنی از مهتاب
به تن آينه ی زنگار می کنم
نقش بودن بيهوده
از کالبد بی عشق
پاک می کنم.
و امروز.....

اين ياد داشت در روز شنبه ۲۶ ارديبهشت نوشته شده بود
آري ما در جستجو بوديم
بالاي همه مزار عاشقان
در پيچ و خم كوچه هاي تنهايي
در راز نهفته ي شب هاي مهتابي
در عمق واژه هاي آسماني
و آنگاه كه نا اميد
حتی از ،
بارش يك قطره ي باران بوديم
نا گاه از تلاقي دونياز
در دونگاه نا بهنگام
رعدي بر آسمان كوير تنهايي ما خورد
وبارش عشق آغاز شد
اين چنين بود
كه از خنكاي نم احساس
تن تب زده ي ما
در مان شد
حال اي هم نفس من
بي پرده بگويم
اكنون كه كوزه ي عمر
خالي از آب حيات ميگردد
دلم يك جور غريبي
لمس عيش آرامش آسمان را مي خواهد
اگه بدونی ...
![]()
اين ياد داشت در روز پنچشنبه ۲۴ ارديبهشت نوشته شده بود
اگه بدونی
بی تو چه حالی دارم
پاها تو رو دل من نمیذاشتی
اگه میدیدی بی تو چقدر غریبم
چشماتو به دیدن من نمی بستی
روزگار من هم مثل اون سیاه بهاره
که بارش بهاری هم
تو دلش سبزه نمی کاره
میدونی
دلم چی می خواد از خدا؟
که تو آسمون بشی من یه ستاره
یا که ماهی بشم تو تنک بلورت
بشینیم رو سفره ی هفت سین و
بخونیم با هم , بهاره
اماافسوس بین ما یه دنیا راهه
فاصله هست و رسیدنمون محاله
عکس : کورش اديم
آقايان شما برای گذشتن از آخرت واقعا همت کرده ايد
اين يادداشت در روز چهارشنبه ۲۳ ارديبهشت نوشته شده بود
بي گمان آنچه دبير كل جامعه ي روحانيت ( آيت ا...كني ) در ارتباط با فيلم پر هياهوي مارمولك ، از حرمت و شان و منزلت روحانيت در نظام شاهنشاهي اين چنين ياد مي كنند كه حتي در زمان شاه هم توهين به روحانيت جرم محسوب مي شد ، حرقي است درست و صادقانه ، اما چرايي شكستن اين تابوكه اگربه قول گروهي از روحانيون با فيلم مارمولك شكسته باشد ، پرسشي است كه نسل امروز در جستچوي پاسخ آن است طرفه آنكه نظام و حكومت امروزاين آب و خاك در دست و اراده ي خدا جويان روحاني كسوتي است كه در طي بيست و پنج سال گذشته منادي احكام اسلامي و ايضا به اجرا گذاشتن آن در اين كهنه ديار بود ند
اگر همچون دبير كل جامعه ي روحانيت و ديگر همفكران ايشان باور كنيم كه با ساختن قيلمي چون مارمولك به ساحت روحانيت توهين شده است ( كه اين چنين نيست )، اين پرسش مطرح است كه براستي چه فرقي بين روحانيت ديروز و امروز وجود دارد كه اگر در گذشته كسي را نه از ترس حكومت ، كه از ترس خشم مردم ، جرات اساعه ي ادب به ر وحانيت نبود ، امروز نقد روحانيت با اقبال مردم ديندار مواجه ميگردد تا بدانجا كه فيلمي چون مارمولك از زمره پرفروشترين فيلم هاي تاريخ سينماي اين آب و خاك ميگردد ،
براستي چرا جامعه ي خدا جوي روحانيت كه هر چه از آن خوانده و شنيده ايم جز دوري از حب دنيا و جاه و مقام و ثروت دنيوي نبوده و همواره سعي دركسب رضايت معبود و خالق هستي ، در پي آخرت طلبي بوده اند ، امروز روز جايگاه تاريخي خود را آنچنان متزلزل مي بينند كه با پخش يك فيلم سينمايي از ذيل تا صدر جامعه ي روحانيت لب به اعتراض مي گشايند و از به نمايش در آمدن فيلمي چون مارمولك ممانعت ميكنند؟
به باور اين قلم براي پاسخ به اين دغدغه بايد به گذشته ي روحانيت رجوع كرد تا در يابيم چرا امروز آنچنانكه به گفته ي نزديكا ن دبير كل جامعه ي روحانيت ، يك يا چند بينده ي اين فيلم ، با گذشتن از كنار يك روحاني ،او را به متلك ، مارمولك خطاب ميكنند ، در حاليكه احترام به روحانيت از دير باز در فرهنگ مردم اين آب وخاک ريشه داشته ، خاصه هنوز هم آنانكه موي در آسياب عمر سپيد كرده اند به ياد دارند كه وقتي عالمي روحاني با طمانينه از كوچه اي عبور ميكرد ، مردم به احترام او مي ايستادند و نمي گذشتند زيرا به اين باور بودند كه روحاني جماعت به مسائل دنيوي وابسته نيست و عاري از زر و زور و تزوير است و از همين رو است كه همواره در هر تنگنايي به اين خدا جويان روحاني متوسل مي شدند چرا كه روحانيت راآخرين ملجا و سنگر ضعفا در مقابل زور مندان و ستمگران مي ديدند ، اما با چنين سابقه اي از عالمان ديني ، در مدت بيست و پنج سال گذشته ، نوع عملكرد جامعه ي به قدرت رسيده ي روحاني ،باعث گرديد كه آن آن باورديرينه كم كم رنك با خته تا بدانجا كه با محاكمه هايي از نوع محاكمه ي افرادي چون شهرام جزايري ، جوان 29 ساله اي كه با برملا كردن زوايايي از روابط مالي خود با برخي از شخصيت هاي سياسي و روحاني، روابط سنتي و مدرنيته ي جامعه با روحانيت را به چالش كشيد ، و به مخدوش كردن افكار عمومي دامن زد ، اگر چه وجود سوابق گسترده روابط روحانيت با اقشار مردم و اصناف پاسخگوي برخي از ابهامات ناشي از اين نوع ارتباطات مالي است اما در موقعيتي كه اين گروه از جامعه كه هدايت نظام را در دست دارند ديگر جوابگو نبود ونيست..... و يا در واقعه ي ديگري كه منجر به كشته شدن يك مامور نيروي انتظامي به دست فرزند روحاني كسوت وزير سابق وزارت اطلاعات است كه عاقبت هم با تبرئه آقازاده ي ششلول بند آن ماجرا فيصله مي يابد ......و يا در ماجراي اخيرمرتبط با شركت نفتي استات اويل و قضيه ي رشوه گرفتن يكي از آقازاده هاي روحاني كسوت است كه رسيدگي به پرونده ي آن رشوه گيري هنوزهم براي مردم لاينحل مانده ..........و همه ي آنچه گفته آمد ، گوشه اي از پاسخ به چرايي فرق بين روحانيت ديروز و امروز است ، روحانيتي كه از گذشته هر چه از آن بياد داريم مناعت طبع است بي نيازي كه همواره از دربند كردن شهباز بي نيازي سيمرغ قاف قناعت ، در قفس تمنيات نفس وحشت داشته اند آنچنانكه در منتخب التواريخ نقل است ، روزي نادر شاه را با سيد هاشم خاركن ، كه از علماي نجف بود و از راه خار كني و فروش آن امرار معاش ميكرد ، ملاقاتي افتاد و نادر به آن عالم رباني گفته بود ، " آقا شما واقعا همت كرده ايد كه از دنيا گذشته ايد ، " و در پاسخ از آن پير فرزانه اين پاسخ را شنيد كه : " همت ؟ بر عكس ، شما همت كرده ايد كه از آخرت گذشته ايد
".و حال در چنين مقطعي از تاريخ اين كهنه ديار كه روحانيت در بيست و پنج سال گذشته راهبر و اداره كننده ي همه ي امورنظام اين گستره ي تاريخي بوده است ، بايد ديد تا چه حد امكان گفتن اين جمله ي تاريخي به روحانيت امروز وجود دارد تا بگوئيم ، آقايان شما هم واقعا همت كرده ايد كه اگر گفتنش را روا دانستيم اجازه دهيد بگوئيم آقايان شما براي از دست دادن آخرت واقعا همت كرديد
.صد سال به اين سالها

اين ياد داشت در روز جمعه ۱۸ ارديبهشت ۸۳ نوشته شده بود
صد سال به اين سالها
تا بوده همين بوده
هنوزهم به شيوني پنهان
در سوگ آرزو ها
گريه مي كنيم
هنوز هم شكايت از تقدير و بخت خفته مي كنيم
زخم متانت را، هنوز
به مرحم آب شور اشک
مداوا مي كنيم
اين ارثيه از نياكان من است
كه زندگي را
در مصيبت معنا مي كنيم
خاتمی ؛ رئيس جمهوری با دستی به ستاره و پايی به سنگ

اين ياد داشت در روز پنچشنبه ۱۰ ارديبهشت نوشته شده بود
باز هم رئيس جمهور خاتمي در روز جوان به جوانان اين آب و خاك نويد نوشتن از ناگفتني هايي را داده است كه شايد تا كنون سخن گفتن يا نوشتن از آن نا گفتني ها را بر مردم اين كهنه ديار روا نمي دانست.
براستي او چه خواهد گفت كه تا كنون پوشيده مانده است؟ به كدام ريسمان توجيح چنگ خواهد زد كه تا كنون طناب دار آرزو هاي مردم خوش باور اين مرز و بوم نبوده است ؟ چرا باز هم به وعده اي تن ميدهد كه همگان را به آن باوري نيست ؟ ....................شايد، وقتي آن دختر جوان دانشجو با اعلام سه دقيقه سكوت ، به نمايندگي از دانشجويان ، لب فرو بستن سيد اصلاحات را به پرسش مي گيرد ،او بار ديگر اين چنين شانه به زير بار تعهدي ميدهد كه نوش داروي پس ار مرك سهراب را مي ماند. كسي چه ميداند شايد هم با خود انديشيده است كه وقت پايان دادن به شعبده اي است كه خود آن را انفجار اميد ناميده است كه امروز با نگاه كردن به عمق ديده گان پرسشگري ديگر از نسل جوان ،آن بارقه ی اميد را انفجار ياس مي بيند.
اگر باور كنيم كه در اين كهنه ديار همواره تاريخ در حال تكرار است ، دور تسلسل و تكرارحكايات و تمثيل هاي تاريخي را هم بايد باور داشت كه حكايت اين سياست باز ديندار خدا هم، نقل حكايت آن حكيمي است كه ميگويند وقتي از گورستان گذر ميكرد عبايش را به سرش ميكشيد و به تندي ميگذشت و وقتي علت را از او پرسيدند جواب داد كه از شاهكار هاي خودم خجالت ميكشم زيرا اينهايي كه در اين گورستان خفته اند هر كدام به نوعي رختخوابشان را من پهن كرده ام ، كه اگر مصداق روشنتر خواسته باشيد گورستان مطبوعات را نشاني ميدهم كه بر سنگ مزار همه ي اجساد اين گورستان ،تنها يك جمله ي حقوقي تاريخي حك شده است ، توقيف موقت .
بي شك رئيس جمهور نامه اي خواهد نوشت و بي گمان از تلاشهاي بي ثمر خود و يارانش بازهم خواهد گفت ودر پاسخ به چرايي سكوت بي امانش ، آنچنان كه بار ها گفته است ، باز هم ميگويد"نميخواهم دفاع كنم اما چه كسي بيش از من در اين مملكت صحبت كرده ".
و از حماسه ي دوم خرداد كه در نسل سرگشته ي جوانان اين آب و خاك، انفجار اميد را باعث گرديد ، به تكرار خواهد گفت اما از چرايي مبدل شدن آين تلالوء اميد به انفجار ياس ،هرگز به درستی پاسخ نمی دهدكه تاوان می طلبد و او قادر به پرداخت تاوان اين همه ياس نيست ، با اين همه اگر اين وعده تحقق يابد و نوشته اي از ناگفتني ها به تحرير در آيد ، بي گمان يك پاسخ نخواهد داشت ، كه خاتمي ، رئيس جمهوري بود با دستي به ستاره و پايي به سنگ .
روز جهانی مطبوعات و سوگ ما
در اساطير يونان ، هكاتئوس ، نامي ات آشنا كه مي گويند اين شخصيت اساطيري روزي مشعل بدست به غاري رفت كه قرن ها مردم تصور ميكردند ، آن غار دروازه ي دوزخ است ، و سه سگ با دم هاي مار گونه به نگهباني آن مشغولند ، اما هكاتئوس با مشعل بيداري وارد آن غار شد تا نشان دهد نه دوزخي و نه دروازباني در كار است و نقل است از همان ايام جدال مشعل بدستان با آنانيكه بدون دروازه و دوزخ زندگي نمي توانند ، آغاز شد و به باور اين قلم ، قبيله ي بي ياور مطبوعات هم از مشعل بدستانند.
باز هم سالي گذشت وبار ديگر جهانيان روز جهاني مطبوعات(13 ارديبهشت ) را پاس ميدارند كه مشعل بدستان روزگارانند و در اين كهنه ديار چون ساليان بر باد رفته، احرار و قلم بدستان مطبوعات اين آب و خاك به سوگ مي نشينند كه گويي كه در اين چشن بيگانه اند،و اين ماتم از آن زمان آغاز گرديد كه پرتو افكني قلم را ، مستبدان بر نتافتند كه اگر چه گروهي از آنها با نشستن بر خوان نعمت همين پديده ي از غرب آمده بر مسند ظلم و جور تكيه زدندآنچنانكه سيد ضياء الدين طباطبايي خود از مطبوعات به صدرات رسيد و آنگاه كه به فرماني هم قبيله گانش را به اسارت برد به پاس روز هايي كه با اين بي ياوران قبيله ي قلم محشورو همكار بوده است به كلنل كاظم خان رئيس نظميه اين چنين سفارش ميكند كه
:اينان ( روزنامه نگاران ) آدمهاي پر هياهويي هستند ، اما بي آزار، و از دوستان سابق من ، با آنها بايد خوب رفتار كني.................آنها به حداقل يك زندگي راضيند
..از آن زمان كه در اين بلاد اسلامي شده ي امروزي ، مطبوعات را به عنوان " زينت " ، " حزب كاغذي " ، " سكوي پرش " ، سپر بلا" ، " شر لازم " و " معبر " دانستند و روزنامه ، كلوپ ، و يا پناهگاه و سنگر ورشكستگان سياسي و تجاري و ايضا منتظران رياست شد ، مصيبت هاي مطبوعات اين آب و خاك هم مضاعف گرديدو نهاد واسط و قوه ي چهارم به چرخ پنجم مبدل گرديد
نقل حكايت مطبوعات اين آب و خاك، حكايت آن مرديست كه نام فرزندش را " صولت " نهاداما پس از رشد فرزند، از اينكه او را به اين نام بخواند ،دچار ترس و وحشت مي شد آنچنانكه پس از انقلاب كه در قانون اساسي ،آزادي هاي مشروح براي مطبوعات در نظر گرفته شد و همگان آزادي مطبوعات را منتظر بودند، با اولين پرتو افكني احرار جرايد ، آخم بر جبين آنانيكه دم از آزادي مطبوعات ميزدند نقش بست و تا بدانجا صبوري كردند كه به يك روز بيش ازپانزده نشريه را توقيف موقت كردند ، صبوري را ببين كه تا امروز ادامه دارد آنچنانكه در طي چهار سال بيش از يك صد نشريه توقيف مي شوند تا مخالفان آزادي مطبوعات دراين كهنه ديار، در جهان رتبه ي اول را داشته باشند و در مقابل آنانيكه مدافع آزادي مطبوعات بودندو سنگ آن بر سينه مي كوبيدند چه كرده اند ؟ دست بر دست نهادند وچشم اميد به جماعتي دوختند كه جز خيال صدرات در سر نداشتند آنچنانكه ديديم بعد از هزار سلام و صلوات كه بعنوان وكيلان مردم خوش باوراين آب و خاك ، مسند نشين خانه ي ملت شدند ، با ارائه ي اولين طرح اصلاح قانون مطبوعات ، با حكم دولتي لب فرو بستند وبي سوال گذشتند بي آنكه خم به ابرو آورده باشند و تنها همتشان هر ساله در چنين ايامي ،نشستن به سوگ احرار در بند شده ي مطبوعات بود كه به فريب ضجه مي زدند.اما تشكل ها و انجمن هاي بر آمده از مدافعان آزادي مطبوعات چه كرده اند ؟ اظلاعيه و اعلاميه ،همه ي تلاش اين دلسوختگان قبيله ي بي ياور مطبوعات بوده است كه با هر توقيف نشريه اي و يا با دربند شدن هر قلم بدستي( نه براي همه ، تنها آنهائيكه هم تيم و هم گروه با خود مي دانستند ) به نوشتن اعلاميه اي بسنده ميكردند تا مبادا از غافله عقب مانده باشند .و در اين سال ها مردم چه كرده اند كه انتظارها از مطبوعات داشته اند ؟ ............................................در طول اين سال ها مطبوعات تنها دوبارلذت حمايت مردمي را كه بر آمده از اعتماد آنها بر قبيله ي مطبوعات بود ، چشيده اند اولين حمايت پس از توقيف فله اي مطبوعات در سال 79 بود كه با كمك مالي به روزنامه نگاران بيكار شده ي نشريات توقيف شده ، حمايت چشمگيري از خود نشان دادند و دومين بار زماني بود كه روزنامه نگاران در انتخابات مجلس ششم ، با القا اين باور كه منتخبين آنها را بايد به مجلس فرستاد تا آب رفته به جوي باز گردد ، راي مردم را طلبيدند و چنين شد و بر باور همين وعده بود كه مردم آن دسته از سياست بازاني كه مطبوعات را سكوي پرتاب خود كرده بودند ، بعنوان روزنامه نگار در جايگاه سرخ رنگ خانه ملت نشاندند، اما ............اگر چه به قدر وسع كوشيدند اما هرگز پاسخگوي انتظارات راي دهندگان خود نبودند و از همين رو است كه امروز ميان مردم و مطبوعات قهري در افتاده كه ديگر هيچ نشريه اي به تيراژ دلخواه آن سالها نمي رسد ، آنچنانكه امروز مي بينيم آنهائيكه بر انتشار پر تيراژ روزنامه هايشان در آن سال ها فخر مي فروشند ، با انتشار روزنامه هاي كه پس از هر توقيف ، به دليل وابسته بودن به قدرت ، يكي پس از ديگري منتشر ميكنند ، هرگز به تيراژ آن سال هاي طلايي كه از حمايت بر گرفته از باور مردم به مطبوعات بود نمي رسند
.و حال سال ديگر است و روز جهاني مطبوعات فرا مي رسد و دلمان باز هم مالش ميرود از اينكه ما در اين چشن بيگانه ايم تنها به همين نوشتار ها و اعلاميه ها دلخوشيم تا كه شايد روزي طلوع كند آفتاب هستي ما
.لينک در
گوياچه می بايست کرد ؟!!!!!

هرگز اين وسوسه را گرفتار نبودم
كه جهان را به يك سرود
دريا را به يك رايحه
و دلم را به نگاهي بفروشم
كه تشنگي را
بهتر از فريب سراب میدانستم
هرگز معيار عشق را
عطش عريان نمی ديدم
انچنانكه
سكوت را علامت رضا نمي خواندم
اما اي پياله ي سرمستی
به وقت اشتياق چشمانت
به نيم نگاهي دل فروختم
حال مژه مرطوب مرا
در بي صدا گريستنم
چه مي بايست كرد؟ !
عکس : کوروش اديم
بيژن صف سری
يک پند و يک خاطره از ملاقات خلخالی با هويدا
ميگويند در اوايل انقلاب ، آن زمان كه به باوري خوش ، سرمست از فروريختن نظام پادشاهي در اين كهنه ديار بوديم ، و سران رژيم گذشته ، كه مجال فرارنداشتند واز وحشت خشم ملت به گوشه اي پنهان می شدند،ولی عاقبت توسط مردم شناسايی وسپس آنها را به زندان مي بردند تا به مجازات رسانند ، روزي از همان روز ها ، كه سراني چند از نظام فرو ريخته ي پادشاهي ، در زندان بسر مي بردند،مردي از انقلاب به ديدار هويدا ، آن نخست وزيرشاه رفت، كه درزندان در سلولي تنگ ،به انتظارعقوبت سيزده سال نخست وزيري خود نشسته بود،در آن ديدار تاريخي ، مرد انقلابي از هويدا مي پرسد، در اين لحظات آخر چه خواسته اي داري ؟ بگو تا اگر ميسر بود انجامش دهيم،
هويدا گفت ، هيچ چيز جز آنكه چون چاق هستم ، ميخواهم به سلولي بروم كه كمي بزركتر از سلول فعلي كه در آن هستم ، باشد . مرد انقلابي به طعنه ميگويد ، اين سلولها را خودتان ساختيد ، هويدا لبخندي ميزند و ميگويد ، بله ، اما شما سعي كنيد سلولهايي را كه مي سازيد بزرگتر باشد چون شما هم مثل من چاق هستيد.
امروز پس ازگذشت 25 سال از آن ملاقات ، در خبر ها آمده است كه شيخ صادق خلخالي ، آن مرد انقلابي ، كه روزگاري نامش لرزه بر اندامها مي انداخت ، چشم از جهان فرو بست بي آنكه ذره اي از آنچه كرده بود پشيمان و نادم بوده باشد آنچنانكه هيچگاه هم به معناي آنچه هويدا ، در آن ملاقات به او گفته بود ، پي نبرد زيرا به سلول تنگ گرفتار نيامد تا از عذابش با خبر باشد اما بي گمان ديگر مردان انقلاب كه با او هم رزم بودند، آنهائيكه به زندان افتاده اند ، امروز به خوبي پي به معناي آنچه هويدا گفت، برده اند كه خاطره ي آن ملاقات تاريخی ، تا به امروز بی گمان در ياد شان مانده است.
اما آنچه اين نوشتار را باعث آمد ، تنها خبر فوت يك تن از چهره هاي بياد ماندني دوران اوايل انقلاب نيست ، كه زنده شدن خاطرات آن دوران سر مستي است، كه تاوان آن بد مستي ها، دادن اين چنين غرامت ها و مويه های بی اثراست ، طرفه آنكه همزمان با اين اعلام فوت ، خبراعطاي جايزه شهامت اخلاقي ، به دوتن از انقلابيون امروزگرفتار آمده در بند ، هم، خود مزيدي بر اين ناله گرديده.
جايزه شهامت اخلاقی به دو تن از زندانيان سياسی (عباس امير انتظام و هاشم آغاجری) تعلق گرفته که اگر يكي را سياست مجالي نداد تا پس ازپيروزي آنقلاب در صحنه بماند (كه اگر هم ميداد به كوتاهی مجال دولت بازرگان بود)، آن ديگري تا به پاي جان دادن هم در راه آرماني رفت كه هرگز گمان قدرت بي سوال رااز آن نداشت، آنچنان كه همچون ديگرهم رزم خود عباس عبدي كه به تصور امير انتظام ، او را باز جوي خود ميداند، هرگز تصور در بند بودنشان هم نبود، تا در گنج سلول هاي تنك و تاريك ، شايد به مفهوم آن جمله معروف از نخست وزير شاه ، به مرحوم شيخ صادق خلخالي، بيانديشند كه امروز چگونه بودن سلول هاي زندان ، دغدغه ي است كه در خانه ملت برسر آن به بحث و جدل مي نشينند. چه پر شباهت است حال روز ما به اين بيت از شعر که :
دولب دارم يکی در می پرستی
يکی در عذر خواهی های مستی
بيژن صف سری
نسل من ، نسل ارمان فرو ريخته بی فرداست
چگونه مي توان در اين عيد دير آمده ي فطر، به نسيمك بي وقفه آن ايام شور و حال آزادي ، انديشيد ، اما آب شور گريه را ازچهره پنهان كرد؟ سال 57 راميگويم كه چه دل مطمئن بوديم به لمس آزادي ، حالا ديگر صورت ساده خيال آن ايام هم از ما دور است ، اگرچه اكنون هم باد مي وزد و باران ميبارد و حافظ همچنان كتاب فال من و توست ، اما ديگر نه نسيمكي مي وزد و نه شور حالي است كه امروز برادر از برادر بي خبر مانده است و دريا از صداي موج بي سامان نمي خوابد و ديگر كوه هم از شمارش ستاره ها ، خواب نمي رود و تنها ، اين شهر است كه با شمارش اهل خواب ، به خواب عميقي فرو رفته است.
در مزار آباد شهر بی تپش
بانک جغدی هم نمی آ ید به گوش
بار ها اين گله از من بود و هست كه كم مي نويسم ، اما به كنايه ، و به اشاره اي از آنچه بايد گفت ميگذرم و يا در پس واژه هايي كه شاعران را عادت است ، تكلمي بي صدا دارم كه :
عشق را طي لساني است كه صد ساله سخن
يار با يار بيك چشم زدن ميگويد
بيادم هست در آن سالها كه از پي لمس آزادي به فرماني به خيابانها مي ريختيم ، همواره نهي مي شديم از سوي سالخوردگاني كه موي سپيد از گردش آسياب عمر داشتند كه با هر دليل و استدلال ما شيفتگان آزادي ، قصه و حكايتي از خورجين تاريخ اين كهنه ديار بيرون مي كشيدند تا بياموزيم كه آزادي را تنها در واژه ي آزادي نجوئيم كه اين آرمان جهاني را ، اول شناختن لازم است بعد در جستجويش با سردويدن هم جايز است ، اما دريغ كه ما به گوش نگرفتيم و چشم بسته به دنبال واژه ي دلفريب آزادي دويديم و دويديم ، تا به بن بست رسيديم .
چه زيبا توصيفي دارد ، آن فرزانه ي غربت گزيده ي نام آشناي قبيله قلم ( مسعود بهنود) كه نسل مرا نسل آرمان فرو ريخته مي خواند ، آري ما از پس پرده ، بوسه به چشم آهوي آزادي زديم كه امروز به لكنت بوسه گرفتار آمديم .
حال از چنين نسل آرمان فرو ريخته ی بی فردا، چه انتظاري هست كه باز هم پر صدا باشد و پر شور ، كه اگر به اشاره اي در پس واژه هاي دست چين شده ، كوتاه از سر مگو ميگويد ، تنها از چشم اميد داشتن به نسل امروز است كه او را به هشداري از بيراهه رفتن ها بر حذربايد داشت، هر چند كوتاه و به كنايه ، كه نسل بيدار امروز را بس كه اگر از تاريخ بي خبر مانده است ، در پيش چشم او، نسل آرمان فرو ريخته ي من ، تاريخ مصور را ميماند.
يارب از ابر هدايت برسان بارانی
پيشتر زآنکه چو گردی زميان بر خيزم
بيژن صف سري
تو از پس پرده تماشا کن

آسوشيتدپرس : سرانجام عصر امروز ادوارد شوارد ناتزه ، رئيس جمهور پيشين گرجستان ، اعلام کرد که از سمت خود استعفا داده است. او متهم بود که در انتخابات چندی پيش درکشورش تقلب کرده است. مخالفان او اين موفقيت را (( انقلاب بدون خونريزی )) نام نهاده اند.
ای هم پياله با من
تو از پس پرده تماشاکن
اما بوسه هرگز
روزگاری از پس همين پرده
ما شيفتگان گل و بوسه و آينه
بوسه به چشمان آهويی زديم
که بعد دانستيم آهو نبود
بعد از آن
به لکنت بوسه گرفتار شديم
بيژن صف سری
يادم ترا فراموش

ما را نه نامی بود و نه نشانی
هر چه بود
يک دل صاف و ساده بود
اما تو
گرد بادی بودی که از سر تقدير
بر گلخانه ام وزيدی
و امروز ای باد بی نشان
فارغ از هر تکبر و غرور
از برج عاج سرمستی
به کوچه بيا
تماشا کن
دستی لرزنده به احتياط
بر ديوار خانه قلبت نوشت و رفت
يادم ترا فراموش
بيژن صف سری
انتخابات ،بازار فروش وعده های پوشالی به بهای خوش باوری
قصه مكرر است تاريخ اين كهنه دياري كه وطن هر ايراني است ، گويي تار پود گليم تقديرما را از ازل با بلا سرشته اند كه اين بلا نه از آسمان ، كه همواره از خوش باوري خود داشته ايم .
چه ساده دل بودند نياكا ن ما كه سلطه هر قدرت بي سوال را براين مرزو بوم، تقديرمخدوم خود مي دانستند كه خوش باورمردمي هستيم كه بي وقفه به دنبال قهرمانانی مي گرديم تا سامان دهند آرزوهاي که در دل انباشته ايم .
چه دل مطمئن بوديم آن زمان كه به پشت بام ها مي رفتيم و در دل تاريكي به فريادي رهايي مي جستيم ، و اين همه نيست جز از خوش باوري ما كه در هر زمان ،آنانيكه ميل قدرت بي سوال را دارند بر آن سرمايه مي نهند .
وامروز با نزديك شدن موسم انتخابات باز هم بازاراين مطاع تاريخي داغ است که يكي وعده عدالت ميدهد و يكي ازاصلاح دم ميزند وآن يکی به حيله هنرمند وبازيگر به ميدان ميکشد وگروهی ازبرآوردن آرزوهاي لامحالی چون آزادی ميگويند که به قدمت تاريخ ، عمر بر سر آن نهاده ايم . و اين همه از فروش مطاعی است كه در بازار سياست ، وعده های پوشالی را به بهاي خوش باوری می دهند آنچنانکه از پس سال ها خريد وعده های تو خالی در بازار انتخابات گذشته ، هنوز هم :
رنگ سال گذشته را دارد
همه ی لحظه هاي امسالم
365 حسرت را همچنان مي كشم به دنبالم
ديده ام در جهانما چشمي ،
كه به تكرار ميكشد فالم
يك نفر از غبار مي آيد،
مژده تازه تو تكرايست
بيژن صف سری
ميل گفتن دارم
مي گويند زبان و قلم را عهدي است ديرينه كه هر آنچه بر زبان آوردنش مقدور نيست ، قلم بر سپيدي كاغذ مي نشاند و آنچه به قلم نمي آيد، به زبان ، اما به زمزمه، و اكنون مرا ميل گفتني است كه به زبان زمزمه هم نمي بايست گفت.
ميل نوشتن دارم ، هوس نوشتن از خاطره هايي كه به بهاي باختن عمرجواني دارم . ميل گفتنم از كهنه دياريست ، كه تهران ، پايتخت ايران بود اما نفس كشيدن در آن اين همه دشوار نبود. شوق به زبان آوردن خاطره هايي را دارم كه نسل بي خاطره ي امروز در حسرت آن مي سوزد .اوچه ميداند از رازنهفته در بوي خوش گاهكل پشت بام خانه هايي كه ، به فصل گرما، در شباهنگام ، هزاران حجله بر آن مي روئيد و همسايه به ميهماني همسايه مي رفت تا كودكان بازيگوش در بازي اتل متل آرام گيرند و دختران دم بخت درجمع يك غل و دوغل بازي خود ، گرمي ي نگاه دزذانه ي عاشقانه راحس كنند . آري ميل گفتن از خلوص مردم آن سالها را دارم كه خدا را بي ريا پرستش داشتند و سياست را جدا از دين مي خواستند. چه ميگويم ؟ من در اين شب احيا ، هوس گفتن از شله زردپزان آن سالها را دارم كه بوي شيريني آن ، فضاي شهر را پر ميكرد ، فاش ميگويم ، من در اين احياي علي (ع) ، ميل گفتن و نوشتن ازرهايي را دارم
بيژن صف سری
آنجا که پشک و مشک به يک نرخ است ، عطار گو ببندد دکان را
حال كه حكايت شش ساله ی ماجراي دوم خرداد و اصلاح طلباني كه بر خوش باوري مردم اين آب و خاك ، سرمايه نهاده بودند ، عاقبت با نا اميدي و سر خوردگي ملت پايان می پذيرد وحكايت هاي شيرين تر از قصه هاي هزار و يك شب ،يکی پس از ديگری همچون ماجراي دستيابي به دانش وسلاح اتمي با امضا قرارداد پر رمز و راز پروتكل الحاقي سازمان بين المللي انرژي اتمي ، خاتمه مي يابد ، بار ديگر با فرا رسيدن موسم انتخابات ، باب حكايت هاي نه تازه كه ماجرای کهنه ای همچون فرار مغز ها گشوده می شود و عنايت صاحب نظران را به چرايي وقوع اين چنين واقعيتي كه پس از انقلاب بي گمان غم انگيزترين تراژدي ملي اين آب و خاك بوده است ، جلب مي نمايد.
اخيرا فرزانه اي از قبيله ي قلم كه همواره دغدغه اي جز بيان و نشان دادن معضلات و نابسامانيهاي اجتماعي ندارد ، در سايت خود، به شيوه ي نظر خواهي ، آماري از واقعيت انكار ناپذيراين معضل اجتماعي (فرار مغز ها ) منتشر ميكند كه هر ايراني وطن پرستي را نه تنها به تاسف و تالم وا ميدارد كه شوك آوراست و آنچه اين نوشتار را باعث امد همانا تالم برآمده از آگاهي يافتن اين واقعيت تلخ اما انكار ناپذير است كه آن فرزانه صاحب قلم تنها با طرح يك پرسش وانتشار اماراعلام شده اين چنين زخم بر جاي مانده بر پيكر اين جامعه هميشه در التهاب را به نمايش ميگذارد او مينويسد:
تحلیل شما از اطلاعات زیر که بخشی از واقعیتی است که به " فرار مغزها " معرو ف شده است ، چیست ؟ 1- 70 درصد از کل دانشجویانی که به منظور ادامه تحصیل و با بورس دانشجویی به خارج از کشور اعزام شده اند، پس از اتمام تحصیل بازنگشته اند. 2-حدود 70هزار دانشجو بدون گرفتن بورس تحصیلی و ارز دانشجویی به خارج از کشور رفته اند، بنظر می رسد که بازگشت این افراد به مراتب کمتر از دانشجویان بورسیه ای باشد . 3- امارهای ارائه شده نشان می دهد که در سه سال گذشته از 125 دانش اموز شرکت کننده در المپیادهای علمی که موفق به کسب رتبه و جایزه شده اند ،90 نفر در دانشگاههای امریکا مشغول به تحصیل هستند. 4- براساس براورد صورت گرفته توسط سازمان ملل متحد، هر کشور باید به طور متوسط بین 15تا20هزار دلار هزینه کند تا یک متخصص ساخته شود 5- طبق این براوردها جریان فرار مغزها ، موجب از میان رفتن 8 تا 11میلیارد دلار از منابع کشور شده است.
اما آنچه اين آماررا تكميل تر و شايد هم شوك آورتر مي كند ،اضافه نمودن آمار آن دسته از مهاجران غير متخصص اين جامعه هجرت پذير است كه گروه عظيمي از جوانان را شامل مي شود جواناني كه بي شك سرمايه اصلي اين آب و خاك بوده اما در همه اين سا ل ها همواره در هراس از بي آينده بودن ، چون شمع ميسوزند و با سر خوردگي از ممنوعيتهايي كه اقتضاء جوانيش را ناديده ميگيرند ، همواره در پي مهاجرت بوده تا بدانجا كه تن به اسارت خود خواسته مي دهند و با اجير شدن به دست بيگانگان متمول ، بخت خويش را براي تحقق آرزوهايي كه در داشتن يك شغل و سر پناهي براي ازدواج خلاصه ميگردد ، مي آزمايند كه اوج اين تراژدي را بايد در اسفند سال 69 جستجو كرد ، آن زمان كه در استاديوم آزادي شهر سياست زده تهران نزديك به 90 هزار جوان ايراني براي تن دادن به بيگاري در كشور زرد پوستان پولدار ، جمع شده بودند تا در رقابتي كه جنبه بخت آزمايي داشت ، گوي سبقت رااز تقدير يكديگر به بهاي اجير شدن بدست بيگانه با بدست آوردن بليط پرواز به كشوري در انتهاي قاره آسيا به دست آورند.
بي گمان رو به هند آوردن روشندلان بي وجه نيست اما اگر چرايي ميل به هجرت ناخواسته درنسل جوان امروزاين كهنه ديار را خواسته باشيم ، جز به مدد يك بيت شعر از قاآني نمي توان آن را خلاصه كرد ،كه ميگويد :
آنجا كه پشك و مشك به يك نرخ است
عطار گو ببندد دكان را
بيژن صف سری
من در اين شهر فراموش شده از عشق ، غمگينم
آب اگر در خواب كوير تف زده تعبير تشنگي باشد ، من تشنه ام
من تشنه به اندازه آن گل روئيده بر مزار آبم
كه قطره هاي باران را مجال يكي شدن هم نميدهد
اي هم نفس برگ باران زده ي پائيزي
من با ديدن هر پرنده اي كه از قوس مرده ي آسمان اين شهر ميگذرد ،ميگريم كه تظاهر به پريدن دارد
اي چشم تو خونابه ی اشك
ميدانم
اشك ريزان به دنبال خنده نمي بايست گشت
من از اين پرسه ي بيهوده ي خود دلگيرم
من از اين شهر فراموش شده از عشق ، غمگينم
عكس از سعيد نيكزاد
بيژن صف سری
به کدام رو سپيدی طمع بهشت بندی؟
به باور اين قلم آنچه امروز در اين كهنه ديار در اذهان مردم كوچه و بازار، حتا پيچيده تر از ماجراي امضاء پروتكل الحاقي سازمان بين المللي انرژي اتمي است ، حكايت پر جنگ و جدال دو جناح سياسي حاكم بر كشور است كه امروز با نزديك شدن موسم انتخابات و با آگاهي از نا اميدي مردم نسبت به وصول مطالبات بر حق خويش ، به تكاپو افتاده ، تا بدانجا كه تدبيرشان در حفظ بقاي موقعيت خود در صحنه گرداني سياست اين آب و خاك ، ائتلاف را چاره دانسته و با نشان دادن چراغ سبز ،يكديگر را به مذاكره بر سر آنچه از خوش باوري مردم نصيبشان گشته ، فرا مي خوانند.
شايد در نگاه آنانيكه سياست را علم ممكنات ميدانند اتخاذ چنين تاكتيكي ، طبيعي و توجيح پذيربنظر آيد اما آنچه باب اين پرسش را مي گشايد اين است كه آيا از منظر مردمي كه با حمايت صادقانه و خالصانه خود از سياست بازاني كه همچون عالمان بي عمل بودند، اين چنين تاكتيكي توجيح پذير مي نمايد ؟
بي گمان آنچه مردم اين سر زمين را امروز اين چنين به بي تفاوتي و نااميدي كشانده است كه حتي به قهرمانان خود ساخته ي خويش ،اعتماد و اعتنايي ندارند كه آنها را از سرجلب اعتماد دوباره مردم به خود به هر عشوه گري و طنازي وا ميدارند ، تا بدانجا كه تن به ائتلاف با رقيبي ميدهند كه تا ديروز سدي در مقابل تحقق آرمان هاي اصلاحات در كشور ميدانستند ،همه حاصل عملكرد سال هاي است كه سياست بازان يك شبه اشتياق كاذب ميل به سياست را در مردم اين آب و خاك بر انگيختند آنچنانكه هر كودك نابالغي از سر باور شعارهاي دلفريب ، دويدون در پي گاري سياست را واجب تر از حتي نان شب ميدانست طرفه آنكه با تحليل هاي نشاء ت گرفته ازانديشه عالمان بي عمل،به طرفه العيني آينده سياسي اين گستره تاريخي را در نسخه اي مي پيچيدند، اما همين طالبان سياست جويي كه تنها به گاه انتخابات به كار مي آمدندو با حضور در پاي صندوق هاي راي به عزت ياد مي شدند، نه يكباره كه با گذشت ايامي كه بر او سخت گذشته و برقهرمانانش كه با تكيه برپست و مقامي كه ازاوداشته اند، به بي خيالي مي گذشت ،دانستند كه فريب تربيت باغبان نبايد خورد كه آب ميدهد و گلاب ميگيرد اين چنين است كه امروزحتي با ائتلاف و يا هر طنازي ديگر اين رميده از كوي سياست را نمي توان دوباره به دام انداخت طرفه آنکه
به کدام رو سپيدی طمع بهشت بندی؟
تو که در جريده ، چندين ورق سياه داری
بيژن صف سری
هزاران قطره آب شور ، چشم مرا می جويند
![]()
گويی که در اين بودن بی مقصود ، يک لحظه بی بغض هم نبايد بود که هزاران قطره آب شور، چشم مرا می جويند و هزاران حرف نا گفته مرا می خوانند.
به گمانم سال.... سال قحطی عشق است که هزار گهواره پر گريه می جنبد و بذر عاشقی کمياب است و ماه باکره در زير چادر شب ، از عشق ستاره ميگريد.
با اين همه کسی از من خيس شده از اشک چشم ماه نمی پرسد که چرا ، بذر عشق را به زمينی پاشيدم که خيس از نم اشک دل عاشق نبود؟
شايد تقدير من اين بودکه در مشرق ديار ممنوع ، در پس سايه ای سرد نمور، قلب خوش باور خود را به گور بسپارم.
بيژن صف سری
رمضان آن سالها
چقدر حال اين ساعت از سال خوش است
خبر آوردند که باد باران خورده هم در کوچه صنوبر پوش ما آواز سر داده است که به ميهمانی خدا بايد رفت.
چشمهای خواب آلود سحری، روزه گنجشکی، و فروش ثواب آن به بهای دو ريال ، ويا که خوردن دزدکی شامی کباب قبل از شنيدن شليک توپ افطار و دعای ربنا، همه ي خاطره ام از آشنايی با ماه ضيافت خدا است.
صحبت از امروز و ديروز که نيست ، صحبت از عمر به باد رفته ما و شماست ، صحبت از روزگار بی ريا و يک رنگيست که ضيافت خدا هم رونق داشت، رمضان ماه دعا بود و صفائی ديگر داشت
صحبت از سالهائيست که دريا در غربال پوسيده نمی کنجید و ماهی در ختم آب جان نمی داد و آدمی از علاقه به آدمی ، آواز آينه را می فهميد.
رمضان می آيد
رمضان باز هم می آيد
اما رمضان آن سال ها
رمضان ديگر بود
و ضيافت خدا هم
ضيافتی ديگر بود
بيژن صف سری
ما نه از سنگ بيگانه که از کلوخ جنيد خود مرده ايم
بی گمان این جهانی که مدام از نبود صلح و آزادی در آن آه میکشیم ، بر مدار زور و قدرت میگردد اما با این همه بر اندیشه و تدبیر هم استوار است که امروزه روز، کسب قدرت ، تنها به سلاح زور و ثروت میسر نیست، که تدبیر و درایت هم میطلبد، و این حقیقتی است که گویی نه تنها از چشم دولتمردان آین کهنه دیار،که از نگاه گروهی اندک از مردم این آب و خاک هم پنهان مانده است طرفه آنکه امروز پس از امضاء پروتکل الحاقی، شعار مخالفت با آن را سر میدهند واز سر خوش باوری و بی اطلاع بودن از آنچه در جهان بر مدار قدرت میگذرد،ایستادگی در برابر زورمندان جهان را می طلبند.
از همان آغاز اعلام ضرب العجل یکماهه برای پذیرش پروتکل الحاقی ،پیش از تغیرمواضع دولتمردانمان ،وبی آنکه تحلیل رسانه های دیداری و شنیداری ، که دیگر توان اطلاع رسانیشان نیست، در میان باشد،مردم کوچه وبازاراز سر تجربه و عملکرد های مصداق گونه سیاستمردان خود، بر این باور رسیده بودند که ما را توان ایستادگی بر سر مواضعی که جهان قدرتمند نمی پسندد ، نیست و این حکایت ( امضاء پروتکل الحاقی) پیش از اتمام زمان ضرب العجل ، با خاطره ای خوش پایان می پذیرد،هر چند که گروهی از سر خوش باوری پیشاپیش کفن به تن بانک وطن خواهی و مخالفت با پذیرش پروتکل الحاقی را سر داده بودند ، اما پایان این حکایت آن شد که مردم می پنداشتند و اين چنين است که سیاستمرد جهان دیده ا ی همچون احسان نراقی ، به بوق در آوردن این پذیرش دیر هنگام را بی مورد ميداند خاصه با توجه به مسبوق به سابقه بودن این حکایت ، این چنین پایانی ، دور از ذهن نبوده و شاید از همین رو است که رئیس جمهور هم دریکی از ملاقاتهای خود با یکی از سران کشور های اتحادیه اروپا( ایتالیا) پیشاپیش متعهدبه پذیرش و امضاء پروتکل می شود.
اما آنچه این نوشتار را باعث آمد، گمان باطل گروهی از مخالفان امضاء پروتکل است که با پذیرش آن غرورملی خود را جریحدار می بینند که اگر چه این گمان حقی است و هرآزاده ای را از سر حفظ اقتدار ملی زادگاهش سزاور است اما آنچه گويی از سر خود اغفالی چشم برآن بسته دارند دیدن معلول به جای علت است حال آنکه این همه نه از بیگانه که از خودی می کشیم که به زبان حال حلاج بایدگفت نه از سنگ های جماعت(بیگانه) که ما از کلوخ جنید(خودی) مرده ایم.
مخالفان امضاء پروتکل الحاقی که گمان میکنند راه ديگری جزتن دادن به خواسته ی قدرتمندان جهان وجود داشته است، بی خبرانند ازآنچه نه بدست بیگانه ،که به دست خودی تقدیرمان دانستند ، تقدیری که ناشی از بی تدبیری و سوء مدیریت زمامدارانی است که هرگز ملت رامحق به چند و چون آنچه بر او می خواهند ندانسته و اگرملت خوداز سر اتفاق به کشف ماجرایی به گستردگی ابعاد ملی دست می يايد ،انتظار کیفر ،برای برباد دهندگان آبرو و ثروت ملی ، خیالی باطل است آنچنانکه پس آن همه هیاهو بر سر ماجرای شهرام جزایری و رشوه خوران او بر پامی کنند ،امروز در خبر ها از اومیخوانیم که در زندان برای بار دوم هم لباس دامادی بر تن می کند وبیرون از حصار زندان مجلس عروسی شاهانه ای با حضور زندانبانان خود براه می اندازد ویا ماجرای قتل مرحوم زهرا کاظمی زن روزنامه نگار ایرانی تبار که نگاه پر سوءظن جهان را برایمان به ارمغان آورد که هنوز برای پاک کردن اذهان جهانیان نتوانستیم حتی قاتل اورا معرفی نمائیم و ماجرا های دیگر چون قتل های زنجیره ای که از سر کهنه شدن،از یاد برده ایم .
جان گر به لب ما رسد، از غير نناليم
با کس نسگاليم
از خويش بناليم که جان سخن اينجاست
از ماست که بر ماست
بيژن صف سری
شناسايی يک شهروند*
رحمت ، برای رئیس کارخانه ، کارگر نمونه ، برای زنش شوهر بی پول و برای بقیه ی مردم آقا رحمت است.
او را می توانید هروز در کوچه و خیابان ، درصف اتوبوس و یا در صف نانوایی و شاید هم در صف های دیگر ببینید ، او در همسا یگی " ما " است .
رحمت تا قبل از انقلاب یک روستایی بود ، اما امروز یک شهروند است.
رحمت روزگاری کشاورز بود و مانند پدرش کشاورز خوبی هم بود ، او هر روزصبح با صدای خروسش از خواب بر می خاست و به مزرعه اش می رفت اوکشاورزی را دوست داشت ، او گاو پیر و خروسش را هم دوست داشت ، اما باران را بیشتر دوست میداشت چون رحمت خدا بود و مزرعه اش را سیراب میکرد.
رحمت یک روز صدای غرشی را در آسمان آبی روستایش شنید ، آن روز از آسمان بجای باران بمب بارید ، مزرعه اش ویران شد و خانه اش فرو ریخت ، گاو پیرش مرد و دیگر خروسش نخواند.
رحمت امروز کارگر یک کارخانه است ، او هر روزصبح با صدای زنگ ساعت از خواب بر میخیزد و به کار خانه میرود ، او کارگر نمونه است و در روز کارگر یک تلویزیون سياه و سفيد جایزه گرفته است.
رحمت مرد ساده و کم اطلاعی است
او نمیداند برای سالم ماندن محیط زیست ، اتومبیل های فرسوده را از سطح شهر جمع میکنند و بجای آن اتومبیل های نو به اقساط طویل المدت با بهره ۲۵درصد میدهند.
او نمیداند با گرفتن هفت میلیون وام از بانک ها ، نمیتوان صاحب خانه شد
او نمیداند چرا هروز ، روزنامه ای توقیف و روزنامه ای تازه منتشر می شود
رحمت کتاب نمی خواند و از تغیر شغل کتاب فروشی ها هم بی خبر است
او موسیقی گوش میکند اما نمیداند چرا آوازه خوان شهر پخش صدایش را از صدا وسیما تحریم کرده است
رحمت پیتزا نمی خورد و به کافی نت نمیرود و از سینمای بدون فردین هم بیزار است
او نمیداند چگونه سیمرغ را از کوه قاف ربوده اند و بلورین کرده اند
رحمت شاعران نو پرداز را نمی شناسد و از شعر نو و سپید هم بی اطلاع است ،او شاملو را نمی شناسد و نام فروغ را هرگزنشنیده است ، او فقط میداند بابا طاهر عریان بود و برای عریانی او دلش میسوزد.
رحمت ورزش نمیکند و قهرمانان را نمی شناسد ، او نمیداند قرمز یعنی پرسپولیس و آبی استقلال است ،
رحمت نمی داند سلطان ، علی پروین است وعلی دایی با دویدن به دنبال توپ میلیونر شده است او باور نمیکند قهرمان تیم ملی در ولایت غربت کنار پیاده رو خوابیده باشد اما با اين همه اوتختی را خوب به خاطر دارد.
رحمت از سیاست سر در نمی آورد او راست و چپ را نمی شناسد ، اونمیداند خانه ملت کجاست و مصلحت نظام چیست و شورای نگهبان چه میگوید ، او سید اصلاحات را دوست دارد میگوید اولاد پیامبرخدا است.
رحمت نميداند البرادعی کيست و امضا پروتکل برای چيست اوشيرين عبادی را نمی شناسد واز جايزه صلح نوبل هم بی اطلاع است او فقط شنيده است امريکا شيطان بزرگ اما زيرک است
رحمت یک مسلمان است او به مسجد میرود اما بیرون از صف جماعت به نماز می ایستد اوبه سیاست کاری ندارد ، رحمت به تازگی کربلایی شده است، و برای این زیارت پرخطر، هفت و روز و هفت شب پياده بیابان ها را پشت سر گذاشته و وقتی از خاطره سفر پر مخاطره اش به کشور اشغال شده همسایه می پرسی ، میگوید دورغ چرا سربازان امریکایی ادمهای خوبی بودند با ما کاری نداشتند.
رحمت فرزندان خوبی دارد
پسر بزرگش تا چند سال پيش از اين دریکی از میادین شهر ، کوپن فروشی میکرد اما امروز در جلوی درب بیمارستان بزرگ شهر به دلالی فروش کلیه مشغول است ، رحمت خوشحال است که پسرش نقش فعالی درنجات بیماران کلیوی دارد
پسر کوچکتر او ، هر روز در مقابل بزرکترین بانک شهرمی ایستد و نجوا کنان در زیر گوش عابرين می خواند ، دلار، مارک ،پوند، یورو، ..........
رحمت دو دختر هم دارد ، یکی بزرگتر آز آن است که در انتظار بماند و دیگری کوچکتر از آن است که در انتظار نماند، همسر رحمت بفکر شوهر دادن آنهاست اما هميشه داماد خوب راه خانه آنها را گم ميکند وبه خانه همسايه می رود .
رحمت یک روز ، از همین روز ها آهی بلند از سر دلتنگی سرميدهد ، اما همسایه ها فریاد او را شنیدند و در گوش هم گفتند ،
دیوانه ای از قفس پرید .
رحمت از آن روز تصمیم گرفت دیگرآه بلند هرگز نکشد .
رحمت شهروند خوب و بی آزاریست او را دریابید .
او در همسایگی ماا ست
اين قصه طنز گونه را، از کتاب ماجرا های آقا رحمت ، که سياه مشقی است از صاحب اين قلم و در سال۱۳۷۹ توسط انتشارات نشر فرهنگ اسلامی به چاپ رسيده است ، با تغيراتی در بعضی از قسمت ها انتخاب کرده ام.
بيژن صف سری
ما را به چنين تقديری خلق نکرده اند!!!!
به رواج عاشقی و به روح عدالت سوگند ما را به چنین تقدیری خلق نکرد ه اند که مصیبت از خوش باوری وصبوری خود داریم . این چنین مخلوقی ، خالق هستی بخش جز در این پهنه تاریخی در کجا آفریده که به هر باد بی نشانی دل داده و به تلنگر شادی بی دلیلی مدهوش است؟.
این حکایت نیست که باد خبر چین ، یک شب از نا کجا آباد براین ماتمکده بی عشق وزید وبه دروغ رهایی را بشارت داد و افسانه نپندارش که شخم آزادی به زمین خشک زدیم و به امیدی واهی دل بستیم تا بدانجا که به گاه چیدن خرمن باور ها این چنین تقدیری سهم خوش باوری ما دانستند.
هر دوست کو فشارد دست مرا به مهر
مار فریب دارد پنهان در آستین
بيژن صف سری
آقای ريئس جمهور ايکاش شما هم بوديد و می ديديد

آقای رئیس جمهور هرچند بخشی از اظهارات شما در مصاحبه ای که موضوع آن دلیل شادمانی ملی مردم این آب و خاک بود ( خانم شیرین عبادی و جایزه صلح نوبل او) ، به فاصله چند ساعت از سوی معاون پارلمانی شما تکذیب و تصحیح شد اما آنچه نه به تکذیب و نه به تصیح میتوان از اذهان ملت پاک کرد ، همانا سکوت و سپس، واکنش دیر هنگامتان برای این شادمانی ملی است که ایکاش هرگز سکوتتان را نمی شکستید تا هرگز مجبور به تکذیب و تصحیح آن نمی شدید.
آقای رئیس جمهور ایکاش شما هم بودید و میدید شوق ديدارملتی را که برای در آغوش گرفتن سمبل صلح جهان ،به پیشواز زنی بی پشتوانه رای چند میلیونی رفته بودند که توانسته است پیام ملت خود را بگوش جهانیان برساند.
آقای رئیس جمهور شیرین عبادی بی نام تر از آن بود ، حتی در انبوه مردمان به استقبال شتافته اش ، بودند کسانی که نام او را برای اولین بار می شنیدند اما با این همه او را که بی بهره ازآوازه شهرتی همچون شهرت شما بود که عالمی سید اصلاحات را می شناسند، امروز نه تنها سمبل صلح جهانی که سمبل صلح دوستی این کهنه دیار می شناسند .
آقای رئیس جمهور
فاش میگویم ملتی با شما هم عقیده است که جایزه صلح نوبل یک جایزه سیاسی است ، مگر نه آنست که در جهان امروز صلح تنها در سیاست معنا میگیرد ؟ شايد از ياد برده ايد که در این سال های زمامداریتان ، شما و سیاستمردان منتسب به شما ، تنها شعار بالفعلتان که واجب تر از نان شب مردم میدانستید، کسب آزادی های سیاسی بوده است ؟ پس چگونه است امروز که نبض ملتی را به سیاست و سیاست بازان سپرده اید ، تلاش صادقانه ی یک زن محقق و حقوقدان ایرانی را که بی پشتوانه ی رای میلیونی مردم و بی اتکا به قدرت ، برای احقاق حق ملت خود نا خواسته پا در میدانی نهاد که شما میاندارش بوده اید و با همه بلایا و مصائبی که اگر شما از آن بی اطلاع هستید مردم این آب و خاک بخوبی از آن آگاهند ، تا بدانجا که به بندش ميکشند ،این چنين نامهربانانه، او را بی اجر میخواهید؟ که جایزه بزرگ و جهانی همچون نوبل را که همگان را آرزوست ( شما را نمی دانم ) بی اهمیت و سیاسی می خوانید و تنها از نوع علمی آن را معتبر میدانید؟
آقای رئیس جمهور بی گمان این ملت هم مانند شما در آرزوی آنست که روزی در عرصه دانش و علم هم یک ایرانی با گرفتن نوبل علمی افتخار آفرین باشد امااین پرسش از شما اول بعنوان یک فرهیخته و سپس منتخب یک ملت دانش پژو مطرح است که براستی چه زمینه ی رشد و شکوفایی علمی برای نسل جوان این ملت در طول سال های از دست رفته زمامداريتان فراهم سا خته اید ؟، غیراز ایجاد انگیزه مهاجرت نخبگان علمی کشور که هروز شاهد فوج فوج ترک آنها از وطن هستیم؟.
اندکی پيش تو گفتم غم دل ، ترسيدم
که آزرده شوی ، ورنه سخن بسيار است
بيژن صف سري
چه شيرين!!

هم وطن
جايزه صلح نوبل ۲۰۰۳به زنی از ايران ،از سرزمين من و تو اختصاص يافت
چه شیرین است ، هرگز آب شور گریه این چنین شیرین نبوده است که این هق هق بی سامان نه برای تکه های شکسته ی آینه های من و تو ست که از شوق رسیدن تکلم بی صدایمان به گوش زمین و آسمان است.
آری این چنین است که از پای گریه برگونه هایم اشک شیرین جاریست.
در پرسه های بیهوده ی همین روزهای مکرر طولانی که مدام از هجرت واژه آزادی به دیار استعاره میگوئیم ، جهان بی اعتناء ، به فریاد زنی که از تبار من و توست به اعتناء چشم می گشاید و چه شیرین ، این بیداری چشم خواب آلوده ی جهان را، که از فریاد شیرین است.
شیرین عبادی نه یک زن ایرانی که هم قبیله ایست از تباراهورایی او چشم جهان را به باور حقیقت آنچه نه بر او گذشته است که برمن و تو میگذرد، گشوده است
اين نوشته از صاحب اين قلم ، همراه با تصاويری از خانم شيرين عبادی در سر مقاله شماره ۱۴ مجله اينترنتی سياه و سپيد منتشر گرديد
بيژن صف سری
در مزار آباد شهر بی تپش بانک جغدی هم نمی آيد به گوش
نامش آشنا بود اما تصویری که از او در صفحه اول روزنامه میدیدم برایم نا آشنا می آمد ، چهره نحیف و رنجورش آنقدر غریبه می نمود که گویی هرگز او را ندیده بودم و نمی شناختم.
سال ها قبل بعد از توقیف روزنامه جامعه ، همراه با دوستی به اتفاق برای انجام مصاحبه ای با او به دفتر کارش رفته بودیم و آن اولین دیدار با نام آشنایی بود که تصویرش امروز غریبه می نمايد. خوش بر خورد و متواضع و آنقدر صبور بودکه لید(مقدمه) آن مصاحبه را با توصیف صبوریش آغاز کردم آنچنانکه امروز در پس آن چهره تکیده و رنجور، شناختن این غریبه ی آشنا جز با همین نشانه محال است.و شايدتنها توجیح چرایی این غریبگی در واژه ای باشد که نا خود آگاه بر زبان می آيد سياست زيرا روزگاريست که
نبض عام افتاده در دست سياست ، وين طبيب
بی مروت خلق را خواهد همی بيمار ها
هنوز هم بیادم هست در آن سال های شور انقلاب که به فرمانی به خیابان میزدیم و با فریاد مرگ باد و زنده باد ،خشم خودرا برسراستبداد فرو میریختیم ، ودر نزد سالخوردگان و تجربه اندوختگان نسل پیش از خود از باور آزادی وحب وطن دم میزدیم ، همواره به کنایه این پند می شنیدیم که بر حذر باید بود از سیاست که طفل بی پدر و مادر را میماند و اين حکايت وقتی غم افزاترميشود که بدانيم نسل پيشين هم خودهرگاه قصد وطن خواهی اش بود وازسياست دم ميزد او هم ازسوی سالخوردگان زمانه خود منع ميشدو اين چنين به کنايه ميشنيد که:
ترسم زفرط شعبده چندان خرت کنند
تاداستان عشق وطن باورت کنند
من رفتم ازچنين ره وديدم سزای خويش
بس کن تو، ورنه خاک وطن برسرت کنند
برزنده بادگفتن اين خلق خوش گريز
دل برمنه که يک تنه درسنگرت کنند
اما با اين همه تاريخ اين کهنه ديار با همه ی اما واگرها سرانجام بدست نسلی که گوش شنوايی برای شنيدن کنايه ها واشارات نسل پيش ازخودنداشت ، ورق خورد و چنان شد که هم تودانی وهم من
ميگويند تا کنون هيچ انقلابی نبوده است که فرزندان خود را نبلعیده باشد آنچنانکه در اين کهنه ديار آنانيکه امروز با به حبس رفتنشان شهره آفاق گشته اند و نامشان در کوچه و بازاربر زبانها جاريست خود از انقلاب و فرزندان انقلابند ، براستی اين چنين عاقبتی را از چه رو ی بر اين پاک باختگان تقدير ساخته اند؟
باری با گذشت سالها نسل انقلاب تجربهها آموخت تابدانجاکه بانک اصلاحات برآورد اما نه بگاه انقلابی که حماسه سازش بودکه به تمنا دگرگونی و اصلاحات طلبيد و به ميدان آمد با اين اميد که شايد آب رفته از جوی را باز آرد اما غافل ازآن بود که:
در شط حادثات برون آی از لباس
کاول برهنگی است که شرط شناور است
حکايت اصلاحات وباوری که نسل انقلاب ازآن دارد همچون حکايت مردم آن دهکده ای را ميماند که دل به شنيدن صدای کلنگ مرد کوه کنی سپرده بودند که روز وشب در بالای کوه به شکافتن دل کوه مشغول بود و آنچنان در کندن دل زمين سخت او را پر تلاش يافتندکه برسرزبانها افتاد مردکوه کن به گنج عظيم دست يافته است . روزها گذشت مردکوهکن همچان زمين ميشکافت ومردم ده بی آنکه بدانند بنده آن مردکوه کن بودند زيراگمان داشتند او را گنج نامهای است ازگنجی عظيم ، وازهمين رو همه فرمانبرداروجانبدارش بودند الی مردمان اندکی که ازسربخل وحسادت هرگزاوراباورنداشته و خيل يارانش را از او بر حذر ميداشتند.تا آنکه سرانجام روزی ازبدترين روزها مرد ازکوه فروآمد و پشت سرخودشياری اززمين کنده شده برجای گذاشت. مردکوه کن نااميد به کنارچشمه ده رفت وکتابی که گويا گنج نامه اش بود برآب انداخت وکلنگ را به کناری پرتاب کرديعنی که ديگر نه گنجی هست ونه مردی که زمين رابکاود .با نااميدی مردکوه کن ،نااميدی بر همه دهکده سايه انداخت خلاء وافسردگی نه فقط ازآنان بود که به مردوگنج نامه اش دل بسته بودند بلکه بيشترازآن کساني بودکه اورااز حسدباورنداشتند.
وحال ما را است اين حکايتی که به کوه کنی دل سپرده ايم که دير يا زود از کوه فرود ميايد و کنج نامه اش را به آب و گگلنکش را به کناری پرتاب می کند بی آنکه بداند مردمی را به خيالی فريفته است و سال های عمر بر باد رفته ی يارانش را در گوشه سلول های تنگ و تاريک به رهن نهاده است آنچنانکه در مزار آباد شهر بی تپش بانک جغدی هم نمی آيد به گوش
بيژن صف سری
انزوا علاج درد بودن نيست

نه به دزدی
و نه به دلبری
که بی بال و پر از آنسوی پرچين گريه ها آمده ام
ديگر از بد گمانی هر چه بود ونبود هم گذشته ام
بگذار در همين نخوت پائيزی بودنم
دمی با تو سخن از سبزينگی سر دهم
انزوا علاج درد بودن نيست
هر که نداند تو که ميدانی
اگر خون را با خون می شويند
عشق را نه به انزوا
که با عشق بايد شست
تو از خود رميده ای
نه از چکاوک راستگو
فاش ميگويم
بی پرده و بی سوگند به دل خونين شقايق
تو راه را بی دليل راه ميروی
بامن بياآشنا
بيژن صف سری
شراب کهنه ما شيره گشت از واژگون بختی...
اینکه امروز چنین گرفتار آمدیم که به هرسو مینگریم جز قهر و غضب و تهدید جهانیان را نمی بینیم ، نه از حسادت دنیا به ثروت بر باد رفته ی خدادیمان ، نفت است ، و نه از غبطه مردم جهان بر رفاه و آسایش نداشته مان ، که گویی آرزوی نا محال مردم این کهنه دیار است ، بلکه در کلامی کوتاه همه از نابلدی سکاندارانی است که این سفینه را بی قطب نما و با رمل و اسطرلاب به اقیانوس پرتلاطم سیاست می کشند،
صاحب قلمی میگفت در جهانی که همه چیز درآن بر مدار تخصص و علم و تجربه میگردد که حتی برای اداره یک قهوه خانه فرنگی ( کافی شاپ )آموزش دیدن والنهایه مدرک کاردانی لازم است ، باید درب دارالعلم و دانشگاه های جهان را گل گرفت اگر بتوان کشوری را توسط نابلدان بی تخصص در علم سیاست و کشورداری اداره کرد. و این نه نکته باریکتر ازمو، که به روشنی آفتاب است که به چشم ما نمی آیدو این چنین گرفتار آمدیم آنچنانکه امروز از هر گوشه ای از جهان ،به هر بهانه ای قصد این پهنه تاریخی می کنند.
آنچه ازلزوم تخصص و تجربه و کاردانی در هر کاری گفته آمد نه از کشفیات جهان امروز است که از روزگاران قدیم شاخص مهم و اجتناب ناپذیر بوده است که میگویند نادر شاه افشارهم که پادشاهی امی بوده است روزی برای انتخاب سفیر از بین رجال دربارخودچند نفری را که سزاوار آن ماموریت بوده اند گرد آورد تا از میان آنها ، آنکه شایسته تر ( متخصص) است انتخاب کند و از این رو از هرکدام این پرسش را مطرح کرد که اگر به چنین ما موریتی برگزیده شوند در محل ماموریت خود بعنوان سفیر ایران چه کار هایی انجام خواهند داد ، که نقل است هر کدام در جواب بنا به خوشایند نادر لاف ها زدند الا یکی که از همه زیرکتر و دانا تر بود، نادر از او پرسید تو چه میکنی؟ مرد زیرک گفت تا چه اقتضاء کند و چه پیش آید ، و این بهترین و ساده ترین تعبیر از علم سیاست است که میگویند علم ممکنات است که دانستن همین نکته در روزگاران گذشته خود دلیلی بر آنچه گفته آمد نیز می باشد حال تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل را که:
شراب کهنه ما شیره گشت از واژگون بختی
اگر زینسان بماند هفته ای انگور میگردد
بیژن صف سری
ای چشم تو بارانی
![]()
به گمانم از پائيزآن سال ها
هنوز شعر ساده ی غربت گريه را بياد داشته باشی
من همان بيت گريه از فصل پائيزم
ای چشم تو بارانی
با من بيا
بی هراس و بی ترديد
من درآن سوی روزمرگی ها
سرپناهی ساخته ام از احساس
که در زير چتر خيس آن
بی تکلم و بی فرياد
تنها به يک واژه قناعت می توان کرد
و از شب های مهتابی
خاطره ها می توان ساخت
و در آن خلوتگاه
رنگ عقيق عشق را می بينيم
ای چشم تو بارانی
با من بيا
کافيست دل از باد برکنی و
چشم از اشک بشوئی
وتنها برمن تکيه کنی
با من بيا
بيژن صف سری
خرده بر من طوفان زده عشق مگير

ازمن طوفان زده عشق
دلگير نباش
من همان سنگ لگد خورده ی عشقم
خرده بر من بی باور عشق مگیر
این درست
که تو راه بلد عشقی و
من گمشده راهم
اما ای قافله سالار من
وقتی که بياد می آورم
که زمانی به دعای گريه تورا می جستم
دلم از شوق بیهوده عشق میگیرد
به گمانم از آن روز
چینی قلب من از عشق ترک برداشته
که چنین خونابه ی اشک،
از دیده فرو میریزم
ای وسوسه ی بوئیدن گل باران زده ی باغ
من به هنگامی که حسرت عاشق شدنم بود
يک شب به دلم آواز سروش را شنيدم،
که می خواند
دل به طوفان بلا نسپارم
من ندانستم در آن لحظه خوش
آن که بود و از سرا پرده چه گفت
حال امروز
که در دام بلا افتادم
نیک میدانم
در وادی لم یزرع عشق
عاشقی دل به سراب دادن است
چشم بی خواب و،
اشک خون ريختن است
نازنین
به من بی باور عشق، خرده مگیر
که مجازات من از عشق
همين بی باور شدن است
بیژن صف سری
شب تار و ره دور و خطر مدعيان
می گویندهرگاه کسی از بد اقبالی خویش نزد زنده یاد صادق هدایت شکایت می برد وازبی مهری روزگار نفرین سر میداد او برمی آشفت و می گفت ،نفرین کار خانم باجی های شوهر مرده است، تو چه کرده ای عمو اوغلی؟ حال حکایت دولتمردان و مردم این کهنه دیار است که با تهدیدات دول خارجه یکی شکایت به مجامع بین الملل می برد اما گوش شنوایی نمی یابد وديکری ( ملت) هم گویی که جزناله و و شکوه کردن در خود همتی نمی بینند که:
دولب دارم ، یکی در می پرستی
یکی در عذر خواهی های مستی
آنچه امروز نقل مردم کوچه و بازار و دغدغه ی سیاست پیشگان و دولتمردان این آب و خاک است ، تهدیدات بیگانگان ، طرفه بر سرامضا پروتگل منع سلاح های اتمی است که اختلاف نظر هایی را هم در بین دولتمردان باعث آمد که گروهی بر آین باورند با امضا آن به دخالتهای گاه و بیگاه بیگانگان تن می دهیم و گروهی هم از سر حفظ تمامیت ارضی و شاید هم حفظ موقعیت فعلی خود ،پیوستن و تن دادن به خواستگاه دول خارجی را واجب میدانند حال آنکه مردم را پندار دیگریست که:
مرغ زیرک بدر خانقه اکنون نپرد
که نهاده ست به هر مجلس وعظی دامی
بی گمان هر ایرانی وطن پرستی در چنین روزگاری که ابر قدرتان به پشتوانه داشتن سلاح های کشتار جمعی به زور گويی مشغولند، با دل و جان خواهان آنند که کشورشان در مقابل چنین زور گویانی مسلح و مجهز به دفاع مناسبی گردد تا از یورش باج خواهانه در امان باشند خاصه آنکه در همسایگی خود حتی کشوری همچون پاکستان را مجاز و مجهز به داشتن سلاح اتمی می بینند. اما آنچه این علاقمندی را کمرنگ می گرداند تا جائیکه که اکثریت مردم این آب و خاک خواهان امضاء قرار داد با آژانس انرژی اتمی می باشند همانا تضاد بین خواستگاه مردم و زمامداران است .که با نادیده انگاشتن مردم از سوی زمامداران هر روز بیشتر به چشم ميايد تا بدانجا که گروهی نه از سر وطن فروشی ونداشتن عرق ملی که از سررهایی از آنچه بر خود روا نمیدانند خواهان نفوذ بیگانگان هستند و این درد تاریخی ملتی است که همواره یا درپی قهرمانی از بین خود بوده تا در رسیدن به آمال و آرزو هایش راهبر باشد و یا با بست نشینی بر درب خانه بیگانه ، امید رهایی می جسته و این چنین است که دل به مالش میرود وقتی چنين ملتی را که به قدمت تاريخ خود درپی رهايی بوده ، ، و با انقلابی که گمان میرفت پایان شب سیاه باشد، هنوز اين چنين گم شده از راه می بينيم که هم خود و هم دولتمردانش جز ناله و شکایت همتی نداشته، چه آن گروهی که با تکیه بر قدرت وترکتازی های بی سوال از سوی دوست و دشمن تهدید می شوند و لاجرم به جهانیان شکايت می برند اما گوش شنوایی نمی یابند ، وچه مردمی که از سرعادت تاریخی، تنها به نفرین و شکایت از بخت و اقبال خویش بسنده می کنند و ناله سرمیدهند وسرانجام هم چشم به بیرون از خانه می دوزند تا مگر مفری يابند حال آنکه جزبه تکرار کشيدن تاریخ خود ، اجری نخواهد برند که اين نيست جز سرنوشت ملتی که از گذشته خود پندی نميگيرند
شب تار و ره دور و خطر مدعیان
تا در دوست ندانم بچه عنوان برسم؟
بيژن صف سری
من جنون را خريدم

باکی نیست
فاش میگویم
این جنونی که می بینید
به تبسم یک نیلوفر آبی
و به بهای یک نفس خریده ام
میدانم
پیش از این
عهد و پیمانی بود
بین من و دل
که به یک نگاه شکستم
و به یک خنده از دل گسستم
و به هنگامی که
ناخوانده به تنهائی من مهمان شد
از سر شوق گریستم
و چنین بود که میثاق شکستم
و جنون را خریدم
بيژن صف سری
نفت ،گنجی که از آن بی بهره ايم
در خبر ها آمده بود که مردم نروژ از اینکه دولت مطبو عشان در پی انعقاد قرارداد چند میلیارد دلاری خرید نفت از ایران مجبور است مبلغ گزافی را بعنوان رشوه (کمیسیون ) به شرکت واسطه ایرانی تبار لندن نشین ( هورتن ) پرداخت نماید بر آشفته شدند و بر دولت خود معترض گشتندتا بدانجا که یکی از مقامات شرکت نفت دولتی نروژ ( استات اویل ) را مجبور به استعفا و دولت نروژ را ملزم به قسخ قرارداد با شرکت هورتن می کنند.
صرف نظر ازایجاد پرسش هایی که ممکن است هر ایرانی با خواندن این خبر در ذهن او مطرح گردد( که مثلا آن شرکت ایرانی تبار از آن کیست که با فروش نفت ،این ثروت ملی و خدا دادی ایرانیان ازعایدات آنچنانی بر خوردار است و کمسیون هایی را به جیب میزند که حتی اعتراض مردم نروژرا بر علیه دولت خودبرمی انگیزد ؟) یک نکته مهم دیگری هم در خبرآمده شده به چشم میخورد که این نوشتار را باعث آمد و آن بی اطلاعی ملت ایران از چند و چون قرار دادهای فروش نفتی از آغاز تا به امروز است که تنها زمانی از این معاملات باخبر میگردند که جهانیان مطلع می شوند و یا در تصقیه حسابهای جناحی از کم کیف ماجرا های پشت پرده این نوع قرارداد ها با خبر می گردند مانند ماجرای پترو پارس و.....
به شهادت تاریخ از آن زمان که گروهی کارگر پابرهنه هندی در نزدیکی مسجد سلیمان با مته حفاری مهندس رینولدز، نفت ، این طلای سیاه را از دل زمین بیرون کشاندند و در زیر فوران این ماده سیاه رنگ به شادی و پایکوبی بر خاستند نزدیک به یک قرن میگذرد که در ابتدا هیچ یک از ایرانیان از وجود چنین ثروت خدادی با خبر نبودند و نمی دانستند چه مرغی بر شاخسار درختان خانه هایشان نشسته است آنچناکه ندانستند چرا در بحبوحه جنگ عالمیگر اول ساکنان جنوبی کشور به یکباره عزیز شدند که این ندانستن ها و بی خبری ها ادامه یافت تا جائیکه رضا خان قلدر هم ندانست که چطور انگلستان این پیر استعمار وقتی قصد بیرون بردن قشون خود را از خاک ایران را داشت در آخرین دقایق امکان کودتا را برای این قزاق بیسواد سوادکوهی فراهم کرده است تا بر مسند حکومتی بنشیند که در زیر پهنه قلمرویش کنجی عظیم نهفته بود.
به گواهی تاریخ 45 سال بعد از فوران نفت در جنوب این کشور بود که ایرانیان از راز گنج خدادادی خود توسط دولتی ملی و مردمی با خبر شدند دولتی که با بیدار کردن افکار عمومی ،پیر استعمار را که همچون بختک بر این سر زمین سایه انداخته بود بیرون راند اما بعد از کودتای 28 مرداد که دیگر نفت جزیی از وجود هر ایرانی شده بود ابر قدرتی دیگر اما با شیوه ای متفاوت از استعمارگر پیر، چشم طمع به گنج مردم این سرزمین دوخت استعمارگری که با ساقط کردن دولت ملی و مردمی سهمی از این گنج را از آن خود میدانست.
این تاریخ است که شهادت میدهدایرانیان در طول سال های 32 تا57 آنچنان در صفت های فریب دهنده ای که در مبنای وجود نفت باور شدنی جلوه میکرد غرق بودند که از تشخیص راز عقب ماندگی خود عاجز می نمودند صفت های فریبنده ای چون "ثروتمند ترین مردم دنیا"و چه و چه وبا قصه هایی چون " ثروت و شکوه تاریخی" به خواب عمیقی فرو رفته بودند که نداتستند بیگانگان گندم می برند و جو می فروشند.
با پیروزی انقلاب بود که از خواب غفلت بر خاستیم و گروهی که شور انقلابی در سر داشتند به چاره جویی افتاده تا ملتی را از منجلاب فریب های استعمار نو رهایی دهند تا عشق جامعه به طلای سیاه کاهش یابد پس شعار اقتصاد بدون نفت راسر دادند ، شعاری که سال ها قبل توسط دولتی ملی و مردمی برای یکسال تجربه شده بود،و یا سخن از رهایی اقتصاد تک محصولی به میان آمد که هیچگاه نمی توانست خوشایند آن دسته از کسانی باشد که چشم طمع به ثروت این ملت را داشتند تا اینکه امروز گویی مردمی که روزگاری نفت ، این طلای سیاه را مایه سر بلندی و آقا منشی خود در جهان میدانستند از داشتن چنین گنجی پشیمان گشتند چرا که بلای جان خود می بینند که ریشه چنین توهمی را باید در روند یکصدو اندی ساله تاریخ نفت این آب و خاک جسجو کرد، ثروتی که هیچگاه مردم مالک واقعی آن نبودند، آنچنانکه امروز با وجود 24 سال از انقلاب هنوز هم مردم را محرم اسرار قرارداد های نفتی نمی دانند و در پشت در های بسته به انعقاد قراردادهای میلیارد دلاری می نشینند
ياعلی شيعه امروز تنها مانده است

یاعلی امروز که میلاد توهست
عالمی مسرور از عشق تو هست
یا علی رخصتی می خواهمت
تا بگویم آنچه در دل مانده است
يا علی شيعه امروز تنها مانده است
در ميان اهريمن ها مانده است
یا علی روزگار شیعیانت را ببین
یاعلی گویان دور از حقيقت را ببين
جان مولا شبگردی را آغاز کن
درب خانه ی مسکين راباز کن
تا ببینی حال و روز ايتام را
اشک يتيم و سفره ی بی نان را
یاعلی با ذولفقارت جلوه کن
بر سیه روزی این قوم چاره کن
بيژن صف سری
خاتون در قاب

من او را می شناسم
از کودکی بیادش دارم
از خانه پدر بزرگ ،
دراتاق پنجدری ، کنار آن تار کهنه،
نشسته بود روی رف ،
در قاب کوچک چوبی .
هر بار که از اهل خانه نام و نشانش پرسيدم،
جز به یک نام او را نشناختم ،
که به احترام می خواندم
خاتون
هنوزم بیادم هست ، وقتی پدر بزرگ میل ساز می کرد
باید خاتون در قاب را خیره می شد ، تا زخمه به تار بنشیند و ناله عشق به جان ریزد،
که آن ناله تاراز زخمه مضراب،
حکايت عشق بود و سراب
گویی که پسین روزی بود در آن خانه پر عشق ،
کنار حوض آبی پر ماهی ،
روی تخت فرش شده از جاجیم ،
به نوای دلنشین تار،
چشم به خیالی دور بسته بودم تا ببينم خواب آن خاتون در قاب را
من بار ها اورا به خیالم مهمان بودم،
کنار باغچه ،
زیر درخت اقاقیا،
اما با هر ناله تار ،
اشک فرو میریخت خاتون
از ديده ، چون آبشار
آری ،
من می شناسم آن خاتون در قاب را
که محرم زخمه مضرابم و ناله تار
بيژن صف سری
اين باور را از ما نگيريد
در حکایت معلم اول از ارسطو به عنوان" انه نبی ضیعوه" نام برده اند ، یعنی پیغمبری که او را ضایع و تباه کرده اند که این عبارت بنا به روایتی از احادیث نبوی است. جمله "انه نبی" بدین معناست که ارسطو را پیغمبر دانسته زیرا فلسفه از مواردی است که با رسالت پهلو میزند و خبری هم در این باب از لقمان حکیم و جود دارد که به نقل از ماثرالملوک آمده است "....آن جناب ( لقمان ) را میان نبوت و حکمت (فلسفه ) مخیر ساختند و لقمان ، حکمت را اختیار نمود. اما معنی جمله دوم که" ضیعوه " می باشد به معنی ضایع شدن است چرا که نقل است ارسطو به دلیل داشتن آن مقام عالی ، بیش از آنکه در خور شان علمی او باشد خود را به اسکندر ، یعنی قدرت مربوط و وابسته کرد و فریب سکه هایی را خورد که اسکندر برای ساختن باغ نباتات به او قول داده بود غافل از آنکه اسکندر(قدرت) با چنین ترفندی قصد تسجیل و تثبیت موقعیت حکومت خود را داشت که آب میدادو گلاب می طلبید و به همین دلیل وقتی اسکندر دستور داد در آتن مجسمه ای از ارسطو بنا کنند مردم آتن به مخالفت بر خاستند زیرا ارسطو را فریب خورده ی قدرت می دانستند و عاقبت هم در پی شکایت یکی از روحانیون آتن بنام " اوری مدن"به جرم اعتقاد نداشتن به دعا و صدقه به محاکمه کشیده می شود که این از همان دست محاکماتی است که سقراط را به نوشیدن جام شوکران مجبور و ارسطورا قبل از محاکمه، وادار به قبول نفی بلد میکند.
آتچه امروز پس از گذشت24 سال از انقلاب با تمام جلوه گری از دید قدرتمندان روحانی کسوت این آب و خاک پنهان مانده است ، تضعیف باور های دینی و ایضا جایگاه مقام روحانیت نزد مردم دیندار این آب و خاک است که پیش از این به لحاظ رابطه تاریخی و سنتی با جامعه همواره مورد وثوق و احترام ملت بوده اند.
هنوزهم آنانیکه موی در آسیاب عمر سپید کرده اند بخاطر دارند که در گذشته نه چندان دور وقتی عالمی با طمانینه از کوچه ای می گذشت ، مردم به احترام وی می ایستادند و از او عبور نمی کردند چرا که بر این باور بودند که عالمان دینی مردمان خدا جویند، نه دنیا جو، و حامیان مردم در برابر قدرت، که سمبل ظلم و استبداد است، می باشند و از این رواست که هر چه در سابقه این خدا جویان می جوئیم جز مناعت طبع که همواره از دربند کشیدن شهباز بی نیازی سیمرغ قاف قناعت ، در قفس تمنیات نفس، وحشت داشته اندکه حکایتهای بس شنیدنی ازاين خصلت پسندیده شان در فرهنگ اعتقادات و باور های دینی مردم این دیاروجود دارد که قرن ها سینه به سینه نقل گشته است از جمله حکایت دیدار نادر شاه افشار است با یکی از علمای روحانی نجف که به سید هاشم خارکن معروف بود ، می گویند روزی نادر شاه را دیداری با این سید خارکن افتاد واز سر تفقد به او گفت
" آقا شما واقعا همت کرده ایدکه از دنیا گذشته اید" و آن عالم خداجوی در جواب نادر گفت : " همت؟ بر عکس، این شما هستید که همت کرده اید و از آخرت گذشته اید.
از این دست حکایت های شنیدنی از عالمان ربانی ، چه در حافظه مردم و چه در کتابهای تاریخی این کهنه دیار بسیار است که ریشه در فرهنگ باور های مردم این آب و خاک دارد،اما امروزآنچه این مردم را با چنین باور هایی آشفته می سازد این واقعیت تلخ و انکار ناپذیر است که پس از 24 سال از سپردن وطن وامور خود به عالمان خدا جوی ، خواسته های بحق خویش را به گستردگی آرزو های دست نیافتنی می یابندو در بازار مکاره سیاست، روحانیون را در صف اول خریداران کهنه مطاع قدرت می بینند واز این رو بدنبال پاسخی میگردند تا بر ناباوری آنچه از این قوم خدا جوی به چشم می آید،مهر تائید بنشانندکه باورشان نیست این وصلت نا ممکن قدرت و روحانیت را و این چنین است که نسل امروزنه آن حکایت شاه و عالم ربانی خارکن را می شنود که اگر هم بشنود باور ندارد ونه آن باور را بر قوم خدا جویی دارد که او را امروز این چنین شیفته قدرت می بیند. پس تردید را بر باورنیاکانش می نشاند که این نیست جز تضعیف باور دینی نسل امروز و ایضا تزلزل مقام و منزلت رفیع عالمان خدا جوی ،که فروپاشی این باور نه بدست دشمنان عالمان ربانی، که به همت هم قبیلگان خود فراهم گردید تا دغدغه ای باشد بر دیندارانی که بیم آن دارند عالمان دینی ، عاقبتی چون سرنوشت ارسطو ، آن پیامبر ضایع شده از شیفتگی قدرت را بیابند
با این تفاوت که ارسطو را این ايثار بود تابرای حفظ باور های مردم به حکمت ، بی محاکمه تن به تبعیت دهد و هنگام ترک آتن در پاسخ به چرایی قبول تبعیت ناخواسته اش آن جمله تاریخی را بگوید که:
میل تدارم مردم آتن جنایت دیگری بر ضد فلسفه را مرتکب شوند
انچنانکه دینداران این آب و خاک رااین آرزوست که برقدرتمندان روحانی کسوت اين آب و خاک مباد ، که با فراموشی رسالت خویش ، دلیل تزلزل باور های ملتی ديندار باشند و تضعیف منزلت مقام روحانیت را باعث گردند.
محتسب فتنه در اين شهر زمن ميداند
ليک من اين همه از چشم شما می بينم
بيژن صف سری
کودک سی ساله

سی ساله است
اما هنوز در رویای کودکی سیر می کندهنوز هم وقتی از پلک گشوده پنجره خانه مادر بزرگ ،کودکیش را به تماشا می ایستد،چشم بدنبال عروسک بی چشمی دارد که گویی همه جنسیت گمشده اورا با خود برده است
سی سله است
اما میوه نارسیده را می ماند که از ندیدنه تلالوء عشق ، کال مانده است
می گوید چهارده ساله بود که با یک نگاه دزدانه، شاید هم خریدارانه اولین ضرب آهنگ قلبش را در طپش های نا منظم شنیده است او نمی داند آن که درونش را به تلاطم افکندعشق بود یا نه ، اما بسیار مشتاق است که همگان بدانند اوطعم عشق را از کودکی چشیده است.
هجده سالگی رااز خاطره یک بوسه داغ بیادش مانده وقتی از لذت اولین بوسه عاشقانه اش می گوید گویی که هنور لبانش از آن بوسه داغ می سوزد،
با عشق زیستن را می طلبد که در حسرت عاشق بودن، تب دارد و میسوزد
سی ساله است
اما میل به کودک بودن را دارد
به روح زنی گمنام در مشرق آسمان عشق
او کودک سی ساله را می ماند
بيژن صف سری
به بهانه ی تلاشی ديگر از مجلس ششم برای اصلاح قانون مطبوعات
ما را وزیدن همین نسیمک بی نشان بس ، که می توانیم اندکی از آنچه در دل داریم بر زبان آریم که لب فروبستن را هنوز عادت نکرد یم.
در خبر ها آمده بود که خانه ملت تلاشی مجدد در اصلاح قانون مطبوعات می کند و دو طرح استسفاریه تبصره 7 ماده 9 قانون مطبوعات و محدویت زمانی توقیف نشریات را به تصویب رسانده است که با وجود حکم حکومتی در خصوص عدم تغیر قانون مطبوعات مصوبه مجلس پنجم ، تلاشی است قابل تقدیر.
حکایت پدید آمدن مطبوعات در این آب و خاک ، و مصلحت اندیشی اولیا ی امور و دولت ، و سپس بر خورد های غلاظ و شداد با این پدیده ، قصه آن مردی است که نام فرزند خود را صولت نهاده بود که با رشد فرزند از نامیدن او ( صولت ) به وحشت می افتاد.
در تاریخ آمده است که نخستین کوشش سازمان یافته برای مطبوعات این کهنه دیار، از زمانیست که کنت مونت فرت نامی ماجراجو از کشور ایتالیا که با گاریبالدی آزادیخواه در جنگ همراه بود و بعدها دست تقدیرش او را به این آب و خاک کشاند، رئیس نظمیه درباره ناصری شد،و هم او بود که برای قانونی جلوه دادن بگیر و ببند های رایج آن زمان ، اولین قانون جزایی را در این سرزمین نوشت که مورد پسند شاه قاجارقرار گرفت وبنام کتابچه قانون کنت معروف گردید.
اگر چه کتابچه قانون کنت ویژه جرایم و یا مقرارت مطبوعاتی نبود اما در چند ماده به صراحت از جرایم مطبوعاتی نام برده شده بود که بعد ها همان چند ماده روح و اساس تمامی قوانین مطبو عاتی این آب و خاک گردید که تا به امروز بیش از 12 بار آن را نوشته و در خانه ملت به تصویب رساندند تا هراز گاهی قلم ها را به غلاف کشیده باشند.
در کتابچه قانون کنت مجازات هایی برای جرایمی چون انتشار مطالب بر ضد دولت ، چسباندن اعلان یا نوشته بر علیه شاه در کوچه و بازار ، مطالب مضر به مذهب و دین ، انتشار دعاوی محاکم سری و .........پیش بینی شده بود که با الهام از آن اولین قانون مطبوعات در نخستین مجلس مشروطه به تصویب رسید که واکنش مطبوعات آن زمان را در پی داشت،از جمله روزنامه مساوات به مدیریت سید محمد رضا مساوات بود که با وجود مشروطه خواهی اش در سیزدهمین شماره خود با نوشتن سر مقاله ا ی بنام عید ظهور قانون مطبوعات به رنگ سرخ با اولین قانون مطبوعات این کهنه دیار به مخالفت برخاست.
در تمامی تاریخ بیش از یکصدو پنجاه ساله مطبوعات این آب و خاک هراز چند گاهی با به قدرت رسیدن گروهی که آزادی قلم را بر نمی تابیدند ،قانون مطبوعات دستخوش تغیراتی شد که برای هریک از آن نامی در تاریخ ثبت گردید، مانند مصوبه دی ماه سال 1327 که به نام قانون گیوتین مشهور است که پس از دو سال از تصویب آن در اوج نهضت ملی شدن نقت ، یکی از مهمترین خواسته های ملت از دولت منتخب خود دکتر مصدق ، لغو همین قانون گیوتین مطبوعات بود که عاقبت لغو گردید اما چنانکه افتد و دانی پس از سقوط این دولت مردمی باز هم قانون دیگری با اقتباس تازه تر از کتابچه قانون کنت تصویب گردید تا مبادا تاریخ از تکرار باز ماند که این حکایت همچنان باقی است و تاریخ قلم بدستان این کهنه دیار در تکرار بیهوده رقم می خورداميد که روزی
چنان طلوع کند آفتاب هستی ما
که یاد کس نکند از زمان پستی ما
بیژن صف سری
خاتمی و کابينه استعفا طلب
در خبر ها آمده بود که سخنگوی دولت هم ، استعفا داد و این کناره گیری دومین وزیر از کابینه دولت منتخبی است که گمانمان بود اگر خورشید را در آسمانمان نمی یابیم ، شب تاریک را مهتاب باشد.
گویی باد های تندی بر این کهنه دیار وزان است که از شاخسار درخت بی برگ و بار دولت اصلاحات هر لحظه برگی فرو میریزد زیرا عرصه بی گریز و راه است وقتی صدای ملت ، به گوش قدرت طلبان صدای شیطان باشد.
ساده اندیشی است که گمان بریم کناره گیری دو وزیر از کابینه یک دولت مردمی ، آنهم در زمانی کوتاه ، امری ساده و پیش پا افتاده است که این سر آغاز تنها ماندن سید اصلاحات است که حتی بر آنچه میگوید و می پندارد ، یارانش را باوری نیست طرفه آنکه اقلیتی قدرتمند ، که گویی قوم برگزیده خدایانند ، با بستن راه اصلا حات این نا باوری را به باوری رساندند که به صرف پندارو گفتار اهورایی ، هیچ زخمی التیام نمی یابد که نوش دارویی می طلبد و واژگان دلفریب ، تنها بکار شاعران میاید و عاشقان، نه سیاست پیشگان که دل های ملتی را به امید همت خود امید وار ساخته اند.
آنچه از میل به استعفا در کابینه دولت منتخب به چشم میایدهمه ازلب فرو بستن وتوجیهات خوش باورانه سیداصلاحات است که امروز باکنارگیری یارانش گویی همه در ها را بسوی خود بسته است .
میگویند وقتی امیر کبیر جبه صدرات پوشیدبعد از قطع مقرری شاهزادگان و درباریان و مامورین عالیترتبه که نخستین اقدام اصلاحی او در امور کشور بود به بر چیدن بست ها همت گمارد . چرا که در آن دوران برای فرار از عقوبت جرم بست نشینی رایج و یکی از مکان های معروف بست نشینی مقابل مسجد شاه ( مسجد امام ) بود که در روبروی این مسجد چند سر طویله وجود داشت که مراجعین هنگام ورود به مسجد مرکب حود را به اخیه آن می بستندو این آخور ها محل بست نشینی مردمی گشته بود که از عقوبت جرم به آن جا پناه میبردند و امیر از همین رو دستور به خراب کردن آن آخور ها داد که خبر آن به گوش امام جمعه تهران رسید که چه نشسته ای دیشب به دستور امیر همه بست ها ی جلوی مسجد شاه را بر چیدند و تیغه کشید ه اند . معروف است که امام جمعه تهران هم پیغامی برای امیر فرستاد که قربان جناب وزیر بروم ، پر کردن آخور های مسجد شاه اشکالی ندارد ولی اگر صلاح بدانید برای روز مبادا لااقل یک آخور برای خودمان نگهدارید ، آن روز امیر کبیر به آن حرف آمام جمعه تهران توجهی نکرد ولی در آن هنگام که در حمام فین کاشان رگ او را میزدند شاید به یاد گفته امام جمعه افتاده باشد که کاش یک آخور برای خود نگهمیداشت.اگر چه امروز هیچ بستی بهتراز قانون نیست اما حمایت مردمی بستی است که امروز هیچ صاحب منصبی از آن بی نیاز نیست.
در اين لحظه که پايان آرزو هاي ما و شما ست
نه دلواپس آبروي آينه ام
و نه نگران آب از جوي رفته
تنها به او ،
به مصلحي مي انديشم
که سقايي تشنه لبان را
به سرابی فروخت
اي گرفتار چو من
هيچ مي دانی
درگل يا پو چ سياست
همه ي آرزوها پوچ شدند؟
آن بهاري که ازاو باور داشتيم
نا آمده تبدیل به پائیز شدند؟
با تو هستم
ای سيا ست باز ديندار خدا
بي خبر از راه و رسم عاشقی
هيچ مي داني
در ره منزل ليلي چه مي بايست کرد؟
شرط اول قدم آنست که مجنون باشی
بيژن صف سری
کوچه

کوچه خالیست
کوچه تنهاست
کوچه از خلوت خود غمگین است
کوچه از ديده ی بیدار، شرمگین است
هر سحرگه
که به شستشوی دل
از خواب بر میخیزم
دیده ی منتظر پنجره را می بینم
پرده بايد
به چشم پنجره ی بيدار زد
چشم بیدار مانده از خواب شب پنجره را
بايد به فريب عشق ،
خواب کرد
تا دگر کوچه ی تنها و غمگین
هيچ چشم بيدار نبيند
عکس از ساسان افسوسی
بيژن صف سری
هجرت و چرايی مهاجرت نسل امروز
این کدامین انگیزه است که نسل جوان امروز این آب و خاک را وا میدارد که با فراموش کردن تمامی غرورش ، تن به هجرت ناخواسته از وطن و بیگاری در سر زمین بیگانه دهد؟
سخن از هجرت است و رفتن ناخواسته نسل جوان امروز از وطن که بی گمان در قالب پرسشی تاریخی در ذهن دست اندر کاران این کهنه دیارهم مطرح است که پاسخ به آن چندان هم دشوار نیست که صرف نظر از توجیحات غیر موجه مسئولان ، خستگی از انتظار برای رسیدن به یک آرامش نسبی و داشتن یک زندگی ساده حتی با کمترین امکانات، عامل اصلی تداوم این سیر حقارت آمیز تاریخی است که رفتن نا خواسته نسل جوان امروز،از وطن را معنا میدهد.
مرغی که نیست رخصت پرواز گلشنش
ز آنش چه دلخوشی که قفس گلستان کنند؟
از سیاست و سیاست بازان نمی گویم ، که
ما را زبان شکوه ز بیداد چرخ نیست
که از ما خطی به مهر خموشی گرفته اند
سخن از محرومیت های دیگر اجتماعی نسل امروز است که انگیزه ترک وطن، بیش از تلاش برای ماندن ، در او موج میزند.
میگویند در کشور پیر استعمار (انگلستان ) قانونی است که بر اساس آن مجازات والدینی که فرزندان آن ها قبل از رسیدن به سن بلوغ در اثر بی توجهی آسیب ببینند ، اجتناب ناپذیر است ، روح این قانون در واقعیتهای انکار ناپذیری ریشه دارد که سیاست مردان انگلیس ، آن را بهتر از سایرین تشخیص داده اند ، آنها میدانند هزینه ی که یک ملت برای رشد یک انسان پرداخت می کنند بسیار گزاف است و از بین رفتن یک انسان و یا ترک وطن او به معنای تحمیل خسارت قابل توجه به دارایی های یک ملت است
طرفه آنکه میدانند فقط با حفظ نیرو های متخصص در همه زمینه ها ، قادر به حفظ و تحکیم جایگاه جهانی خویش هستند.
بی گمان هنوز هم پاسخ نسل دیروز به چرایی و انگیزه انقلاب 57 ، بی ایمانی و ظلم و ستم همراه با چپاول ملت از سوی دولتمردان گذشته این آب و خاک است که جز به زر اندوزی و ظلم بر مردم تحفه ای نداشتند ،اما نا باورانه شوک میدهد وقتی پاسخ نسل امروز را هم به چرایی ترک وطن می شنوی که انگیزه این هجرت و رفتن های نا خواسته از وطن را ، همان عواملی میدانند که زمانی نه چندان دور نسل پیشین از او برای رهایی ازآن ، سینه به سرب داغ سپرد تا انقلابش را انقلاب مستضعفین و پابرهنه ها بخوانند.
اين همه نیست جزسر خوردگی نسل امروز که نه انقلابی دوباره می خواهد ونه به اصلاحات نوید داده شده از سوی سیاستمردان چشم امید داردکه عاقبت تدبیر مدبرانه دولتمردانش برای او، ارمغانی جز ایجاد انگیزه رفتن از وطن رانداشته است.
بيژن صف سری
مرثيه ای برای سالروز تولدم
در این ایام سالروز تولدم ، به لحظه رهایی و کسستن از بند روزمرگی می اندیشم و هیچ تبریک و شاد باشی به جانم نمی نشیند که بیاد آوردن ایام پائیزی عمرم ، همچون نیشتر به روح و جانم میماند و شاید از همین رو است که سالروز تولدم را همواره از یاران و آشنایانم پنهان داشته ام.
در نیمه شب تف زده ای از مرداد ماه بود که چشم به دنیایی گشودم که جز حسرت از آن نصیبم نبود ، حسرت عشق ، حسرت گفتن ، حسرت یک لبخند از ته دل دیدن و هزاران حسرتی دیگرکه در خورجین آرزوهای دست نیافتنی مردم این کهنه دیار هم بسیار است.
مادرم میگفت در آن نیمه شبی که دیده به دنیا ی پر حسرتم گشودم، آسمان شهرمان، ستاره باران بود ،و در آن شب ستاره ای بنامم نشان کردند که بعد ها هرگاه از سر باور کودکانه می پرسیدم ستاره بخت من کدام است ، آن را نشانم میدادند و چه زود به باطل این باور رسیدم که ستاره بخت من آنچنان بی فروغ است که در چلچراغ آسمان نا پیداست و به چشم نمیا ید آنچنانکه گویی از ازل آنکه جان می آفریند و برای هر مخلوق خود ستاره ای بر سینه آسمان می نشاند ، مرا بی ستاره آفریده است هر آنچه بی فروغ .
اما آنچه در این عمر بی حاصل مرا لذت بی واسطه بود ، نوشتن و گفتن از عشق و ناگفتنی های انسان جستجو گر عشق بود ، عشق به خدا ، به وطن ، و به نگاهی که اسارت دلنشین عشق را ارمغان دارد که این تنها دلیل بودن ناخواسته ام به جهانیست که رخت بر بستن از آنم آرزوست.
زشهر عشقمو و آورگی نشان منست
در این ره آنچه بی قیمت است ، جان منست
هر امتحان که از آن سختر به وادی عشق تصور نتوان کرد
امتحا ن منست
چنان به عشق شدم شهره
که هرجا می گذری
در شهر و کوچه و بازار
داستان منست
بيژن صف سری
عشق به مردم سيه روزگار وطن کار من است
میگوید : عشق به مردم سیه روزگار وطن کار من است
به کنایه پرسیدم : به کدام باور و کدام راه و رسمی
گفت : نمی دانم ، اما دائما در این اندیشه ام ، شب و روز ، در تمامی لحظه ها در باب راهم ، مکتبم ، مردمم ، وطنم ...........
اما خوب میدانم متعلق به نفرت از اسارتم و استبداد ، و به باور داشتن عادت نمی کنم
به تعجب ، تکرارکنان گفتم: عادت ، عادت ؟
گفت : هرگز کسی برای وطنی که به عادت دوست داشتنش مبتلا است ، بجان نمی جنگد.
به پوزخند گفتم : نازنین ما به عادت ، عادت کرده ایم و بی عادت مرده ایم
از پس آه بلند میگوید:
روزگار غریبی است باید به تخیل زندگی کرد ، آنقدر که از نگاه های چرکین و قلبهای تیر وتار و رفتار رذیلانه آنهائیکه زمین خدا را آلوده میکنند ، دور بود و در تخیل است که وجودشان تحمل پذیر خواهد بود ، تخیل نعمتی است که میتوان با آن حتی شبه روشنفکرانی را که به پر گویی های مهمل ابدی خویش و خیانت مشغولند، به جنگجویان اسطوره ای مجسم کرد که برای آزادی و نان محرومان عالم می جنگند .
میگویم سیاست را به کهنه فروشان بسپار و از عشق بگو که آشنای فراموش شده را میماند
میگوید:
گلی پژمرده در گلدان آرزو
چشم براه بهار دور است
قلبی پر طپش در پستوی سینه و آه
چشم براه هی هی عشق است
باغبان باغ ملی شهر ، در خواب آسمان
چشم براه نم نم باران دور است
بستر بی خواب و بی یار و بی عطر
چشم براه تنور داغ پیکر حور است
بمن بگو ، کی از راه میرسی
ای همدم غمگین ستاره و ماه
بیژن صف سری
ما در اين جشن بيگانه ايم
-
دلمان مالش می رود در چنین ایامی که روز شهادت یک تن از اهالی قبیله بی یاور است ، خبرنگاران را پاس میدارند واین روز شوم را بنام خبرنگار می نامند که گویی سرشت قلم بدستان این کهنه دیار را از ازل با شهادت و اسیری و حبس رقم زده اند خاصه آنکه هر ساله در چنین ایامی ، در بند بودن بسیاری از قلم بدستان را شاهد بوده ایم که به حکم رسالت قلم ، بار امانت می کشند زیرا وکیلان بی جیره و مواجب ملتی را می مانند که خود در احقاق حق خویش در مانده اند.
اگرچه در طول تاریخ قلم بدستان این کهنه دیار تشکل های صنفی متعددی بنام این بی یاوران بوده است اما دریغ از بهره ای حتی ناچیز که تا کنون هیچ یک مرهمی بر زخم کهنه ی خبرنگار و روزنامه نگار نبوده اند که همه حرف بودند و شعار و قلم بدستان این حرفه بی پیر را چون پله های نردبان ترقی خود پنداشتند که این رسم تشنگان قدرت است و ایکاش بجای همه تشکل های این چنینی که هر روز چون قارچ از هر گوشه ای میرویند همتی بود تا به نظامنامه صنفی دست می یافتیم که نیاز قبیله قلم بدست این آب و خاک را پاسخگو بود.که معضل این حرفه بی پیر از آغاز تا به امروز معیشت است و نبود امنیت شغلی و ایضا بی هویت بودن آن که توان انجام وظیفه را سلب کرده است.
هر گز گمانمان نبود که در عصر انقلابی که از خون لاله های وطن بر آمده است این چنین بی یاور باقی بمانیم و گویی نسل قلم بدست امروز هم همچون نسل پیشین خود اسیر توهم گشته که با هر تحولی ازگردش قدرت در این دیار، خود را رها از بند می پنداشتند و به امید های واهی بر آمده از وعده و وعید های دولتمردان دل می باختند انچنانکه به شهادت تاریخ بعد از سقوط دولت سيدضیاء خوش باوران قبیله قلم را بر این باور داشت که:
درب جراید را دگر نا حق نمی بندد کسی
بر ضعف و بدبختی ما دیگر نمی خندد کسی
اما زهی خیال باطل که جز توهمی بیش نبوده است که تاریخ خود گواه این ادعا ست و امروز در چنین مقطعی که گویی دور تسلسل تاریخ را شاهدیم و با آنچه که بر قبیله قلم روا میدارند ، این پرسش مطرح است که آیا نسل امروز قلم بدستان همچون نسل پیشین خود اسیر توهم گشته است؟
افسوس شيشه ی ما به سنگ است
این قافله تا به حشر لنگ است
بيژن صف سری
عاشقانه ای از عشق برای نسل بی عشق امروز
باز هم حصار بود و تنهايی ، اما اين بار فقط شش روز سنگینی سایه های بیکسی را بر دوش کشیدم و روز هفتم باز تیغ آفتاب بود و عادت روزمرگی که زندگی نامیده اند. در این شش روز، تنها مونسم مثل همیشه قلم بود و کاغذ ، که این بار به آسانی در دسترسم بودند و این آسانی را حکمتی بود تا قلم را بی اختیار بر سپیدی کاغذ نگیرم از این رو هر سوژه ای را در ذهن می پسند ید م، او را با علامت ممنوعه مواجه می دیدم الا عشق که گویی به واسطه ی مظلومیتش ، کمی با فاصله ترازعلامت ممنوعه بود، پس قلم را به نوشتن عاشقانه ای از عشق رها کردم خاصه انکه در حصار تنهایی از عشق نوشتن هم می طلبید و آنچه در پی می خوانید حاصله کندو کاو شش روزه ام از عشق در حصار تنهایی است که به نسل بی عشق امروز پیشکش دارم
چنان لطیف نگاهم میکرد که گویی نرم ترین پر دنیا را به صورت قلبم می کشیدند، بلند بالایی بود که گویی سرو شاعران قدیم را شرمساری آموخته بود و به نگاه من چنان زیبا که می توانست چهره بجای خورشید صلاهً ظهر بنشاند و.......، چه می گویم باغی بود درباغچه دلم ، و این تنها خاطره ایست از تجربه عشق که هنوز بیادم مانده است.
دیگر جوان نیستم ، به میانسالی رسیده ام و از همین رو همواره در این پندارم که به پایان راه نزدیکم که در این پندار مرا حسرتی است و اضطراب .
همیشه خاطرات عاشقانه از نخستین روز، نخستین ساعت ، نخستین لحظه ، نخستین نگاه ، نخستین کلمات آغاز می گردد ، آنچنانکه سیاست از نخستین زندان ، نخستین بازجویی ، و نخستین دشنامهای هنگام باز جویی شروع می شود .
بیادم هست در نیمه راه جوانی بودم که بعد از تجربه اولین عشق ، از سر شوق ، عاشقانه ای نوشتم و پس از سالی به او که همراه بود با من ، تقدیم کردم،
تقدیم به ....... عزیزم که در تجربه عشق همراهم بود و عاقبت خاکستر نشین عشق شد .
امروز در میانسالی هم بار دیگر شوق نوشتن عاشقا نه ی دیگردارم تا به نسل امروز تقدیم کنم ، به نسل بی عشقی که از عشق ،وصل می جوید و او را نمی شناسد زیرا روزگاریست که دیگر کلام عاشقانه دلیل عشق نیست و آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن ، خاصه که خلوص هم حالیا قصه ایست کهنه که در این ایام عشق بی خلوص را در هر بازار غیر مسقفی به شنیع ترین شکل ممکن می فروشند تا بدانجا که در خطه عاشقان هم دیگر خطی به یادگار نمی نویسند چرا که به همت سر سختانه سازندگان سکه های قلب ، جایی برای سلطه ی راستین قلب باقی نمانده است و تحقیر عشق از همین جاست که گویی عشق عکس یادگاریست و یا کاسه آبی است خنک برای تشنه همیشه تشنه ، که سیری از یک لقمه نان ، برای نفس گرسنه ، آغاز اندوه گندم است.
نسل امروز که با یک نگاه ، یک آواز ، یک ترانه و به اشک و آه و شعر ، عشق را می شناسد از عشق رسیدن را می طلبد و بس ، و چه هیاهوی دارد این نسل ،برای این وصل بی معنا و بی محتوا که سرانجام وقتی هم می رسد ، می گذرد برق آسا با اولین بوی کهنگی از رسیدن زود هنگام ، غافل از آنکه رسیدن ، دامنه آن قله ایست که بر فراز آن باید اذان عاشقانه خواند .
در این سیه روز گاری که کمیاب است عاشق بی ادعا و فراوان است سخن عاشقانه ، هستند کسانیکه که گمان دارند شک کردن بر عشقشان گناه کبیره را می ماند حال که چنین عاشقانی از نسل امروز ، جز اسیران دست و پا بسته در تخیل عاشقانه ی خود نیستند و مجنونی را میمانند که لیلی خود هرگز ندیده اند و از وصل بی معنا ، عشق را در خاطره می جویند و عاقبت چون عتیقه او را در مخمل یاد می پیچند که عشق در قاب خاطره ، پرنده ایست در قفس که منت آب و دانه و امنیت بر او روا نیست چرا که عشق را طلب حضور است و پرواز ، نه امنیت و قاب و پویش عشق در نهاد عشق است نه در گل عطر آگینی که بر سینه اش می زنیم.
باید گفت که جز گفتن هیچ نیستیم و عشق هم گفتن است آنچنانکه ایمان هم گفتن است و نگاه ، یک واژه نرم و لطیف ، خدا هم از آغاز برای مخلوق خود ، انسان کلمه بود.در عشق حرفه ای شدن ممکن نیست که فقط یکبار می توان عاشق شد ، عشق به انسان ، عشق به وطن ، عشق به خدا ، بار دوم از جنس اصل خبری نیست ، تصرف است جای عشق به انسان ، خود نمائیست جای عشق به وطن ، و ریا است جای عشق به خالق هستی و از همین رو است که می گویند :
عشق به دیگری ضرورت نیست ، حادثه است
عشق به وطن ضرورتست نه حادثه
و اما عشق به خدا ، ترکیبی است از ضرورت و حادثه
عشق ساده نیست اما میتوان به سادگی عاشق شد ، می گویند در کمال کهنسالی هم می توان حتی یک روز مانده به پایان زندگی عاشق شد و با یک دسته نرگس شاداب در قلب یک شب مهتابی و یا در زیر تیغ تند آفتاب، کنار رود خانه ای جاری، در میان جنگل ، روی پل عابر پیاده و یا در خیابانی پر عابر در انتظار محبوب ایستاد ، زیرا سن مشگل عشق نیست که بلور اصل از گذر زمان کدر نمی گردد مگر آنکه جلا دادن آن را از یاد برده باشیم.
عشق چتر بارانی است برای دونفر در زمانی که حتی یک قطره باران هم نمی بارد ، اما با این همه که گفته آمد ، عاشق بودن و عاشقانه زیستن را رمز و رازی است سر گونه و معجزه در این است که برای هر جریانی زمانی محتاج است الا عشق و از همین رو عاشق هزاران سال است در زیر باران ، در برابر کعبه ، زیر تیغ آفتاب ، در سنگر ، در تن طوفان بر فراز بلندای امواج درانتظار لحظه موعود وصل است زیرا آنچنانکه به داشتن امید محکومیم ، به تصرف خوشبختی از میانبر عاشقانه زیستن مجبوریم اما در این وانفسا که به سر دویدن و نرسیدن و اضطراب و انتظاربسر می بریم، گویی عاشقانه زیستن آرزویست محال واین است درد ی که نسل بی عشق امروز رااز آن مفری نیست جز به داروی شفا بخش عشق
تکلم بی صدا ، این است همه شهامت ما
چشم دوختن به سوسویی کم فروغ ، این است همه امید ما
بیژن صف سری
قلم در سوگ او گريان است
می گويند زنده ياد دکتر سعيد نفيسی هرگاه برای دوستی که از دار دنيا رخت می بست ، مطلبی می نوشت می گفت می خواهم قلم را در مرگ او بگريانم ، و امروز در اين غفلت بی فردايی ، با مرگ غريبانه يکی از اهالی قلم (زهراکاظمی) قلم های بسياری به گريه در آمدند ، اگرچه حتی نام اين مقتول را قبل از مرگ او نشنيده که تنها هم قبيله بودنش با اهالی بی ياور قلم ، خود سند آشنايی بود.
دی از دياری گذشتم و ديدم به گوشه ای
خلقی ايستاده اند و هياهو به پا بود
گفتم که اين تجمع و غوغا برای چيست ؟
گفتند بهر مردن يکی از بی پناهان بود
گفتم چه نام دارد و اهل کدام قبيله است او؟
گفتند ، بی پناه ، از قبيله بی پناهان بود
اشکم به ديده آمد و گفتم ، شناختم
اين بی پناه ، از قبيله بی ياور ما بود
گويی اين رسم روزگار ما است که هر گاه قدرت طلبان را قصد حکم بی سوال را باشد ، اول بر قبيله بی ياور قلم می تازند تا چرا گويی نباشد ، که اين حکايت از آن زمان که سلطان العلما نامی را( مدير روزنامه روح القدس ۱۳۲۵ ه.ق ) در باغشاه به زنجير کشاندند تا از عذاب شکنجه جان دهد ، اغاز گرديد و از آن به بعد بود که مسند نشينان را با اهالی بی ياور قلم قهری افتاد که تاريخ قبيله قلم گواه بر اين ا دعا ست.
براستی چه رمز و رازی دارد اين حرفه بی پير ، که در هر زمان قدرت طلبان را از سرترس به شکستن قلم و به اسارت بردن قلم بدستان وا می دارد؟ که با اين همه ، باز اين نوا دربين قلم بدستان شنيده می شود که:
چنان طلوع کند آفتاب هستی ما
که ياد کس نکند از زمان پستی ما
اری و اين حکايت قبيله بی ياوريست ، که همواره پيش رو هر جنبش مردمی در اين کهنه ديار بوده است از جنبش تنباکو تا انقلاب ۵۷ ، که انقلاب ۵۷ هنوز از ياد نرفته ، اما از جنبش تنباکو شايد نسل امروز بی خبر باشند که قبل از انکه اين جنبش توسط ميرزای شيرازی هدايت و رهبری شود ، مديون يکی از اهالی قبيله بی ياور قلم بنام ميرزا طاهر تبريزی است که در زمان ناصرالدين شاه قاجار ، روز نامه اختر را در استانبول منتشر ، و با وجود اختناق ، آن را در داخل کشور هم پخش می کرد که حکايت آن چنين است که :
وقتی ناصرالدين شاه امتياز تنباکو را به بيگانگان سپرد و هيات کمپانی خارجی ( تالبوت) قصد آمدن به ايران ، از راه ترکيه را کردند ، ميرزا طاهر دراستانبول با صاحب امتياز به مصاحبه نشست و در آن پرسش و پاسخ
چنان مدير انگليسی کمپانی را به تنگنا برد تا بدانجا که از او پرسيد ، منفعت ايران از اين امتياز چيست ؟ ، پاسخ را غير معمول و شعار گونه يافت ، پرسيد منفعت دولت ايران کدام است ؟ پاسخ شنيد ، ربع مداخل شرکت به اضافه ساليانه ۱۵ هزار ليره ، قلم بدست گمنام نوشت ، اين حرفی است بی پايه و اساس چرا که دولت عثمانی با توليدی کمتر از ايران ، ساليانه معادل ۷۰۰ هزار ليرعثمانی می گيرد ، خمس مداخل هم به دولت تعلق دارد و با اين همه از قيد انحصار هم آزاد است و تجار عثمانی مجبور نيستد الزاما تنباکو را به کمپانی بفروشد.
اين مصاحبه هفت ماه پيش از آنکه گمپانی تالبوت کار خود را در ايران آغاز کند تهيه و چاپ شد و در نتيجه تجار ايرانی با خواندن آن به روحانيون متوسل شدند تا اينکه ميرزای شيرازی آن فتوای تاريخی را صادر کرد.
اندکی پيش تو گفتم غم دل ، ترسيدم
که دل آزرده شوی ، ور نه سخن بسيار است
بيژن صف سری
در چندو چون زيستن و گريستن ما
اگر چه امروز ديگر شهامت بی پروايی نيست ، اما در چند و چون زيستن و گريستن ما ، لب فروبستن هم عين بيعاريست .
آنچه امروز در آين آشفته بازار رونقی دارد ، نوشتن نامه های سرگشاده و سربسته به دولتمردان است ، خا صه به رئيس جمهوری که با پا شيدن بذر اميد در دل های نا اميد ، پا به ميدان اصلاحات نهاد و با القابی چون سيد اصلاحات پيش رو جنبشی گشت که عاقبت جز شعار و لبخند ارمغانی نداشت .
پنداشتمت طبيب دردی
نا خوش شدم و دوا نخوردم
ساده انديشی است با دربند بودن ۲۱ روزنامه نگار و مرگ مشکوک يک خبرنگار( زهرا کاظمی )، با نوشتن نامه های سر گشاده و سر بسته حتی به سيد اصلاحات ، آب رفته از جوی را باز گرداند ، که در بن بست بی جوابی ، دريغ از يک جواب برای خيل نامه های بيشمارطرفه آنکه بار دگر در چنين برهه ای از تاريخ اين کهنه ديار ، باز هم اين نوای شوم در قبيله بی ياور قلم شنيده می شود که :
ای قلم تا می توانی در قلمدان صبر کن
يوسف آسا در کنج زندان صبر کن
------------------------------------
يک حکايت
نقل است از مرحوم آيت ا.......حاج آقا رضا زنجانی که می گفت :
در آن ايامی که در زندان قزل قلعه محبوس بوديم ( سال های پس از کودتای ۲۸ مرداد ) يک روز ديدم يکی از نگهبانان زندان فريادش بلند است ، پرسيدم چه شده ؟ گفت ، من به اين آقايان زندانی پيشنهاد کردم هر کدام يک خاطره در دفتر خاطراتم بنويسند تا در زندگی بکارم آيد اما هيچکدام حاضر نشدند مطلبی در دفترم بنويسند.حاج آقا رضا زنجانی گفت به آن مرد زندانبان گفتم ، دفتر و قلم راحا ضر کن تا من بنويسم ، زندانبان با خوشحالی رفت و دفتر و قلم را آورد و ما در دفتر خاطرات او چنين نوشتيم :
چنانچه اگر محقق و يا جامعه شناسی وارد کشوری شد و بخواهد از اوضاع اجتماعی ، اقتصادی و يا سياسی آن کشور و عملکرد حکومتش اظلاع دقيقی به دست آورد ، به نظر من بهترين راهی که برای او وجود دارد اين است که به زندانهای آن کشور برود و زندانيها را ببيند ، اگر زندانيها همه از افراد بد ولا ابالی تبهکار بودند حتما پی خواهد برد که حکومت آن جامعه صالح و سالم است ، اما اگر قضيه را برعکس ديد ، يعنی مشاهده کرد زندانيها همه انسان های صالح وشريف و وارسته ای هستند ، پی خواهد برد که وضع حکومت خيلی بد است که اين افراد را نتوانسته تحمل کند وآنها را به زندان انداخته است و متاسفانه من از لحظه آی که پا به زندان شما نهادم زندانيها را از نوع دوم ديدم . حاج آقا رضا اين مطلب را در دفتر زندانبان می نويسد و مثل توپ در زندان صدا می کند .
بيژن صف سري
جان گر به لب ما رسد از غير نناليم ، از خويش بناليم
بعد از نوشتن مطلب ما چگونه ملتی هستيم ؟ تعدادی از هموطنانم با ارسال ايميل ، حقير نگارنده را تشويق به بيشتر گفتن در اين باب نمودند حال آنکه در آن نوشتار تاکيد داشتم که آنچه صاحب اين قلم را از سر دلسوزی وا داشته تا در باره خوی و خصلت ايرانی بنگارد ، چيزی نيست که بر هيچ يک از هم وطنان پوشيده باشد بلکه به دليل عارضه خود فريبی همگان از گفتن آن پرهيز داشته و اگر آن مطلب مقبول افتاد تنها به دليل همان فراموشی تاريخی است چرا که اگر کمی در تاريخ خود تعمق بيشتری داشته باشيم خواهيم ديد که همواره در تاريخ اين کهنه ديار طيفی يک نواخت و تکراری در حال جريان بوده است به ديگر سخن ، ايرانی ملتی است که همواره دچار ستم و در عين حال به رخوت و بی تفاوتی و نا اميدی هم گرفتار بوده و از همين رو هر از گاهی از سر چنين خصلتی ، آنانيکه در پی قدرت بوده اند با دستی شمشير و زبانی چرب و نرم از وعده و عيد های فريبنده ، پس از کشتن و يا فراری دادن حاکمان قبلی ، بر اومسلط شده است و در اين ميان انانيکه يا شهامت کشته شدن به دست دشمن، و يا پای فرار نداشتند با تغير رنگ در ماهيت خود با فاتح جديد کنار آمده تا جائيکه کاسه داغتر از آش بودند که تاريخ اين گستره باستانی خود گواه بر اين ادعا است آنچنانکه از جعفر برمکی که در خدمت هارون الرشيد بوده نام می برد و يا از خواجه نظام الملک می گويد که امين ملکشاه سلجوقی می شود و يا خواجه نصير الدين طوسی که از خوش خدمتی بسيارش خان مغول بی اذن او آب نمی نوشيد و يا از ديگر کسانی نام برده است که همچون ميرزا علی اصغر خان اتابک با سه پاد شاه ، چه در قبل و بعد از مشروطه کنار می ايد ، اما با اين همه عمر حکمرانی اين دولتمردان و حکومتهای مطبوعشان کوتاه بوده چرا که نه تدبيرو نه برنامه ای برای بقای دولت خود داشته اند و پس از چند صباحی شمارش معکوس سرنگونيشان آغاز می گرديد و قوم ستم ديده ايرانی بازهم گرفتار قدرت طلب ديگر و روز از نو و روزی از نو ، و اين واقعيت تاريخ قبيله خود فريبی است که حکايت آن درويشی است که با ديدن ليسيدن سگ به کاسه روغن ، با خود فريبی می گفت انشا الله آنکه کاسه روغنش را ليسيده گربه بوده ونه سگ ، و اين همه گفتم تا علاجی بر اين عارضه يافت شود که به گمان اين قلم جز چراغ راه کردن تاريخ و به حافظه داشتن آن مفری بر اين قوم نيست آنچنانکه آن شاعرنکته سنج ( ع - شجاع پور) می گويد :
تاريخ اين ايام را
هرکس که خواهد خواند
جز اين سخن از ما نخواهد راند
اين نسل سر در گم ،
بر توسن انديشه هايشان لنگ
فرسنگ در فر سنگ
جز سوی تر کستان نمی رانند
تاريخ پيش از خود را باری نمی خوانند
بی گمان عارضه فراموشی تاريخی يک ملت تنها تبعات منحصر به مسائل سياسی را در بر نخواهد داشت بلکه در ديگر مسائل اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی يک چنين جامعه ای ، تاثير گذار خواهد بود اگر چه آن جامعه بيمار ، به ظاهر در سکوت و آرامش بوده باشد اما آتش زير خاکستر را می ماند که روزی فوران خواهد کرد و در اشکال مختلف از ناهنجاريها رخ می نمايد آنچنانکه حاصل عارضه اين خود فراموشی تاريخی در ملتی چون ايران ، چنين بيلان سالانه ای خواهد بود که امار قتل و جنايت آن در سال ۲۷۰۰ نفر ، خودکشی ۳۰۰۰ نفر و افراد نيازمند به روان درمانی ۵/۲ ميليون نفر می باشد.که اين همه نيست جز به فراموشی سپردن اموزه های تاريخی که می تواند يک ملت را چراغ راه باشد که گناه برخانه بيگانه و اجنبی بردن و خود را از هر تقصيری مبرا دانستن نتيجه ای جز آن که می بينيم و می دانيم نخواهد داشت و چه زيبا وصف الحال را گفته است آن شاعر که :
اين دود سيه فام که از بام وطن خاست
از ماست که بر ماست
وين شعله سوزان که بر آمد زچپ و راست
ازمااست که بر ماست
جان گر به لب ما رسد از غير نناليم
با کس نسگاليم
از خويش بناليم که جان سخن اينجا ست
از ماست که بر ماست
ما کهنه چناريم که از باد نناليم
بر خاک بباليم
ليکن چه کنم ، آتش ما در شکم ماست
از ماست که بر ماست
اسلام گر امروز چنين زار و ضعيف است
زين قوم شريف است
نه جرم زعيسی ، نه تعدی زکليسا ست
از ماست که بر ماست
گوئيم که بيدار شديم اين چه خياليست ؟
بيداری ما چيست ؟
بيداری طفلی است که محتاج به لالاايست
از ما ست که بر ماست
بيژن صف سري
حکايت قبيله بی ياور قلم
دلمان مالش ميرود وقتی می خوانيم و می شنويم که بر قبيله بی ياور قلم بدست اين کهنه ديارباز هم غضب روا می دارند ، که نيشتر بر زخم کهنه را می ماند.
در تاريخ يکصد ساله اين قوم تنها، همواره سکوت ، پيامی بوده است که می بايست قلم بدستان آين ديار، آويزه ی گوش می ساختند تا از گزند اين حرفه بی پير در امان باشند .
می گويند دهخدا ، آنکه مونس و همراه ميرزا جهانگير خان صور اسرافيل بود،وقتی از ناروا شنيدن ها به بستر افتاد و آتش تب زد بجانش ، اين پيام تاريخی را به کوشش مشفقانه خواندند که دم درکش و قلم غلاف ساز که در اين ملک ، کسی را گوش شنوا نيست. و نقل است بعد از کودتای ۱۲۹۹ (اسفند) سيد ضياالدين طباطبائي ، که خود روزگاری بر اين حرفه بود، با بگير و به بند های همگانی روزنامه ها و روزنامه نگاران ، او هم پيام آور اين پيام تاريخی شد اما با اين فرق که به محتسب (کلنل کاظم خان ) ، از سر رعايت حال همکاران سابق خود گفته بود:
اين ها ( روزنامه نگاران) آدمهای پرهياهو و بی آزاري هستد و از دوستان قديم من ، با آنها به ملاطفت رفتار کن زيرا اينان به حداقل يک زندگانی قانعند و تنها دغدغه ی ملت را دارند که سر بازان بی جير و مواجب مردمند.
پس از سيد ضياء طباطبائی ، باز هم پيام آوران ديگری آمدند که رسالتشان در رساندن اين پيام (سکوت ) تاريخی به گوش اهل قلم خلاصه ميشد ، اما به گاه تاريخ ساز۵۷ که اين سر زمين از نوای ديو چو بيرون رود فرشته در آيد ، لبريزگشت ، هرگز گمانمان نبود که اين پيام شوم را، باز هم پيام آوری باشد .
و تو ای هم قبيله
همواره از اين سکوت شوم گريخته ای
اما، از فردای بی رويای پيش روی هم ترسيده ای
ترس از دستی که بيايد
برسينه آسمان بی بارشت بکوبد
و کاسه های خالی قبيله ات را بشکند
و اين ترس از شکستن
همه سهم تو ازپاداش رسالتی است
که بر دوش می کشی
بيژن صف سري
ما چگونه ملتی هستيم
اولی: چی شد؟ چرا خبری نشد؟
دومی: ميگن ساعت شش جلوی دانشگاه خبرايی ميشه
سومی: ای آقا مردم دنبال نونند کی ميره دنبال اين حرفا
اين قسمتی از ديالوگ سه نفر از سرنشينان تاکسیای بود که در روز ۱۸ تير من هم سر نشين آن بودم. وقتی به صحبتهای آن سه نفرگوش ميدادم با خودم گفتم بيچاره ملتی که با وجود تجربههای تاريخی که از قضا باعث مباهاتشان هم هست ، هنوز نميداند به بازی گرفتنش. اما روز بعد از ۱۸ تير با جمع بندی اظهار نظرهای ديگر به اين واقعيت تلخ پی بردم که نه تنها هم وطنانم دچار عارضه خود فريبی هستند بلکه با شناختن ماهيت ايرانی بودنشان ، نياز به خود روانکاوی دارند.
جملهای از تولستوی با اين مضمون مشهور است که گفتنیها را بايد گفت اگرچه بسياری آن را میدانند اما جرات ابراز آن را ، حتی برای خود ندارند. و به باور اين قلم شناساندن ماهيت ايرانی برهر ايرانی از جمله گفتنیهائيست که اگر چه همگان خود مدعی بر واقف بودن آنيم ، اما چون از ابراز آن ابا داريم ، بايد آنقدر گفته شود تا علاجی بر عارضه خود فريبی ما گردد.
می گويند از زمانی که ميرزا ابوالحسن خان شيرازی اولين ماشين چاپ را در تبريز به راه انداخت تا به امروز کتابهای بسياری در باره علل عقب ماندگی ايران و ايرانی جماعت ، با عناوين مختلف چاپ و منتشر شده است که در همه آنها، يا رويدادهای تاريخی ، که از بد حادثه در گذشته اتفاق افتاده است ، و يا نفوذ بيگانگان را بعنوان دو عامل شاخص عقب ماندگی ايران و ايرانی دانستهاند، و برای رفع تکليف از ايرانی در برابر آنچه بر او گذشته است ، با القا اين باور که ملتی صبور ، ملتی مهمان نواز میباشند، و يا با هزاران صفت ارضا کننده و مثبت ديگر، سعی در برائت نقش او در حوادث تاريخ ساز کشورش داشتهاند. تا جائيکه ايرانی از سر خود فريبی ، از قبول نقشی که در ترسيم سرنوشت خويش داشته است سر باز میزند و همه گناهان خود را يا به گردن حوادث تحميل شده در تاريخ میاندازد و يا از چشم بيگانه و تسلط او بر کشورش میبيند. اما با اين همه بودند قلم بدستان دلسوزی که تعدادشان از انگشتان دست تجاوز نمیکرد، با شناختن اين عارضه تاريخی بر مذمت و نگوهش عادت مذموم هم وطنان خويش، قلم زده و کتابهايی را منتشر کردند تا جائيکه مورد غضب بعضی از هموطنانی که تحمل واقعيتهای انکار ناپذير را نداشتند، واقع شدند که امروز باز خوانی آن نوشتهها بر نسل امروزی که از خود فريبی به خود فريفتگی رسيده است ، اجتناب ناپذير مینمايد.
مرحوم جمالزاده شايد از اولين کسانی باشد که در اين راه پيشگام بوده است او در کتاب خود بنام «خلقيات ما ايرانيان» مینويسد:
...........کار دنيا را به جد نميگيرند ، مگر در سه مورد مخصوص يکی شکم ، يکی کيسه ، و يکی تنبان ، و وقتی پای اين سه چيز به ميان آيد يوسف را به کلافی و خدا را به خرمايی میفروشند ....... و برای حل و فصل معضلات امور و مشکلات دنيا تنها به سه طريقه معتقدند که عبارتست از سرهم بندی ، ماست مالی ، و روش مرضيه ساخت وپاخت ، و اين هر سه از مبتکرات فکر بديع و از کشفيات قريحه سرشار ايرانی جماعت است که الحق در اين ميدان گوی سبقت از جهان و جهانيان ربوده است.
از ديگر کسانيکه بر شناسايی ايرانی از خود همت گماشته است مرحوم مهندس بازرگان بود که او هم در کتاب خود بنام «سازگاری ايرانی» بر دو گانگی ايرانی اشاره ظريفی دارد و در آنجائيکه سخن از سر بقای سه هزار ساله اين ملت به ميان میآيد مینويسد:
وقتی بنا باشد ملتی بطور جدی با دشمن روبرو نشود و تا آخرين نفس نجنگد و بعد از مغلوب شدن سرسختی و مخالفت نکند ، بلکه تسليم اسکندر شود و آداب يونانی را بپذيرد (ايضا اسم اسکندر را هم بر فرزندان خود بگذارد) ، و وقتی اعراب میآيند در زبان عربی کاسه گرمتر از آش شده ، صرف و نحو بنويسد و يا کمر خدمت برای خلفای عباسی بسته ، دستگاهشان را به جلال و جبروت ساسانی برساند ، در مدح ثنای سلاطين ترک چون سلطان محمود غزنوی آبدارترين قصايد را بگويد ، غلام حلقه بکوش چنگيز و تيمور و خدمتگذار و وزير فرزندانش گردد، يعنی هر زمان به رنگ تازه وارد در آمده و به هر کس و نا کس تعظيم و خدمت کند ، دليلی ندارد که نقش و نام چنين مردمی از صفحه روزگار بر داشته شود.
بی گمان خواندن و شنيدن واقعيتهای اين چنين از تاريخ اين کهنه ديار ، هر ايرانی وطن پرستی را منقلب میکند اما حقيقتی است که به دليل خود فريبی از ياد بردهايم و راه علاج اين عارضه تاريخی را بر خود بستهايم و جالب اينکه با خود فريبی ، بسياری از حوادث تلخ تاريخمان را به تکرار کشانده و كماکان نقش خود را در وقوع اين حوادث انکار کردهايم حال آنکه چنين نبوده است و آنهائيکه به اين واقعيت تلخ پی بردهاند با دلسردی از خود فريبی هموطنان خويش ، يا گوشه عزلت گزيدند و يا به اميد علاج اين عارضه تاريخی دست به دعا بر داشتند و يا دست کم همچون فريدون توللی شاعر توانمند اين آب و خاک که در سال ۱۳۴۰ وقتی از سر پی بردن به خود فريبی هموطنانش دست از فعاليتهای اجتماعی کشيد ، با مخاطب قرار دادن هم وطنان خود فرياد بر آورد که:
ترسم ز فرط شعبده چندان....... کنند
تا داستان وطن باورت کنند
من رفتم از چنين ره ، ديدم سزای خويش
بس کن تو ، ورنه خاک وطن بر سرت کنند
...................................
.......................................
بر زنده باد گفتن اين خلق خوش گريز
دل بر منه که يک تنه بر سنگرت کنند
بيژن صفسری
خفته دايم خويش را بيدار مي بيند بخواب
به باور اين قلم آنچه امروز در اين آب و خاک مي گذرد ، بی شک تکرار همان خيمه شب بازيست که در تاريخ اين کهنه ديار مسبوق به سابق است، تنها با اين تفاوت که هنوز نمي دانيم آيا باز هم برنده اين بازي دوقلو ها ( امريکا و انگليس ) خواهند بود يا حسن آقا (ملت)
از فرزانگان نقل است که ناداني دنيا را از بين مي برد، اما نه به دست جاهلان بلکه به دست کسانيکه ترديدي در عاقل بودنشان نيست ، شايد اين گفته به مذاق آنهايی که خود را عاقل مي پندارند خوش نيايد خاصه براي آن دسته يا گروهی از عاقلاني که خود بر پيچيده گي و وخامت اوضاع امروز اين آب و خاک اعتراف دارند که در اينجا از باب احتياط لازم است بگويم لطفا اين گفته را به حساب مغالطه بگذاريداما بهر حال حرفي است که مي توان گفت و براي ان هم يک بيت شعر از واله داغستانی ، مثال زد ، که :
جاهلان را نيست آگاهي زحال خويشتن
خفته دايم خويش را بيدار مي بيند بخواب
با نزديک شدن به سالگرد واقعه جانسوز ۱۸ تير، آنچنان بازار وطن خواهي و آزادي خواهي ، از سوي نشسته گان بر خوان سياست و عالمان بي عمل در خارج و داخل اين سرزمين اهورايی
رونق گرفته که هر دم از اين باغ بري ميرسد ، طرفه آنکه هر گروه و دسته ای ، با نسخه ای در جيب ، تحقق دمکراسي و جامعه مدني اي را در اين آب و خاک نويد ميدهند ، که هيچ تضمينی برای تحقق آنچه ميگويند در دست ندارند.
اگر چه هستند کسانيکه قصدشان فلاح و صلاح و نجات ، و رستگاري اين ملت است ، آنچنانکه در طول تاريخ اين مرز و بوم وجود داشته اند که بقول شيخ اجل سعدي عليه الرحمه از خانقاه به مدرسه آمدند تا غريق را برهانند اما در عمل قادر به تحقق اين آرزوی تاريخی نبوده اند، از مردان تارخ سازي چون امير کبير خوش باور گرفته ، که وقتي شاهزاده مامور لرستان گزارش داد در آن خطه آن قدر امنيت و عدالت برقرار است که گرگ و بره با هم آب مي خورند ، بر آشفت و فرياد زد من مي خواهم ولايات ايران آنچنان امن باشد که هيچ گرگي نياشامد ،تا از خيال او بره اي نياسايد ، تاعصر حاضر که دولتمردي با پشتوانه ۲۰ ميليون راي ، قادر به آنچه نويد ميداد نبوده است و اين شهادت تاريخ اين مرز و بوم است که گواهي ميدهد به وجود مصلحانی که وقتي امدند ، محبوب بودند و وقتي رفتند منفور، و اين واقعيتي است موجود در برگ برگ تاريخ اين کهنه ديار.
و حال امروز اي هم وطن ، در چنين برهه ای از تاريخمان ، اين حکايت همچنان با قيست که سياست پيشگان بي عمل با مستمسک قرار دادن خواستگاه بحق نسل امروز که در دانشجويان تجلي مي يابد،قصد تحميق اين ملت فراموشکار را دارند تا بار ديگر تاريخ را به تکرار وادارند و اين فراموشي ، درد تاريخي من و تو ست هم وطن. و شايد براي رهايی از اين درد، بهترين راه ،پيچيدن همان نسخه اي باشد که آن پير فرزانه ميگفت :
ميگويند روزي مشيرالدوله پيرنيا در کنار مدرس نشسته بود و با او از جريان روز سياست سخن مي گفت و در همانحال با اندوهي عميق از مدرس پرسيد، آقا ،پس کي اين مملکت اصلاح ميشود؟
مدرس گفت : روزي که انگلستان (و امروز ايضا امريکا ) در جزيره اش محصور گردد ، و شما به نائين برگرديد ،و رضا خان برود آلاشت و من هم بروم به ولايت خودم.
بيژن صف سري
ايکاش مي دانستيم.........
فرزانه اي مي گفت در سا لهاي اول انقلاب که هنوز گرم انقلاب بودیم و جهانیان هم در ناباوري از سقوط نظام به ظاهرپر دوام پهلوي بسر مي بردند و کتابهاي زیادي در این باره به زبان هاي مختلف منتشر ميکردند ، روزي به یک کتابفروشي مقابل دانشگاه تهران رفته بودم که زني وارد کتابفروشي شد و به لهجه شیرین شیرازي گفت: آغوی کتابفروش یه کتاب بده بخونوم تا بدونوم چطو شد که ایطو شد؟
امروز پس از گذشت ۲۴ سال از انقلاب گویي هنوزهم گروهي سیاست باز باور ندارند که این ملت مي داند که چه کرده است و به کجا رسیده است ، که با تجویز داروهاي سنتي ، قصد تحمیق این ملت را دارند.
گروهي بیرون از گود نشسته ملت را با تحسین و تحریک به نادیده گرفتن تهو ع اي که در سال ۵۷ داشته و منجر به براندازي نظام شاهنشاهي گردید ، تشویق ميکنند، و گروهي هم در خانه با بي اعتنایی به خواست ملت ، با نصیحت و تهدید ، مردم خسته از انتظار را که با تحمل هزینه هاي بس گزاف امید به تحقق آرمان هاي انقلاب خود داشته ،به سکوت و اطاعت وا مي دارندغافل از آنکه
نصحیحت گوي را از من بگو اي خواجه ، دم درکش
که سیل از سر گذشت آن را که مي ترساندي از باران
و این همه نیست جز باور خیال باطل تشنگان قدرتي ،که تجربه آزادیخواهي مردم این سرزمین را که به قدمت تاریخ این کهنه دیار است ، نادیده گرفته اند و گمان دارند با طفلي تازه به راه افتاده روبرویند ، طرفه آنکه نسل حاضر، که در دانشجوی امروز تجلی مي یابد را نادیده انگاشتند ، نسلي که نه به نسخه های از سر قدرت طلبي سیاست بازان چشم دارد و نه نیاز به تحسین و تحریک بیرون نشستگان از گود ،آنچنانکه چشم امید از سیاست بازان بي عمل در داخل هم فرو بسته است .او تجربه سالهای کوکتو ل مولوتف و آتش افروزي نسل گذشته را پیش روي دارد ، او راه به گفتگو نشاندن بي اعتنایان بخود را مي داند،که قرن حاضر پایان انقلاب و انقلابی بودن است.و ما..
ایکاش مي دانستیم
که به این نسل نورسته از لاله خون
حتي نازکتر از گل هم نباید گفت
و ایکاش مي دانستیم
که این نسل مستاصل امروز
بوی دوات گل سرخ مي دهد و بوی فصل ۵۷
و ایکاش گواهي مي دادیم
بر اقرار تشنگی این نسل لب سوخته
که نه براي سیراب شدن
که فقط در پي جرعه ای آب است
بیژن صف سري
پيشکش به بانوي شيندخت
اين نوشته به دوست نادیده ام پيشکش است ،که سال روز تولدش را من پيچيده در خيال نان و آزادي از ياد برده بودم.
بيادم هست آن هنگام که به اسیري در سلولی آهنی، در بند بودم ،شنیدم دوست ناديده اي به رسم خوبان ، دست به دعا دارد ،که از اسارت من و هر اسيري در قفس پريشان است ، و شنیدم روزي ،شیندخت او که خانه مهر صفا است، یکساله شد و من از گورستان زندگان به ياد آشنايی با او نوشتم :
وقتي تنهايي در درگاه خانه ام به انتظار ايستاده بود تا او را از بين نا رفيقان انتخاب کنم و به درون خانه بخوانمش ، شيندخت را يافتم که در بي چراغي شب ، ريزش آبشار هاي نور را نشانم داد ، تا از بين تنهايي و مهر ، او را که بانوي مهرباني هاست برگزينم ، مگر نه اين است که خانه به صاحبخانه بند است و بايد صفاي خانه را در اهل خانه جستجو کرد؟ در شيندخت بانويی ديدم که وقتي نا رفيقان در باغچه ها سنگ دلشان را مي کاشتند ، او همه مهر و صفا بود که سبزه در دستانش داشت.
و حال که به دعاي او و ديگر ياران، از قفس بيرونم ، از سا لگشت تولد او چند روزي می گذرد و من پیچیده در خیال نان و ازادي بي خبر بودم.
و چه بي رحم است این فراموشی
که غافل می کند دوست را از دوست.
بیاد دارم
در آن هنگام که دست نوازشگری بر گهواره ام بود و با قصه و لالایی خوابم مي کرد
شنيده بودم مهر بانان را با گل سرخ پيماني است راز گونه
به گمانم مادرم مي گفت
کسي با گل سرخ هم پيمان است
که مهربانی را سبد تا سبد به دل دارد
بانو
رخساره میانسالي تو مي گوید
تو را با گل سرخ پیمانی است
که به وقت زادن تو از مادر
هیچ گل سرخی
از باد و باران پژمرده نشد
بانو
من راز تو را می دانم
تو از جنس گل سرخ باغچه ای
که در این فصل پر از بي مهري
به وسعتي از دشت شقایق
باید کاشت.
و در این هنگام که سالروز تو هست
به کلامي از ته دل باید گفت
بانو
تولدت مبارک باد
بيژن صف سري
بس حلقه زدم بر در و حرفي نشنيدم
تاريخ اين مرزو بوم هم پر از فراز و نشيب هائيست که راه جاودانگي را نشان مي دهد اما افسوس که هیچگاه جز به ديده داستان و روايت به آن نپرداختيم تا چراغ راهمان باشد
بس حلقه زدم بر در و حرفي نشنیدم
من هیچ کسم یا که در این خانه کسی نیست
و اين تاريخ اين کهنه ديار است که مي گويد ساکنان اين گستره تاريخی همواره براي تحقق آرزو هاي خود با دو گروه یکي در خارج و آن دیگري در داخل، در جدال بودند ، به دیگر سخن يا از نفوذ بيگانگان در هراس بوده اند که درپي صيد خود، آب را گل آلود مي ساختند تا با استبداد و هرج ومرج منابع زرخيز اين سر زمين را به يغما برند و يا گرفتار عشيره و قبيله ای در داخل که از سر قدرت طلبي با هر گونه نو انديشی و تحولي که جامعه مدني را در این آب و خاک تحقق مي بخشيد ، با تيغ و بند به مخالفت بر می خاستند و در اين گذار تاريخي است که در کار نامه آزاديخواهی اين ملت تبعيد چهار پادشاه به خارج از وطن و مرگ آنان در خفت و خواری (محمد علي شاه ، احمد شاه قاجار ، رضا شاه و پسرش محمد رضا پهلوی ) و دو کودتاه ( کودتای سوم اوت ۱۲۹۹ و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۰ ) يک نهضت ( نهضت ملي شدن نفت ) و دو انقلاب ( انقلاب مشروطیت و انقلاب اسلامی بهمن ۵۷) وجود دارد و در این رهگذر بودند کسانیکه در قالب مرشد کامل چون شاه اسما عیل با مریدان از جان گذشته اي که حتي به فرمان مرشد خود آدمیزاد را زنده زنده مي خوردند بر سریر حکومت نشستند اما روزي که دست از جهان کشیدند نه تنها دیگر مرشد کامل نبودند ، بلکه چون شاه عباس که وقتی چشم طمع از جهان بست ، بنام او هفت تابوت از هفت دروازه شهر بيرون بردند تا مبادا دشمنان اواستخوانش را از گور بيرون کشند و بسوزانند و يا دست کم سر نوشتی چون شاه سلطان حسين صفوي داشتند که عاقبت بدست چند افغانی برهنه در بارگاهش همراه با ۳۳ بچه سادات صفوی يک جا به تيغ کشيده شدند ، و اين همه در تاريخ اين کهنه ديار است که جز حکايت شيرين، پندي از آن نياموختيم و حال
اي هم وطن
ما را چه مي شود
که هنوز خواب يک صبح نيامده را مي بينيم ؟
از چه مي گوئيم و از چه مي خوانيم
که کفن کرده تقدير خود خواسته ايم
حاشا مکن اي آرزو مانده به دل
که تو خود در مظان همين خواب بي تعبير
سالياني است که چشم به آسمان دوخته اي
اي شانه به شانه من
اي که در بستر تاريخ کهن
پهلو به پهلوی گريه مي غلطي
تا به کي خواب بی تعبير؟
به ارواح آن کمانگير تاريخ
تير بي نشانه است
خواب صبح نيامده در رويا
بيژن صف سري
اينو باش
جاجی بعد از شنيدن حرفای جوانک عاشق يه نگاه عاقل اندر صفی ای به جوانک انداخت وگفت
والله چی بگم ، اما از قديم نديما گفتن که مرد نبايد با پنج گروه از زن جماعت وصلت کنه ، که عاقبت بخير نميشه و اون پنج گروه هم اينان ،حنانه و منانه و عنانه ، کيه التقفا و خزرالدمن .
جوانک با نگرانی پرسيد :
ببخشيد ، اينايی که گفتيد يعنی چی ؟
جاجی روي صندليش جابجا شد و دستی به محاسنش کشيد و گفت :
حنانه ، يعنی زنی که از شوهر اولش مدام تعريف کند ، اتفاقا از اين حنانه هم يه شعری هست که ميگه،
استون حنانه ، در هجر رسول ذجه می زد چو ارباب عقول
نشنيدی؟
جوانک با دستپاچگی که نشان از کم آوردن پیش حاج آقا بود، گفت ،
نه حاج آقا نشنیدم
حاجی خنده ای سر دادو گفت
پس تو دانشگاه به شما چی ياد ميدن
جوانک هم لبخندی زد و گفت
چه عرض کنم
حاجی استکان چای را برداشت کمی سر کشيد و در حالی که استکانش را در نعلبکی روی ميز می گذاشت ادامه داد ،
و اما منانه ، که از منیّت میاد ، یعنی زنی که پولدار باشه و مدام ثروتشو به رخ مرد بکشه ، و...
هنوز جمله حاجی تموم نشده بود که جوانک وسط حرف حاجی پرید و در حالی که از خوشحالی نیشش تا بنا گوش باز شده بود گفت:
خب الحمد اللّه که طرف ما پولدار نیست و از دار دنیا یه لیسانس داره که اونم خونوادش قاپ گرفتند و به دیوار آپارتمان اجاره ایشون میخ کردند
حاجی اخمی کرد و تسبیح شاه مقصودشو چرخی داد و با غضب به جوانک نگاهی انداخت که یعنی پا برهنه تو حرفم نیا که رشته کلام از دستم می پره ، اتفاقا جوانک هم که ملتفت این خبط شده بود فی الفور لب و لوچشو ورچید و آهسته با شرمندگی گفت ،
ببخشید.
و حاجی دوباره چرخی به تسبیح شاه مقصودش داد و حرفشو پی گرفت و گفت :
عنانه هم یعنی زنی که نازا باشه، یعنی که مفت گرونه ، بلاخره ادمیزاد باید از خودش یه نشونی بزاره دیگه، مگه نه؟
جوانک سری به علامت تائید تکان داد اما با خودش می گفت تا نشون چی باشه
حاجی که حرفاش گل انداخته بود با آب و تاب ادامه داد
و اما حالا کیه التقفا ، یعنی زنی که با یه سری کارای زشت و ناموسی داغ ننگ به پشت گردن مرد بزاره ، حالیته که جوان؟
جوانک انگاری به غیرتش بر خورده باشه با دلخوری گفت ،
بله حاج آقا متوجه ام
حاجی در حالی که لبخندی به جوانک می زد از جایش بلند شد و گفت
خب دیگه من باید برم وقت نمازه تو هم ببین این طرف شوما از کدوم قماشه تا تصمیم بگیری که یگیرش یا نه .
جوانک که به احترام حاج آقا ، اوهم از جایش بلند شده بود با دستپاچگی گفت :
التما س دعا حاج اقا ، اما ببخشید اینایی که فرمودیدچهار تا شد ، پنجمی یادتون رفت بگید
حاجی که کلاه پوست بره ایش را رو ي سرش جا بجا می کرد گفت
آهان خزرالدمن ، یعنی گلی که در مزبله روئیده باشه، چه جوری بگم ، یعنی زنی که خوشگل و با وجاهته اما بقول امروزی ها اصالت خونوادگی نداره ، وبه قول ما قدیمیا سر سفره باباش ننشته ، خب دیگه من باید برم آفتاب داره میره یا حق
جوانک تا آمد چیزی گفته باشدحاج آقا از در قهوه خانه زده بود بیرون و رفته بود
جوانک دوباره سر جایش نشست، و به حرفای حاجی فکر می کرد و مانده بود که عشقش ، کدام یک از آن پنج گروهی هست که حاجی گفته بود ویا اصلا از این قماش هست یانه
تو همین شش وبش بود که دستی به شانه اش خورد و از جا پرید ،
سلام ، شمائید ؟
مردی که با زدن دست به شانه جوانک حضورش را اعلام کرده بود با لبخند ی گفت
بله ، خیلی وقته پشت سر شما و حاج آقا ، سر این میز نشسته بودم و از قضا همه حرفاتونم شنیدم،
جوانک از اینکه راز عشقش را غیر از حاج آقا کس دیگری هم شنیده بود پکر شدو باخجالت گفت
ما شا الله حاج آقا اونقدر شیرین حرف میزنن که آدم از دور و برش بی خبر میمونه ، خودتون که شنیدید چی می گفت ، واقعا ما جونا باید از این جور آدما پند بگیریم
مرد با همان لبخند کهنه گفت
البته، اما نه از هر کسی
جوانک با تعجب پرسید:
منظورتو ن چیه؟
مرد روی صندلی که تا چند لحظه پیش حاج آقا نشسته بود نشست و گفت
منظورم اینه که باید دید طرف کیه
اصلا واسه اینکه غیبت کسی هم نشه منم برات یه شعر می خونم خودت بعدا کلاهتو قاضی کن
جوانک با خوشحالی گفت :
خواهش می کنم ، بفرمائید فیض می بریم
مرد کمی تحمل کرد تا شاگرد قهوچی استکان های روی میز را جمع کند و از آن ها دور شود و بعد سینه ای صاف کرد وگفت
به همه درس شجاعت میده و اهل فراره اینو باش
عاشقه موسیقیه ، دشمن تاره اینو باش
میگه عاشقی چیه ، غیر خریت چیزی نیست
با یه عشو ه تا قیومت بی قراره اینو باش
دشمن خونی مطرباس تو حرفاش
دائما تو واکمنش رنگ نواره اینوباش
باز میگه........................................
جوانک که از شنیدن شعر طعنه آمیز مرد منقلب شده بود با شرمندگی پرید وسط شعر گفتن مرد و گفت ببخشید یادم نبود باید الان برم جایی که خیلی برام مهمه و بعد در حالیکه از جایش بلند شده بود اسکناسی بابت پول دو استکان چایی که با حاج آقا خورده بود ، روی میز انداخت و به یک چشم بهم زدن از در قهوه خانه زد بیرون
مرد در حالیکه از رفتار جوانک مات و مبهوت مانده بود با خودش گفت
اون وقت میگن جونای ما سیاسیند ، اینو باش
بیژن صف سري
آزادی تو بر بلنداي کدام آسمان در پروازي ؟
آزادی
ديشب هم باز با ياد تو بوديم
تمام شب را از تو گفتيم
از تو سروديم
از تو خوانديم
و ايکاش بودی و می ديدی
که بر سنگفرش های خيابان هم
با اشک چشم هايمان
نام تو را می نوشتيم
ای هميشه غايب
تو بر بلندای کدام آسمان در پروازی؟
که در آسمان تاريخ اين کهنه ديار
حتی نشانی هم از پرواز تو نيست؟
هیچ نام اين سر زمينی که
پر از حسرت دیدار توهست، شنيده اي ؟
اينجا سرزمين آرزوهای دست نایافتنی است
که همه بی خواب ، بی خاطره و بي راه و بي قرار
چشم به کوچه و خياباني دارند
که از هوای همهمه لبريز باشد
و در آن از روزگار گهواره بگويند
اما امروز
به قدمت تاريخ مان رسيده است
که بی تکلم بی راه
برای ماهی های تنگ يلورين
در پی آبی هستيم که خود تشنه تر از ماهی هاست
آزادی
به گمان خسته ما
تو همان معمای بی جوابی را می مانی
که برای باور نام تو بايد
در ازدحام سنگ و گلوله و گريه ، جان داد
ويا ..........
چه می دانم
شاید هم تو همان قصه اي باشی
که در طول اعصار این سرزمین
همراه با لا لایی مادران
خواب به چشمان تاریخمان کردی
آزادی
ما تو را
در آن هنگام که هنوز در سفره هایمان نانی بود و پیاله ای آب
با سینه های زخم خورده از دشنه و گلوله ، جستجو می کردیم
و امروز هم تو را می جوئیم
بی آنکه دیگز سفره اي باشد و لقمه ای نان
آزادی ،
تو بر بلنداي کدام آسمان در پروازي؟
بیژن صف سري
هم وطن از بهر تو فرياد رسی ، نيست غيراز خود تو هيچ کسی
در آن سا ل ها هم بنگاه خبر پراکنی انگليس چون دايه بهتر از مادر پا در ميدان نهاده بود و تنها منبع خبری مردم اين آب و خاک شده بود.
فرزانه ای از علوم ارتباطات می گفت انقلاب ۵۷، انقلاب ارتباطات بود که نوار بود و BBC وهر دو از مظاهر علوم ارتباطات ، هر روز نواری از سخنرانی رهبر انقلاب آيت ا ......خمينی به ايران می رسيد و طی چند ساعت تکثیر و در سراسر کشور پخش می شد ، و شب ها هم راس ساعت هفت ونیم BBCبود که مردم را به دور خود جمع می کرد تا از اخبار این جنبش فرا گیر مطلع شوند، می گویند در سال های پیش از آن هم ، در شهریور بیست ، باز هم این انگلیسی ها بودند، که برای اطلاع رسانی به این ملت سینه می دراندند و سخن کوتاه اینکه تاریخ این سرزمین گواه آن است که این کشور پیر استعمار لااقل در یکصدو پنجاه سال گذشته نقش منافع جویانه ای در تحولات سیاسی و اقتصادی این آب و خاک داشته است و امروز گویی در این آشفته بازار هم نقش خود می جوید تا مبادا از رقیب ،عقب بماند که اگر همچون امریکا به صراحت از آنچه در سر دارد به زبان نمی آورد اما بی خواب و خیال هم نیست که گذشته این استعمار گر پیر ، خود گواه بر این ادعا است.
این همه با بضاعت اندک این قلم که نا رساست ، نوشتم تا گفته باشم ،
هم و طن ،
از بهر تو فریاد رسی ،
نیست ،غیر از خود تو هیچ کسی
و وقت آنست که در این برهه تاریخی دیگر به بیگانه و بیگانه پرست مجال ترسیم سرنوشت خویش ندهیم و از پی تحریک بیگانگان وبیرون از گود نشینان ، تاریخ را به تکرار وا نداریم و بیاد آوریم آن گفته از پیر سیاست این کهنه دیار را که می گفت :
بیگانگان هر گاه بخواهند از حال روز ملتی پرس و جو کنند ، نمی پرسند که در کشور شان چند مجسمه بر پا کرده اند،بلکه پرسش این است که این مردم تا چه مقدار در مقدرات خود دست دارند ، اگر جواب مثبت باشد به آن ملت به دیده احترام می نگرند و هیچ گاه به فکر سوء استفاده از آن نخواهند بود ، اما اگر دانستند که هر آشی را دولت شان می پزد ، مردم می خورند و دم بر نمیارند،دیگر بر چنین ملتی ارزشی قائل نیستند و سعی دارند با یکی از صاحبان قدرت ان کشور کنار بیایند و نظریات خود را تحمیل کنند ، و در عمل، سیاست دو کشور انگلیس و آمریکا ، در دویست سال گذشته ،بر همین پایه استوار بوده است که همواره با دولت ها کنار بیایند چون که می دانند دولت مردان ایران با امکاناتی که در اختیار دارند قادر به تحمیق ملت خود هستند که اگر هم لازم آید مردم را بشورانند و انقلاب کنند و هر زمان هم که منافعشان ایجاب نماید یا با حکومت مردمی کنار می آیند و یا آن را سر نگون می سازند و این ملت است که بعد از چند سالی دو باره خود را در خانه اول می بیند
آری و این چرخه ایست که استعمار گران همواره بر مردم این کهنه دیار و تاریخ او تحمیل کردند و بر ما مباد که باز هم بر این تکرار تن دهیم
بیژن صف سری
نسل امزوز ، به بيرون چشم ندوخته
نسل پيشين ، نسل من است، که دست خالی بود و از دانستن هيچ نداشت جز اميد به معدود فرهيخته ای که يا در کسوت شاعری بودند و يا قلم به اختيار داشتند ، و آنچنان با تو از راز مگو ، در لفافه مي گفتند که اگر هوشياريت نبود ، جز ياس و ملال ، تحفه اي نداشت ، اما نسل امروز ، نسل انقلاب است و محشور با قهرمانان زنده ای که با دیدن بيراهه کشاندن انقلاب فرياد شان بلند است که حجت بر نسل امروز تمام کردند تا بدانند ، روزي روزگاري نه چندان دور ، مردم اين کهنه دياراز پس بار ها بي ثمر بر خاستن ها ، انقلابی را به ثمر رساندند که امروز آنانکه چشم طمع به آن دارند آن را به بيراهه می برند، و افسوس که نه گوش شنوايی دارند و نه حا فظه ای که بیاد بیاورند گذشتگان سلف خویش را .
آری آين چنين است که نسل امروز نه چشم به بيرون دوخته و نه به قهرمان نیازي دارد ، که قهرمان است و از نسل قهرمانان و خود، قلم بر سرنوشت خويش می زند،و به قلم زن و کاتب و شاعر امید نبسته ،خاصه که شاعران این عصر را هم مطاعی نیست انچنانکه از گذشته این خیل با احساس بیاد مانده ،همچون آن شاعر عصر شاهنشاهی که از پي کشتار بي سوال جوانان وطن سروده بود :
شهريار را بگو دگر نکشند
زانچه کشتند، بيشتر نکشند
بس بود آنچه بیش از این کشتند
باز گو بعد از این دگر نکشند
ما که ضد رژیم کشتاریم
دوست داریم بی شمار نکشند
اين جگر گوشگان پدر دارند
پيش چشم پدر ، پسر نکشند
اين پدر مردگان ، پسر دارند
پيش چشم پسر ، پدر نکشند
آری نسل امروز بی نیاز است و به مثابه بخشی از تاریخ معاصر این مرز و بوم ،خود ، پا به میدان مي نهد تا هرگز تکرار نگردد آنچه را که همواره در تاریخ این کهنه دیار به تکرار آمده است و جز این انتظاری هم ازاین نسل نیست ، که نسل امروز رخت نو بر تن ز تاریخ کهن پوشیده است،اگر راه دیگري باقي است ، این نسل امروز و تاریخ او ، ومن و این باران واژه ها
بیژن صف سري
آنچه چرچيل گفت و امروزشاهد آنيم
اين گفته از پير سياست انگلستان وقتی در اين برهه از تاریخ مان مصداق مي یابد که کمی با دقت و به دور از احساس ، به روند وقایع اخیری که ناشی از اتخاذ سیاست های دولتمردانمان در مواجه با مسائل برون مرزی و داخلی است ، تعمق بیشتری داشته باشیم .
از آن هنگام که امریکا آین یگانه ابر قدرت جهان از پی اهدافي که اربابي بر جهان در آن نهفته است، به کشور عراق حمله کرد، و آن را به تصرف خود در آورد ، جهانيان بلاتفاق بر اين باور رسيدند که هدف بعدی اين دايناسور مست ، ايران خواهد بود که اين خود دغدغه ای بزرگ برای دولتمردان این آب و خاک بود اما آنچنان که شاهد و ناظر آن بوده و هستيم در پی اتخاذ سياستهای که به غلط يا درست ، دیپلماسی فعال ناميده اند ، کشوری که هر آن بيم حمله آن به اين آب و خاک می رفت در پی همين دیپلماسی به اصطلاح فعال چندین و چند بار وادار به اعتراف این مهم گردید که قصد حمله نظامی به ايران را نداشته و برای صدق کلام خود حتی بگير وببند هايی هم نسبت به مخالفان برون مرزی ایران، از جمله خلع سلاح منافقين را انجام داده است .
تا اين مقطع ازآنچه گفته آمد ،خود دليلی بر صحت گفته چرچيل در تبحر داشتن دولتمردان این آب و خاک در دیپلماسی خارچی است اگرچه اقرار بر عدم حمله از سوی امریکا تضمینی بر خا لی بو دن بیشه نیست آنچنا نکه با پيام اخير کالين پاول به جوانان ايران برای مخالفت ورزيدن با حکومت اين دغدغه همچنان به قوت خود باقی است اما آنچه برای هر حکومتی می تواند دغدغه بر انگيز باشد حمله دشمن خارجی به قلمرو فرمانروايی اوست نه اعتراض گروهی سياسی منفعل در داخل که با پشتوانه رای اکثريت جامعه جز حرف و شعار ارمغانی نداشته اند طرفه آنکه اتخاذ چنين دیپلماسی در طول دوران اين کهنه ديار از سوی حکومت های وقت بی سابقه نبوده تا جائیکه در مقاطعی از تاریخ آنانیکه سر مست از باده قدرت بودند با رویکرد به سیاست های مبتنی بر حفظ قدرت ، هر زمان گوشه ای از خاک وطن را به تاراج داده اند که تاریخ خود گواه بر اين مدعاست .
حال با دستاورد چنين دیپلماسی است که تمام هم غم به داخل متمرکز می شود و اعمالی را از دولتمردان شاهد خواهيم بود که مصداق بخش ديگری از گفته پير سياست انگلستان است که ايرانيان را در اداره امور داخلی خود عقب مانده می داند آنچنان که امروزدر پی مطالبات ملت از حکومت ، گروهی چماق بدست بار ديگر به صحنه آمدند تا به شیوه سنتی ، هر خواسته به حقی راسرکوب نمايند و اين نيست جز تکرار تاريخ که در هیچ دوره از زمان درس عبرتی برای زمامداران اين آب و خاک نبوده است
می گويند در ماه های پايانی رژيم سلطنتی با روی کار آمدن دولت شريف امامی برای سرکوب کردن ملتی که شاه نمی خواست ،به سليمان بهبودي که از ابتدای روی کار آمدن رضا خان عمله او بود و کار ارتباطات مردمی در دستگاه سر دار سپه را بر عهده داشت مراجعه کردند تا بلکه با توسل به نسخه های سنتی او برای سرکوب کردن ملت ، مفری از تنگنا بيابند، این عامل سرکوب کردن ملت که در بستر احتضار منتظر مرگ نشسته بود و بعد از سال ها فراموشی دو باره به خدمت خوانده می شد با شنيدن ماجرا از زبان فرستادگان در بار ،به پيام آور شاه گفته بود به اعليحضرت بفرمائيد دارو های سنتی هم مثل کپسول های جديد تاريخ مصرف دارند ، مدتی که در پستو می مانند اثر خود را از دست می دهند الان هم ديگر شير خشت و ترنجبين ما اثری ندارد .
و تو چه بهانه گير بودی رعنا

خانه چراغانی بود و شربت و شیرینی، و تو آرام کنار او ، در ميان هلهله ای از شادی نشسته بودی ، تور سفيد ت را به کناري زد ، چهرت نمايان شد انگار هنوز هم با او نامحرم بودی که شرم لطيفی به صورتت پاشيد .
وقتی دستانش به دور گردنت پيچيد ، دانه های مرواريد بر سينه ات لغزيد و باز هلهله شادی بود که تورا به کهکشانها می برد ،
زنی آهسته به زير گوشت زمزمه اي کرد،
و تو نگاهت ، در سفره ترمه چرخيد ،
جام عسل را بر داشتي و لحظه اي بعد زندگی به کام او شيرين شد ،
رعنا
تو همان نيمه گمشده او بودی ؟
يادت هست ؟
در پسین سالی بعد ، وقتی که بوی عید می آمد
و تو آن روز چه بي صبرانه منتظر آمدنش بودی ؟،
وقتی از راه رسيد شاخه اي گل به میان موهاي تو کاشت
و تو با يک لبخند بسراغش رفتی تا بگويی
يک سور پرايز برات دارم ، اما اول بايد چشماتو ببندی
چشمهايش را بست و تو او را به حيا ط خانه ، به کنار حوض کوچکتان بردی و ذوق زده فرياد زدی
حا لا چشماتو باز کن
با خيره به آب زلال آبی حوض و ماهی هاي قرمز درآن بود که گفت
پس چرا سه ماهی؟
اخم شیرین کردی و با عادت طنازی گفتی
نباید یه روزی ما سه تا بشیم؟
و بعد طنین خنده هایتان بود که حیاط خانه کوچکتان را پر می کرد و تو وقتی به آغوش او می رفتی، با حسرت یک آرزوی مانده بر دل گفتی
میشه ما یه روزی سه تا بشیم؟
رعنا
تو مدام در پی دلخوشی تازه اي می گشتي
چند گلدان شمعدانی ، سرخ و سفید و صورتي ، دور حوض چیده بودی
وقتی تنها بودی همه دلخوشیت دیدن اطلسی های باغچه بود
رعنا یادت هست؟
وقتی باران ، تن باغچه را خیس می کرد ، با هم از پنجره اتاقتان،
بارش ابرهای بارانی را به تماشا می ایستادید؟
و تو چه بهانه گیر بودی رعنا
که بهر بهانه اي ، به آغوش او مي رفتی
راستی تو هنوزهم از غرش آسمان می ترسی؟
رعنا
تو همه دشت شقایق ، او همه کویر خشک
تو همه تنور تف دیده و داغ ، او همه اجاقي سرد و خاموش
بعد از آن خزان زود هنگام ،
همه چیز بی رنگ شد ،
آرزوی مادر شدنت مثل یک گل پرپر شد
دیگر از دیدن ما هی های حوض ، خسته بودي ،
دیگر از دیدن گل های باغچه تان سیر شدی
آه سرد دل غمگین تو بود که فضای خانه را پر می کرد
و تو خانه ای از غم ساختی
تا او چون کبوتری سرگردان
به روی بام غم تو بنشیند
به امیدی که تو شاید مرحم باشی
اما افسوس
رعنا به چه می اندیشی؟
بیژن صف سري
مرگ قو

زل زده بود بر آينه و تصويری که در آن می ديد،اما گويی با مرد در آينه بيگانه است ، گفتگو که نه، گلايه بود و تکلم بی صدا با آينه
ببين رفيق،
طبيعی است که می خواهم اندکی مثل ديگران
همين هواي بارانی و تنهايی دريا را دوست بدارم
دلم می خواد
وقتی باران می بارد
در ايوان خانه ام بايستم و خيره به جائی دور
دورتر از اين بود و نبود کبود
کمی گريه کنم
اصلا...دلم می خواد
دلم می خواد
ريز ريز مثل باران، در خواب ابر و گريه بميرم
تا ملائک بيايند و ، سر در گريبان گريه غسلم دهند
و بنفشه بر کفنم ببندند
وه که چه آرامشی می گيرم
آهی بلند کشید و، لبخندی بر گوشه لبانش نشاند و دوباره با بيگانه ی در آينه، تکلم بی صدايش را از سر گرفت،
تو چه میدانی ای من از من جدا
خسته از من و آدمی و آسمان بي ستاره ام
خسته از حاشیه و در حاشیه بودنم
ما حاشیه نشین بودیم
مادرم می گفت ، پدرت هم حاشیه نشین بود و در حاشیه مرد
من هم در حاشیه بدنیا آمدم
و بي شک در حاشیه خواهم مرد
امانه....
به اطرافش نگاهی انداخت تا مبادا از خلوت او و مرد در آینه کسی بويی برده باشد
يک قدم نزديکتر به آينه شد
ديگر فاصله ، بيش از يک آه نبود ،
سر به گوش آينه آهسته گفت:
مرگ قو را ديده ای؟
مرگ هم مرگ قو
مردن چون اويم آرزوست
ساحل بود و نعره دریا و انبوه جمعیت بیکار
تن بی جان مرد در آینه ، گوئي ارمغان دریا ،برای ساحل ماتم زده بود
چه آرامشی دارد مردنی چون قو
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند ، که موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن ، گوشه چندان غزل می سراید
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر آنند کاین مرغ زیبا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم ، آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قوئی به صحرا بمیرد
چو روزی از آغوش دریا برآید
شبي هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی ، آغوش واکن
که مي خواهد این قوي تنها بمیرد
بیژن صف سري
غمزه ابرو کمانان ياد باد
در يکی از جلسات دادگاه وقتی پیر سیاست با شور هيجان از خدمات خود به مردم و مملکت سخن می گفت و دستهای مرتعشش را حرکت می داد ، ملکه اعتضادي که در رديف تماشا چيان نشسته بود از جا برخاست و با صداي بلند گفت يک پيرمرد سياسی که مملکت را به درگاه سقوط کشانده است نبايد در دادگاهی که به خيانت هايش رسيدگي می کند بترسد و اين چنين بلرزد ، پیر مرد که گوينده اين جملات را شناخته بود گفت خانم ، منار جنبان اصفهان هم، قرن هاست که می لرزد اما هنوز که هنوز است پا بر جاست.
حال حکايت امروز ما ست که در چنين مقطعی از تاريخ ، دلمان مالش می رود که گروهی سرمست از باده قدرت با قدغن های بسيار ، راه بر تحقق آرمانهای انقلاب اين ملت بسته اند و با تمسخر و توهين ،تلاش اين ملت را که در طول ۲۴ سال گذشته با هزار اميد و آرزو در هر فراخوانی به پای صندوق هاي رای رفته اند ، به سخره مي گیرند و مدام با سر کوفت و توهین ،قصد القا شکست مردم در اصلاح خواهيشان را دارند. تا جائيکه اخیرا از سوي دو رسانه ای که بيرق علم شان از ثروت اين ملت بر افراشته است بر شدت سرکوفت و توهين به ملت افزوده اند آنچنانکه يکی با تحريف تاريخ اين مرز بوم ، اجدادمان را قبل از پذيرفتن اسلام ، وحشی و غير متمدن دانسته ، و دیگری با وقاحتی هر چه تمامتر با تميل زشت و موهن خود ، منتخبين مردم را در خانه ملت به گاوي وحشی تشبيه کرده و حتی با اخطار مدعي العموم هم زبان به حلق نکشده و از گاو طلب بخشش می نماید ،گرچه برای پاسخ به اين ياوه گويی ها باید از کلام مرحوم حاج شیخ محمد حسین بروجردی مدد جست که می گویند در پاسخ به یاوه گوئیهای واعظی که مردمی را به ستوده آورده بودپیام داد که اي شيخ سخن گفتن نمي دانی ، سخن نگفتن راهم نيز نداني؟
و این همه نیست جز سرمستی گروهی از قدرت طلبان که از باده قدرت سرمست شدند که امروز ملتی را از پي ناکامی در تحقق آرمانهای انقلابش چنين سر کوفت و تحقير می کنند غافل از آنکه در طول تاريخ اين کهنه ديار همواره ساکنان اين گستره تاريخی برای رسيدن به آرمانهای خود همچون طفلي که تا راه رفتن بیاموزد، صد بار به زمين خورد ، تا عاقبت از پی همين لرزيدن ها و افت وخيزهالذت پیروزی دو انقلاب را چشید که یکی انقلاب مشروطیت بود و دیگری انقلاب ۵۷ ،که دومی را هنوز در آرزوی تحقق آرمانهایش چشم انتظار مانده ایم.
گرچه امروز سپر انداختيم
اما
غمزه ابرو کمانان ياد باد
رفتن ، شبيه اشتباه آمدن است
گريه امانش را بریده بود ، نامه ای چروکيده و مچاله شده در دست داشت که گويی صد بار خوانده شده بود ، با ديدنم نامه را نشانم داد و گفت : ديدی رفت ....
مات و مبهوت نگاهش می کردم ، چيزی برا ي گفتن نداشتم اما در همانحال بيادم آمد که
او که می ماند، نخواهد رفت
او که رفته است ، نخواهد رسيد
او که رسيده است ، پشيمان است
راستی رفتن هم حرف عجيبی است
شبيه اشتباه آمدن است
با هق هق گريه هايش بخود آمدم ، بايد چيزی برای تسلی او می گفتم اما چه می بايد گفت به مرد عاشقی که بي تاب است.
ما دو نفر بوديم ، مثل يک روح در دو جسم
در آن سال ها دوستي ها رنگ ديگري داشت ، رد پاي کودکيمان تا به امروز مانده است ، وقتی بر سر دو راهی زندگی رسیدیم ،هر کدام بسوي رفتيم ، اما با هر فرصتی باز يکی می شديم و دل که نه ، زخم های دل را بهم گره می زديم .
از زندان که آمدم ، تنها به ديدنم آمد ، پرسيدم چرا تنها؟ با لبخندی که معنايش را فقط من می دانستم گفت : حالش خوب نبود يه روز ديگه با هم ميايم ديدنت .
چند روزي بود که مدام در فکرش بودم تا اينکه آن روز به ديدنش رفتم ، هق هق گريه بود و آن نامه چروکيده و مچاله شده در دستش ، و تنها جمله اي که مهمانم کرد ،
ديدي رفت...
ديروز صبح با صدای تلفنش از خواب بيدار شدم ، صدايش کلام مرد سمندری را می ماند که در آتش دل مي سوخت ، گویی اشکهایش را از پناه چشم به دل فرو می ریخت که مبادا به بیرون چکه کند ،
گفت: امروز باید ببینمت
به دیدنش رفتم این بار هم نامه ای به دستم داد اما نه مچاله شده و چروک که تمیز و پر نوشته بود ، درست مثل روز های کودکیمان که هر گاه کاري از من می خواست ، نگاه التماسانه می کرد، با شرمندگی گفت ، بخون ببین خوبه ، بعد برام پستش کن
خواندم ، اما ایکاش هرگز نخوانده بودم ، دردمندیش را بي کرانه یافتم ،او درد را بجان در کشیده بود و به فريادی در شعر فرو ريخته بود
مزداي از نظرت ياد مرا
که من آن واژه گمکشته ، همان سنگ لکد خورده بيمار توام
مده ديگر به کسي جاي مرا
که گرفتار شدم در خم راهت
مده ديگر به کسي جای مرا
-----------
سر انگشت گزيدم که عجب مست شدم
مست نگاهت
و تو اين خاطره از ياد مبر
و بياد آر که به هنگام وداع
لب من برلبت آرام نشست
سايه مان نقش به ديوار ببست
من ناخام که سپردم دل خويش
پيش تو بي مهر صفت
بي خبر بودم از اول
که تو بازيگر دل هاي پر از سوز و گدازي
مده ديگر به کسی جاي مرا
بيژن صف سري
باطل در اين خيال که اکسير مي کنند
نقل است يک روز جمعي از مشروطه خواهان در همين خانه به ديدن امير بهادر خان رفتند تا پيامشان را به گوش شاه برسانند، امير بهادر از آنها پرسيد حرفتان چيست؟
گفتند: مجلس ملي و عدالتخوانه مي خواهيم
گفت : که چه بشود؟
گفتند:براي اينکه شاه تنها سلطنت کند و مسئول نباشد و اين مجلس و دولت باشندکه مسئوليت بر عهده گيرند
امير بهادر خنده اي کرد و گفت:
اين نشدنيست ، تا امروز سي کرور رعيت بود و يک شاه ، که همگي از او اطاعت مي کرديم اما حا لا شما مي خواهيد يک نفر رعيت باشد و سي کرور شاه ، نه ،ما که از عهده بر نمي آئيم.
از آن زمان تا به امروز اندکی بيش از يک قرن مي گذرد،و اين حکايت همچنان در اين کستره تاريخی ادامه دارد ، و در طول اين سال ها همواره اين حکايت نشنيده باقی ماند و کسی صداي ساکنان اين آب و خاک را که جامعه مدني را مي طلبيد نشنيد،نه محمد علي شاه شنيد، نه رضا خان قلدر و نه پسرش محمد رضا پهلوي و عاقبت آن شد که هم تو داني و هم من ، تا اينکه بهمن ۵۷ از راه رسيدو اين اميد را در دل ها زنده کرد که پس از اين ديگر هيچ گوشي صداي ملت را نشنيده نخواهد گرفت ،اما دریغا که،
جز قلب تيره هيچ نشد حاصل غافل در اين خيال که اکسير مي کنند
آنچه امروز در آشفته بازار سياست اين کهنه ديار بچشم مي آيد، عزم آن دسته از مخالفان ملت است که با نادیده انگاشتن خواست مردم و آموزه هاي تاریخي ، قصد نشنيدن صدای ملت ، از گلوي ساکنان خانه ملت را دارند که این چنین خود را به ناشنوایی زده اند، غافل از آنکه در چنين برهه اي از تاریخ که هجوم بیگانه در خانه همسايه ، تهدید بلقوه اي براي تمامیت ارضی آین آب و خاک محسوب ميگردد ،با بي اعتنائي به خواست مردم ، دو جبهه را در مقابل خود گشوده اند، یکی در داخل و دیگري در خارج از مرز های این آب و خاک.
آنکه در داخل است ، نه از سر عنان و دشمني ،که از سر دلسوزی و حفظ آ رمانهاي انقلاب خود در سال ۵۷ گلو مي دراند و از به بيراهه رفتن ها مي نالد .
وآنکه بيرون در کمين نشسته و بیگانه است ،نه از سر خیر خواهی ، بلکه به ظاهر از سر دلسوزی بر حال و روز این ملت ، قصد پیاده کردن همان نقشه شومي را دارد که بر سرکشور همسایه آورده است( اگرچه با ریخت و پاش های آنچناني در عراق چشم و دل مردم آن دیار را آنچنان سیر کرده است که برنج آمریکایی را در شهر های مرزي به قيمت صد تومان می فروشند)حال در چنين اوضاعي چه ساده انديشي است که گمان کنيم مي توان با حمايت تنها ۱۵٪ از مردم و منفعل نگاه داشتن ۸۵٪ ديگر ، مي توان از اين بلا سالم جست، و اين یعني همان نماز بي قضائي است که به نقل از مرحوم حاج شيخ حسن لنگرانی آمده است که روزي مدرس در جمعي از وکلاي مجلس گفت ، هر نمازی را اگر در وقت معين نخوانديد مي توانيد قضاي آن را بعدا بخوانيد اما آقايان بعضي از کارهايمان قضا ندارد و حال حکايت امروزآن دسته از مخالفان خواست ملت است که با مخالفت خود از قضاء فريضه خدمت به ملت محروم مي شوندو روزي شرمنده خود و اعمال خويش خواهند بود آنچنانکه آن حکيم کرمانی بود که از کنار گورستان مي گذشت عبا بر سر مي کشيد و تند عبور مي کرد و وقتي از او علت اين کار را پرسيدند مي گفت از شاهکار های خود خجالت مي کشم زيرا همه اينهايي را که در اين گورستان خوابيده اند ، رختخواب مرگشان را من با دست خودم پهن کرده ام.
تاکي خواب خدا و سينه ريز ستاره ها را بايد ديد؟

وقتي بالاي آسمان ما
آفتابي نيست
وقتي شب است و چاره چراغي هم نيست
بيهوده است ،
از دل و عشق و دست بي بهانه گفتن
حالا به هرچه مي نگريم
يا تبسم ارواح است يا تکلم اشياء
ديگر نه شعر حافظ مي طلبد ،نه زخمه تار
تنها ، هنگامي که کنار گرمي رويا سنگين مي شويم
دلمان براي خواندن همان آواز هاي قديمي تنگ است
باور کن رفيق
در غفلت همين گذر ايام بي دليل
چيزي مشابه مرگ ،
در عادت آسوده ما
حرف آخر را مي زند
راستي
تا کي خواب خدا و سينه ريزه های ستاره را بايد ديد؟
ديگر جز پلاس پاره درويش ،
بر عورت آسمان باقي نمانده است
اي نازنين ،
اکنون جز حکايت مويه و مزار
ما را ميراثي نيست
بيژن صف سري
شاعر نيستم .........

می گويند من شاعرم
اما من چوپان رمه کلماتم که در هي هي استعاره از وحي عشق،
به تکلم اسما رسيده ام
و تنها محض خاطر تو می گويم،
ای هم قبيله،
اگر خواهان خاکستر اين سمندری
در باد های رو به آبي دريا
و یا
بر بام گريه تماشايم کن
که من با هزار آرزوی مانده بر دل
بدهکار شب آسمانی پر ستاره ام
خراب من بی ستاره مشو
که من در قيود هر قصيده اي جز تنهایی منفعلم
حال دانستي این همه، هق هق خاموش
تاوان باور کدام واژه است؟
راستی چرا هر که نکاح با تنهايی بست
شاعرش مي بينند؟
بيژن صف سري
از آب تشنه توقع خاموش کردن آتش نداريم
مي گويند درد ها انسان ها را نجيب و شريف بار مي آورد و بر همين قاعده است که ايرانيان اين چنين نجيب و شريف بار آمده اند.
راستي هیچ به درد برهنه دريا دقت کرده ايد؟
ويا به کبوتر نا بلدی که از حدس عطسه آسمان به ايوان خانه ای پناه آورده است ، دقت کرده اید؟ ايرانيان اين چنينند.که در بازي سياست با هر عطسه اي به ايوان خانه سیاست بازان پناه مي آورند و چشم امیدشان را به گروگان مي سپارند.
چقدر تحمل آن لحظه دشوار است که پیاله ای آب به اندوه تشنگان بی گریه نشان دهند اما طلب اسارت جان کنند که این مصداق بارز رابطه سیاست بازان و ملت نجیبی چون ایران است.
آنچه امروز در بازار مکاره سیاست این کهنه دیار در بوق و کرنا کرده اند ، رد لوایح تبئین اختیارات رئیس جمهور ، از سوي شوراي نگهبان است که حدیث کهنه را مي ماند که با قیل و قال سیاست بازان هم ، جامه نو بر قامت این حکایت جان سوز نمي گنجد چرا که از مالک و مستاجر خانه ملت مي دانستند ، حتی در چنين برهه اي که بيگانه مترصد فرصت نفوذ است،فعل اين خواسته محال است طرفه آنکه جدال نه بر سر حفظ مام وطن ،که بر سر کسب قدرت هر چه بيشتر سياست بازان است.وگرنه بیا محض یک لحظه به این جراحت قلب بي شفا بگو که از بال شکسته این کبوتر خسته چه مي خواهند؟
بگذريم ما را چه به سياست ،
اما به ولای نجابت مان که در مظان اتهامش اسیریم ، مي دانیم که از آب تشنه توقع خاموش کردن آتش نیاید داشت
يبژن صف سری
برمن بتابيد چون آفتاب٬ که به گرماي مهرتان محتاجم
سبد سينه من خالي است ولي تصوير هايي دارم از سکوت که در بيانش واژه ها لالند٬ من لب به آواز نکردم باز با بهاری که از اين کوچه گذشتا اما امروز٬ که هنوز چند ساعتی از رهاييم نمي گذرد به شوق ديدارتان سراسيمه به اين وعده گاه آمدم تا با همين چند سطر حضورم را در بين شما اعلام کنم و بگويم یاران زنده به مهرتان هستم٬ شمائيکه در نبودم مرا با پيامي ويا نامه ای (ايميل)مورد عنايت خود قرار ميداديد٬ اکنون آمده ام تا بر من بتابيد چون آفتاب تا ذوب شود انجماد تنهائيم و بر من ببارید٬ چون باران تا بشويم باور ترانه ای که مونس تنهائيم بوده و مدام با خود زمزمه مي دارم
آبی دريا قدغن
شوق تماشا قدغن
عشق دو ماهي قدغن
با هم و تنها قدغن
پچ پچ و نجوا قدغن
رقص سايه ها قدغن
کشف بوسه های بي هوا
به وقت رويا قدغن
از تو نوشتن قدغن
گلايه کردن قدغن
عطر خوس زن قدغن
تو قدغن٬ من قدغن
براي روز تازه
اجازه بي اجازه
بيژن صف سری
نوش داروي دير هنگام چشم اسفنديار سياست خارجي ايران
شايد به جرات بتوان گفت كه در 25 سال گذشته بزرگترين معضل مردم اين كهنه ديار همانا به دير هنگام برخاستن از خواب غفلت دولت مردانشان بوده خاصه هنگامي كه از پي وقوع تحولات جهاني ، امنيت و تماميت ارضي اين آب و خاك مورد تهديد بوده است كه در چنين مواقعي با اتخاذ سياست هاي عجولانه كه توهم ضعف و نا تواني سياست مردان اين مرز و بوم را تداعي مي سازد ، در صدد رفع و رچوع غفلت زدگي خود بر مي آيند و شايد از همين روست كه ساكنان اين گستره تاريخي در طول سالهاي گذشته همواره با تغييرات پارادكس گونه سياست هاي دولت مردانشان خاصه در روابط بين الملل مواجه اندو مدام در بهت و حيرت به سر مي برند . آنچنان كه در طوال سالهاي اخير هنوز نمي دانند دشمن كيست و خانه دوست كجاست ؟
اكنون كه براندازان رژيم ضد مردمي عراق خيمه در همسايگي مان زده اند و هرم نفس هايشان به خوبي احساس مي شود باز هم زمزمه تغيير سياست خارجي اين آب و خاك به گوش مي رسد كه با گشودن باب مباحثي كه پيش از اين حتي اشاره به آن گويي گناه كبيره بوده كه به طرفه العيني با انگ هايي چون وطن فروشي ، مرتد و سر سپردگي مجازات و حبس دور از انتظار را در برداشت . مباحثي چون لزوم يافتن راهكارهاي برقراري روابط با كشورهايي چون آمريكا با تكيه بر نتيجه يك همه پرسي كه بي شك بيش از هر چيز توجيه گر غفلت زدگي سياست مردانمان از وقوع تحولات جهاني را مي رساند . اگرچه اعلام چنين پيشنهادي از سوي رئيس مجمع مصلحت نظام كه توسط خبرگزاري جمهوري اسلامي منتشر گرديد كمتر از چند ساعت با يادداشت انتقادآميز سردبير روزنامه كيهان با عنوان عبور از خط قرمز به نوعي تكذيب گرديد و با بازسازي گفته هاي رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام كه مبتكر چنين پيشنهادي بوده سعي در القا اين ذهنيت گرديد تا آنچه از قول او در روزنامه هاي صبح منتشر شده بود تحريف شده نشان دهد اما با اين همه اثر گذاري اين پيشنهاد دير هنگام در اذهان عمومي آنقدر بود كه انتقاد سردبير محافظه كار كيهان نشين ناديده گرفته شود . طرفه آن كه احساس قبول چنين سياستي از سوي تمامي جناحين سياسي كشور باز هم حكم نوشداروي دير هنگام براي چشم اسفنديار سياست خارجي اين آب و خاك است چرا كه اكنون امريكا اين ابر قدرت عاصي سرخوش از باده پيروزي حتي به پيشنهاد رفع كدورت از كشوري چون فرانسه را كه از مخالفان سرسخت حمله به عراق بوده اعتنايي نكرده و فرانسه را به دليل اتخاذ مشي سياست مخالفت با ابرقدرتي چون امريكا مستوجب عواقب سخت دانسته است . حال تو خود بخوان حديث مفصل از اين مجمل را .
بيژن صف سري
اندرزگاه 8 ـ بند 5
من در اينجا به قلب زمين زنجيرم
هزار حرف نگفته و هزار آرزوي مانده بر دل
اين است ، حاصل همه لحظه هاي بودنت با من
اي پاك ترين
اي كه با تو باور كردم
جهان خالي از آئينه پاك نيست
آئينه باقي بمان كه شرم بودنم بي تو پنهان نيست
اكنون كه در اين برهوت در پس حصار تنهايي اسيرم
تنها خاطره با تو بودن مانده در ضميرم
هيچ شنيده اي كه مي گويند
اشك خاطره را مي شويد
طوفان گرفت در من اما نشست خاطره شيرينم
اي آبي تر از آبي درياها
من از اين فاصله فاصله ها دلگيرم
اما گويي كه در اينجا به قلب زمين زنجيرم
اي سنگ صبور ، اي ياور
تنها زنده به يك آرزويم
تا بر روي سجاده احساس تو بميرم .
بيژن صف سري
اندرزگاه 8 بند 5
جنگ امروز خط پايان سياست هاي پيدا و پنهان است
آنچه امروز در زير نگاهاي ناباورانه ما به نام جنگ جاري است ديگر در قالب معني و مفهوم واژه كهنه ويرانگر جنگ نمي گنجد كه مي گويند امروز ، جدال بين نظم است و بي نظمي و مقصود برقراري نوعي امنيت تحميلي بر دنياست هاست كه سدي است بر تلاش بي وقفه ملت ها براي كسب آزادي كه حتي با به راه افتادن كارناوال هاي ضد جنگ هم ويران نميگردد. اين تقدير محتوم انسان امروزي است تا گردن نهد بر آنچه قدرت ها خواهانند . حال با چنين خرجي كه دنيا در حال دگرگوني است ما كجاي اين جهان تازه خواهيم بود تا در اين خيمه شب بازي قدرت مندان زورگو بازنده مطلق نباشيم تا مبادا ذره اي از گوشه خاك وطن از سر غفلت و ناباوري از كف دهيم. اين تصور كه امروز با سياست هاي چند ضعلي پيدا و پنهان مي توان همچنان در صحنه باقي ماند بس خيالي باطل است. عصر امروز عصر هوشياري و بيداري ملت هاست عصر اخلاص با مردم و پرهيز از دادن قول هاي تكراري است . سعي بيهوده است حتي در كسوت مسيحايي رخنه بر دل هاي پر آلام انسانها زد كه امروز پايان افسانه مردم فريبي است. طرفه آن كه جنگ عالم گير هم نرم نرمك در حال جريان است كه بي ترديد خط پايان سياست هاي پيدا و پنهان است.
بيژن صف سري
اندرزگاه - بند 5
ياران عيدتان مبارك
اگر چه انتر معركه اين ديار روزگار شديم كه اين عيد و عيدانه ها را ديگر صفائي نيست اما با اين همه از سر عادت معنادار هم كه باشد بايد گفت ياران عيدتان مبارك ، كه اگر عيدمان عيد نيست همت بلندمان كه با تركه مظلوميت به جنگ چماق ظلم رفته ايم بايد بانك مبارك باد را سر داد . وه ! كه چه تماشايي است كه اگر چماق بشكند .
و السلام
بيژن صف سري
اندرزگاه 8 ـ بند 5
آقای رئیس جمهور فقط جهت اطلاع بدانید
آقای رئیس جمهور آنچه در این نوشتار معروض می دارم عرض حال قلم به دستی از قبیله بی یاور مطبوعات است که نه برای استجاب نیاز که بی نیاز می باشم. اما به اقتضای حرفه اطلاع رسانی ام حتی به رئیس جمهور قصد بیان پاره ای از واقعیت های پنهان شده در پشت پرده مطبوعات این آب و خاک را دارم که ادای دین است که برخورد فرض و واجب دانسته تا در هر زمان و مکان بر عهد و پیمانم با قلم باقی بمانم اگرچه حتی در زندان ما این گورستان زندگان باشم که به راه بادیه رفتن به از نشستی باطل است.
آقای رئیس جمهور
من از زندان این عرض حال را تقدیمتان می کنم اگرچه گمانم نیست که صاحب این قلم را بخاطر داشته باشید چرا که همواره این چنین بوده است که اهالی قبیله قلم ، آنهائیکه نه قصد فریب بلکه به جهت آگاهی رسانی ، قلم زدن را پیشه خود ساخته اند گمنام باقی بمانند آن چنانکه حتی فرهیختگان چون شما هم از وجود وکیلان بی جیره و مواجب ملت بی خبرید هرچند قلم بدستان بی شماری برخوان نعمتتان نشسته اند و از الطاف بیدریغشان بهره مند می گردند با اینهمه بر این باورم که سعی و تلاش همچون منی در عرصه اطلاع رسانی مطبوعات این کهنه دیار آنچنان اثرگذار و نمایان است که از دیده هیچ دل سوخته این گستره تاریخی و مخاطبان قلم ، پنهان نمانده و نخواهد ماند.
آقای رئیس جمهور
اجازه دهید آغاز این شقشقه با شرح انتشار روزنامه (صدای عدالت) باشد که در بحبوحه انتخابات دوره دوم ریاست جمهوری شما منتشر گردید ، روزنامه ای که به دلیل روحانی بودن صاحب امتیاز و مدیر مسئولش که منتسب به جناح مخالف شما بوده گمان آن نمی رفت که مشی حمایت از رای مردم و اصلاحات را پیش گیرد اما در عین ناباوری جناحین سیاسی با سرمایه و مدیریت و سردبیری حقیر در مشی خواست ملت که همانا اصلاحات نوید داده شده شما به مردم بود منتشر نمودم هرچند که پس از 84 شماره به دلیل مخالفت آن گروه از مخالفان ارزش نهادن به رای ملت با تحت فشار قرار دادن مدیر مسئول و صاحب امتیازش از ادامه انتشار بازماند بطوریکه حتی با حکمیت وزیر ارشاد هم نتوانستم نسبت به احقاق حقم و سرمایه ای که در انتشار و راه اندازی آن روزنامه هزینه کرده بودم پس گرفته و مانع از انتقال روزنامه به افراد مورد قبول مافیای مطبوعات شوم.
آقای رئیس جمهور
روزنامه آزاد را به خاطر دارید؟ روزنامه ای که از بین تمامی روزنامه های کشور به اتهام واهی عدم رعایت بخشنامه دیر هنگام دبیرخانه شورای امنیت ملی به محاق توقیف گرفتار شد در حالیکه دیگر جراید کشور به مفاد آن بخشنامه سوال برانگیز که مطبوعات از درج هرگونه اطلاع رسانی نسبت به استعفای امام جمعه اصفهان منع می کرد ، بی اعتنایی نموده بودند تنها قرعه فال را بنام (آزاد) زدند چراکه به هیچ یک از جناحین وابسته نبود و از سوی هیچیک از صاحبان قدرت و احزاب حمایت نمی شد طرفه آنکه پس از بازتاب توقیف مظلومانه آزاد و انعکاس آن در خارج از مرزهای این آب و خاک که باعث گردید شورای امنیت ملی از شکایت خود صرفنظر نماید باز هم آزاد از محاق توقیف نرهید زیرا بازتاب استعفای امام جمعه اصفهان آنقدر بود که قربانی می طلبید و قوه قضاییه بره ای پروارتر از (آزاد) را در بین خیل مطبوعات وابسته به جناحین نیافته بود لاجرم یک شبه با طرح 32 شکایت از سوی دادستان همچنان در توقیف باقی ماند.
آقای رئیس جمهور
پس از توقیف با وجود آنکه حقیر تنها سردبیر و سرمایه گذار آن بودم و نه مدیر مسئول بارها از سوی قاضی جوان دادگاه مطبوعات احضار شدم و مورد بازخواست قرارگرفتم چرا که به دلیل سردبیری چندین هفته نامه ای که با سرمایه و مدیریت اینجانب منتشر می گردید و به محاق توقیف گرفتار گردیده بودم و هم چنین با انتشار روزنامه صدای عدالت و پس از آن روزنامه آزاد از دید قاضی جوان از عوامل دست اند کار انتشار نشریات زنجیره ای شناخته شدم که نهایتا باید به این امریه شفاهی قاضی جوان تن می دادم که همانا کناره گیری از فعالیت مطبوعاتی بوده است اما حقیر بی اعتنا به چنین امریه ای روزنامه مدبر را منتشر نمودم چراکه بر این باور بودم که:
گر مرد رهی میان خون باید رفت........از پای فتاده سرنگون باید رفت
اما زهی خیال باطل که مافیای مطبوعات هم که در معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد رخنه کرده است و هم هم داستان با مخالفان روزنامه ای مستقل مردمی عمل می نماید ، خواهان حذف اینجانب از فعالیتهای مطبوعاتی می باشد تا جای که با عمل غیر قانونی پاسخ ندادن به استعلام ثبت شرکتها مانع از ثبت قانونی شراکت اینجانب با صاحب امتیاز (مدبر) گردیدند و با تهدید مدیر مسئول و صاحب امتیاز مدبر او را وادار به انصراف شراکت و ثبت شرکت نمودند بطوریکه پس از انتشار 38 شماره از روزنامه مدبر مانع ادامه انتشار آن شدند که نهایتا حقیر عملا با بازماندن از فعالیت نسبت به پرداخت دیون ناشی از توقیفات نشریاتم به کنج زندان گرفتار آمدم زیرا چمدانهای به اصطلاح پر از دلار مورد ادعای مخالفان روزنامه های مستقل از بداقبالی تهی به دستم رسید!!! بهر تقدیر این نوع هم نوعی دیگر از حذف فعالان مطبوعاتی است که برای صدق و گواه آنچه گفته آمد همین قدر بس که امروز برای رهایی از این حبس ناخواسته مجبور به واگذاری امتیاز روزنامه توقیف شده ام می کنند و خواهان کناره گیری اجباری از مدبر و کلا فعالیت مطبوعاتی می باشند که این خواسته مافیای مطبوعات است.
آقای رئیس جمهور
از آنجایکه مایل نیستم از این عرض حال استنباط درخواست کمک مالی گردد از شرح ظلمی که مافیای مطبوعات بر من روا داشته اند و اینکه بگویم چگونه و چرا به زندان افتاده ام صرف نظر کرده که مقصود این نوشتار تنها اطلاع رسانی از پاره ای از واقعیات پنهان شده در پشت پرده مطبوعات است تا حضرت عالی اولا نسبت به حال و روز آندسته از اهالی مطبوعات که بدون اتکا به اربابان قدرت و احزاب سیاسی در امر اطلاع رسانی همت گمارده اند واقف گردیده ثانیا با نوعی دیگر از هزینه و تاوان اصلاحات بی نتیجه شما که مسئول القاء واهی آن به مردم می باشید آشنا گردید زیرا همانطوریکه گروهی از روزنامه نگاران به جرم واهی سیاسی به زندان افتاده اند آگاه باشید که گروهی همچون من با حربه عدم پرداخت تعهدات مالی که حاصل خیمه شب بازی های سیاسی می باشد به گوشه زندان گرفتار می باشم که نوعی دیگر حذف قلم بدستان مطبوعاتی است و اینکه از امید داشتن به تحقق شعارهای زیبا و دلفریب شما نشات گرفته است که آبرو و حیثیت حرفه ای چون من را از امروز زیر سوال برده است زیرا به آنچه که نوید آن را می دادید قادر به انجامش نبودید.
آقای رئیس جمهور
آنچنانکه مسبوق به سابقه است این عرض حال همچون دیگر عریضه های بسیاری که هر روز به دستتان می رسد جهت رسیدگی به مسئول یا وزیران مربوطه ارجاع خواهید نمود اما از باب صرفه جویی در اتلاف وقت به اطلاع می رساند که نه تنها وزیر محترم ارشاد از طریق نامه ای مفصل تر از این عرض حال از کم و کیف آنچه گفته آمد با خبر هستند بلکه با مراجعه حضوری دوستان و همکارانم از ریز آنچه شاید گفتنش باعث تکدر خاطر شما گردد مطلع می باشند خاصه آنکه مقصود از این عرض حال تنها اطلاع رسانی از واقعیتهای پنهان پشت پرده مطبوعات است و نه دادخواهی که امیدی به آن نیست و تنها نظر به وجدان بیدارتان دارم که بی تردید برای امثال چون من حکم التیام زخم کهنه را دارد می تواند تحمل این حبس ناخواسته را آسانتر نماید. آقای رئیس جمهور گرچه وقت عزیزتان با خواندن این نوشتار به نظر به هدر گذشت ولی حتما تصدیق خواهید فرمود که عمر و حیثیت کاری این جانب هم از امید داشتن شما به بطالت گذشته و می گذرد در خاتمه ضمن سپاسگذاری از تخصیص وقتتان به این عرض حال اجازه می خواهم این تقاضا را هم داشته باشم که از شما بخواهم حداقل
یاد آر ز شمع خاموش یاد آر
با احترام
بیژن صف سری
اندرزگاه 8 بند 5
جمعه 2/12/81
شما بگوئيد چرا ؟

اکنون رخساره ی لرزان ميانسالي چنان بر ياد هاي نسل ديروز چنگ کشيده است که حتي جواني را هم بياد ندارند که گويي ميانسال زاده شدند تا بر آنچه نداشتند حسرت بيهوده نخورده باشند نميدانم اشتباه مان در چه بود که امروز هيچ پروانه اي پيلگي خويش را بياد ندارد
اما اينکه چرا نسل امروز هم براه نسل پیشین ميرود پرسش امروز ما ست.
چه لذتي داشت اگر مي شد در دو کلام راز گونه از دو نسل دیروز و امروز اين کهنه دیار ميگفتیم
که هر دو از نسل پائيزي بودند و بهاران را حتي بخواب هم نديده اند.
زمانی در همین فضای بي محرم عليخاني از نسل پائيزی امروز نوشتم و گفتم که سر در گريبانند و چشم انتظار ، اما صاحب قلمي از نسل گذشته ، آنکه به نسل پائيزي دل سپرده است بر من خرده گرفت که نسل امروز ، نسل بهاران است .
ديگر نه مجال گفتگو و نه حوصله ایست تا از آنچه مي بينيم و باور نداریم گفته آيد که چون خورشيديم بر بلنداي دماوند اما ليسه بر پياله خوناب خويش ميکشيم .
باور کنيد نسل پائيزی امروز همچون نسل ديروز به بيرقي مي انديشد که آرزويش را بر او ارزانی بدارد بي انکه خود در افراشتنش سهمي داشته باشد، آری نسل پائيزي امروز همچون اسلاف خويش تنها به قهرمانان چشم دوخته است.
باور کنيد اميدی از اين خار خليده در خواب ديدگانمان نيست که اين چنين دل بر او بسته ايم زيرا
از آموزگاران نسل ديروز خود تنها آه کشيدن را آموخته اند
بر من خرده مگيريد که پائيزی ام و تنها پائيزی گفتن را آموخته ام شما که باورتان بهاران است بگوئيد چرا نسل امروز چشم بسته بدنبال نگاهي مي گردد که صداقت را سلامی باشد
ای سياست باز ديندار خدا

در اين لحظه که پايان آرزو هاي ما و شما ست
نه دلواپس آبروي آينه ام
و نه نگران آب از جوي رفته ام
تنها به او ،
به مصلحي مي انديشم
که سقايي تشنه لبان را
به سرابی فروخت
اي گرفتار چو من
هيچ مي دانی
در بازي گل يا پو چ سياست
همه ي آرزوها پوچ شدند؟
آن بهاري که از قول او باور داشتيم
نا آمده تبدیل به پائیز شدند؟
با تو هستم
ای سيا ست باز ديندار خدا
بي خبر از راه و رسم عاشقی
هيچ مي داني
در ره منزل ليلي چه مي بايست کرد؟
شرط اول قدم آنست که مجنون باشي
اين دل بي يار ما را بس

خاتون من
براي دوست داشتنم ، نه ايثار ، و نه شيدايی
به صداقتت مهمانم کن ،ما را بس
بانوي من
براي دوست داشتنم ، نه گلداني ، و نه حتا شاخه ای گل
تنها تکلم ساده واژه دوستت دارم ......بس
خوب من
براي کشتنم ، نه دشنه ، و نه گلوله
که اشاره ي بي تکلم نگاهي نابهنگامم بس
اي نازنين
هزار فصل خزان گريه کردم
تا که امروز اين دل بي يار ما را بس
ما به آرزوی تو نمي کنجيم
آرزوي محال تو ، ما را بس
مبارک باد اين عيد بي عيدانه

عيد است
بازهم شادمانی بي دليلي که حسرت را مرهمي نيست
خلاصه بگويم ، ما هستيم و حسرت مداوم که هيچ عيدی باورمان نيست
يادتان هست ؟
در حوالي همين ايام يا اعياد ديگر بود که در پي عطر زندگي از بوي گل سرخ گذشتيم و صليب تقديرمان را چون مسيح بر دوش کشيديم و گريستيم در زماني که حتا آسمان هم بهانه اي براي گريستن نداشت.؟
بامن بگو اي هم قبيله
تا کي بايد به دلداري اين حسرت بي مرهم
هي از سکوت و صبوري سخن بگوئيم
که ديگر رغبت هيچ تکلمي نيست
کنايه به عيد مي زنم
که اين زندگي ، فطريه پرداختن است
تا به آنجا که من ميدانم و ماه ميداند و آسمان
ما بر سر قرارمان مانديم و پيمان نشکستيم که سزاوار اين جريمه باشيم
حال تو بگو آی همدم بي حضور
اين عيد بي عيدانه پاداش چيست؟
و اين شادماني بي دليل مرهم کيست ؟
سلام بانو

بانو
بوي برگ ريزان عجيبی در شهر پيچيده است، ديگر کسي پشت پنجره به انتظار آمدن بهار نمي ايستد
بانو هيچ به درد کهنه آسمان دقت کرده ايد؟
ديگر اسمان هم نمي گريد
بانو فريب مان دادند
فريب خوردگانيم
که زلالي دريا را ،همه در يکی قطره جستجو مي کرديم
بانو
من از همان اول بارش بي سوال مي دانستم
که گريه علاج دردمان نيست
و دست به سوي اسمان داشتن ،چاره مان نيست
بانوی خوب ساده ام
اشک هايت را پاک کن اينجا گلي به اشک تو نميرويد
خاتون اشک و آه
ببين
دل و دست مرا به اسارت گرفته اند
من بي دست و دل ، آینه را مي روبم
اما راست بگويم
گاهي اوقات دلم به حال دلم ميسوزد
و جور غريبي ميگريم
بانو
ميخواهم از اين پس اندکي مثل ديگران باشم
وقتي باران آمد، بر روی ايوان خانه ام بايستم و خيره به دور باشم
دور تر از فاصله ي بين من و ما
راستي گفته بودم که خواب آینه را ديدم؟
خواب ديدم آینه ام از چشم اتفاق افتاد و نشکست
اما وقتي بيدار شدم
آسمان رنگ ديگر داشت
بانو تو تعبير خواب مي داني؟
پاسخ به ناصحين جوان
و به مشرق دريای عاشقي قسم
من از اين همه ، همهمه گريزانم
چه کنم که بي تابم
بي قراري من همه از مرگ عاشقاني است
که خاموش به دشنه بي بسمل عزا گردن نهاده اند
بی مقدمه بگويم که هرگز به آنچه از عشق خالي بود عمر نگذاشته ام که در قلم زدن عشقي یافتم که هم روح به آن سپرده ام و هم عمر به رهن گذاشته ام و تا امروز حاصلم بر زخي است که به غلط زندگی نام گرفته است که آن را هم گویی همگان به قیمت جان خریده اند.
آنچه این ناله را باعث آمد نه شگوه از کژ نشستن مهره قمار زندگي است ، که به بد اقبالی اش عادت دیرنه دارم ، و نه از خوش نشینی غم در سينه ام مي نالم که ديرزمانيست او صاحبخانه است و من مستاجرم . من از هم قبيله اي در حيرانم که با منتسب کردن خود به اهالی قلم در پی آبرو است اما تيشه بر ريشه قبیله بي یاور قلم بدستان مي زند و با افترای بي شهامتي به قلم بدستان ،خو د را که نه بر صفحه کاغذ،بلکه بر صفحه بی محرم علي خان اينترنتي مي نويسد شجاعتر مي بيند و همه مطبوعات را مترسکي بيش نمي داند
چه باید گفت به نو رسيدگان آين حرفه بي پير که تنها جوياي نامند از این خرقه . نو رسیدگاني که زلف پريشان اين حرفه را ديده اند و خبر از پيچش مو ي يار ندارند
آي نو رسيده
آنچه امروز بر پیش خان روزنامه فروشی ها مي بيني عین آن شجاعتي است که تو تنها دم زدن آز آن را آموخته ای
آن کس که زشهر آشنایی است
داند که مطاع ما کجایی است
ما را همه از برای خود می خواهند
سايت مدبر

فعلا در اين آدرس http://www.modaber.comمدبر را اين چنين
ساده ببينيد تا بعد که ظاهری زيبا بيابد
مدبر منتشر شد
يا علي مددي
يا علي از ديار عاشقانيم ، که با ياد تو و عشق تو پيونده ديرينه داريم هرچند که با خود تا مرز بيگانگي از هم جدائيم
يا علي در اين جهان محنت سرا ، شيعگی تنها نماز است و دعا
يا علي امروز تنها مانده ايم
در هجوم اهريمن ها ماند ه ايم
يا علي بار دگر اعجاز کن
مشتهای کوفيان را باز کن
يا علي شام غريبان را ببين
مردم سر در گريبان را ببين
شد زمين لبريز مسکين و يتيم
ما گرفتار کدامين هيئتيم؟
شاهد اقبال در آغوش کيست؟
کيسه نان و رطب بر دوش کيست؟
اي جوانمردان ، جوانمردي چه شد؟
شيوه رندی و شبگردي چه شد؟
جان مولا حرف حق را گوش کن
شمع بيت المال را خاموش کن
هر چه هستی جان مولا مرد باش
گر قلندر نيستي، شبگرد باش
اين تجمل ها که بر خوان شماست
زنگ مرگ و قاتل جان شماست
ما که اهل حوالی غمگينيم

ديشب يا پسين شبی بود
که به خوابم يک نفر آمد
بوی بوسه را می داد
به گمانم اهل آسمانها بود
صادقانه پيام می گفت
پر تمنا ، اما با صلابت می گفت
بيائيد کمی هم عاشق باشيم
صاد قانه در کنار هم باشیم
ما که اهل حوالی غمگینیم
نگران هر بنده مسکینیم
پس چرا این همه ساده باشیم
که سراب دریا را
در پیاله ای آب ببینیم
آزادادی بیان دغدغه هر آزاده ای است نیما ی عزیز هم مطلبی در این باره نوشته که حیفم آمد شما هم آن را نخوانید
نظرات ()
